پارت ۳
پارت ۳
ساعت ۷ عصر_تهیونگ:
همینطور ساکت نشسته بودم و به گفت و گوی پدر و جونگکوک گوش میدادم که یکدفعه پدرم رو به جونگکوک گفت:
پدر تهیونگ:راستی جونگکوک میدوستی تهیونگ هم مثل تو گیِ!
جونگکوک:اوه چه جالب.حتما باید خیلی خوشحال باشه که پدر و مادری به این درک و شعور بالایی داره؛خب دیگه بهتره من برم نزدیک وقت شامه
و بلند شد و خواست بره که تهیونک بالاخره صحبت کرد و گفت:
تهیونگ:برای شام میموندین،بده که شام نخورده برین
پدر تهیونگ هم این حرف رو تائید کرد و گفت:
پدر تهیونگ:تهیونگ درست میگه،شام بخور بعد برو تو ام عین پسر من
جونگکوک:باشه حالا که اسرار دارین
و جونگکوک برای شام موند.
ساعت ۷ عصر_تهیونگ:
همینطور ساکت نشسته بودم و به گفت و گوی پدر و جونگکوک گوش میدادم که یکدفعه پدرم رو به جونگکوک گفت:
پدر تهیونگ:راستی جونگکوک میدوستی تهیونگ هم مثل تو گیِ!
جونگکوک:اوه چه جالب.حتما باید خیلی خوشحال باشه که پدر و مادری به این درک و شعور بالایی داره؛خب دیگه بهتره من برم نزدیک وقت شامه
و بلند شد و خواست بره که تهیونک بالاخره صحبت کرد و گفت:
تهیونگ:برای شام میموندین،بده که شام نخورده برین
پدر تهیونگ هم این حرف رو تائید کرد و گفت:
پدر تهیونگ:تهیونگ درست میگه،شام بخور بعد برو تو ام عین پسر من
جونگکوک:باشه حالا که اسرار دارین
و جونگکوک برای شام موند.
- ۱۲۸
- ۰۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط