{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۴

پارت ۴
چند ماه بعد_جونگکوک:
توی این چند ماه رفت و امد من با خانواده ی کیم بیشتر شده بود و با تهیونگ هم صمیمی تر شده بودم.البته نه به عنوان دوست،به عنوان معشوقم.امروز هم قرار بود برای یه معامله بیان عمارت من و باز هم مثل همیشه ته ته جونم بود و منم قرار بود امروز ازش جلوب پدرش بهش حلقه ای بدم تا کامل بشیم.من از قبل با پدرش هماهنگ کرده بودم و گفته بود مشکلی نداره فقط باید پسرش تو رفاه باشه.گذشت و ساعت ۴ عصر شد.داخل خونه نشسته بودم که جک بهم اطلاع داد که کیم و ته ته اومدن و منم برای استقبال رفتم جلوی در.وقتی در رو باز کردم مثل همیشه اون فرشته رو دیدم که یه پیراهن ابی اسمونی به همراه شلوار کرم پوشیده بود‌.به محض دیدنش مثل همیشه خم شدم و دست رو بوسه زدم و گفتم:
جونگکوک:خوشحالم میبینمت ته ته کوچولو
تهیونگ لبخند لوندی زد و گفت:
تهیونگ:همچنین کوکی
پدر تهیونگ:ما ام که اینجا بوقیم
جونگکوک خنده ای کرد و گفت:
جونگکوک:ببخشید اقای کیم انقدر محو پسر زیباتون بودم که شما رو یادم رفت
و بعد از گپ و گفتی رفتن و نشستن رو مبل های چرم داخل حال خونه.بعد از‌ کمی گفت و گو درباره ی محموله های مواد حرف زدن یکدفعه از جام بلند شدم و جلوی تهیونگ زانو زدم و حلقه ای که روش گل های رز صورتی حکاکی شده بود رو جلوش گرفتم و گفتم:
جونگکوک:ته ته ی قشنگم،از‌ همون روز اول که تو اتاق پدرت دیدمت فهمیدم سرنوشت تورو برام انتخاب کرده،حالا مایلی که با سرنوشت موافقت کنی و باهم بهترین زندگی رو بسازیم؟
تهیونگ که چشماش پر‌ از اشک شده بود و لبخندی زد و گفت:
تهیونگ:من،من نمیدونم؛پدر شما،راضی اید؟
پدر تهیونگ لبخندی میزنه و میگه:
پدر تهیونگ:پسر قشنگم این زندگیه توعه،هرجور مایلی
تهیونگ:ببخشید،من یه لحظه باید برم سرویس
جونگکوک از رو زانوش بلند شد و گفت:
جونگکوک:سرویس طبقه ی بالاست
تهیونگ:ممنون
و بعد رفت طبقه ی بالا تو سرویس،در رو بست و با ذوق بالا پایین پرید و خندید.بعدشم هم با خودش فکر کرد و گفت که قطعا اگه با این مرد ازدواج کنه خوشبخت ترین میشه.پس تصمیمشو گرفت و خیلی جدی‌رفت پایین.در نزدیکی حال ایستاد و گفت:
تهیونگ:من تصمیمو گرفتم کوکی جونم
جونگکوک:من سراپا گوشم ته ته
تهیونگ:من قبول میکنم
و جونگکوک بدون هیچ حرفی بلند شد و رفت سمت تهیونگ که ببوستش که پدر تهیونگ داد زد:
پدر تهیونگ:هی هی هی
جونگکوک فاصله گرفت و گفت:
جونگکوک:عذر میخوام،پدر؛حالا تهیونگ اجازه داره اینجا بمونه؟
تهیونگ با حال لوس و خوشگلی لباشو داد جلو و گفت:
تهیونگ:ولی‌ من که لباس ندارم
جونگکوک که دلش برای این حالت تهیونگ غش رفته بود لبخندی زد و گفت:
جونگکوک:میتونی از تیشرت شلوارای من استفاده کنی تا یا لباس بگیریم یا بری لباس هات رو بیاری.
تهیونگ با همون حالت گفت:
تهیونگ:باشه
پدر تهیونگ از جاش‌ بلند شد و پس از صاف کردن کت و شلوارش گفت:
پدر تهیونگ:خب دیگه من برم که شما دوتا بتونید راحا باشید.خداحافظ پسر قشنگم،خداحافظ جونگکوک
جونگکوک و تهیونگ:خداحافظ پدر
و بعد پدر تهیونگ رفت و اونها تنها شدن.
دیدگاه ها (۰)

پارت ۵چند ماه بعد_ساعت ۱۲ بامداد_خونه ی جونگکوک و تهیونگ:تهی...

@lydia_fic2025 بهم یه لطف بزرگ کرده پس برای جبران فالوش کنیی...

پارت ۳ساعت ۷ عصر_تهیونگ:همینطور ساکت نشسته بودم و به گفت و گ...

پارت ۲ساعت ۵ عصر_بعد از ناهار_جونگکوک:امروز عصر قرار بود برم...

#زیر_نور_ماه پارت20جونگکوک و تهیونگ رفتن سمت اتاق مدیر....در...

RED MOON

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط