{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۳

پارت ۳
ساعت ۷ عصر_تهیونگ:
همینطور ساکت نشسته بودم و به گفت و گوی پدر و جونگکوک گوش میدادم که یکدفعه پدرم رو به جونگکوک گفت:
پدر تهیونگ:راستی جونگکوک میدوستی تهیونگ هم مثل تو گیِ!
جونگکوک:اوه چه جالب.حتما باید خیلی خوشحال باشه که پدر و مادری به این درک و شعور بالایی داره؛خب دیگه بهتره من برم نزدیک وقت شامه
و بلند شد و خواست بره که تهیونک بالاخره صحبت کرد و گفت:
تهیونگ:برای شام میموندین،بده که شام نخورده برین
پدر تهیونگ هم این حرف رو تائید کرد و گفت:
پدر تهیونگ:تهیونگ درست میگه،شام بخور بعد برو تو ام عین پسر‌ من
جونگکوک:باشه حالا که اسرار دارین
و جونگکوک برای شام موند.
دیدگاه ها (۰)

پارت ۴چند ماه بعد_جونگکوک:توی این چند ماه رفت و امد من با خا...

پارت ۵چند ماه بعد_ساعت ۱۲ بامداد_خونه ی جونگکوک و تهیونگ:تهی...

پارت ۲ساعت ۵ عصر_بعد از ناهار_جونگکوک:امروز عصر قرار بود برم...

پارت ۱ساعت ۷ صبح_تهیونگ:خواب بودم که با احساس کمر درد و گردن...

#زیر_نور_ماه پارت20جونگکوک و تهیونگ رفتن سمت اتاق مدیر....در...

فیک { سایه های دل } 𝗉.𝟫روی صندلی نشستن، تهیونگ جعبه ی کمک ها...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط