فرهاد روبه روم نشسته بود یک میز آن ورتر بچه ها و دختره نش
فرهاد روبه روم نشسته بود یک میز آن ورتر بچه ها و دختره نشسته بودن
کلافه بودم خیلی شدید آخه چرا حرف نمیزند مثل وزغ نگاهم میکرد ، یک چشم غره بهش رفتم و گفتم : تا کی میخوای اینطوری نگام کنی چیز خاصی تو صورت من میبینی یا شاید شاخ دراوردم هوم؟!
لبخند محوی زد و گفت: چقدر بزرگ شدی ، باورم نمیشه ، انگار همین دیروز بود که یک دختر شیطون ازم درخواست ازدواج کرد . بعد بلند خندید
به دوروبر نگاهی کردم وقتی دیدم کسی حواسش به ما نیست با حرص گفتم : اولا که ببند نیشتو دوما اون موقع یک کاری کردم که خودمم پشیمونم سوما...
منتظر نگاهم کرد چشمانم را بستم یکدفعه باز کردم و با جیغ گفتم : سوما تو به قولت عمل نکردی تازه..حالا هم که اومدی یه خبرم به من ندادی خودم باید بفهمم اومدی هان...واقعا که
رویم را سمت دخترا کردم که داشتن با چشمایی گرد نگاهم میکردن ، بهشون محلی نزاشتم بزار از فضولی بمیرند
صدایش را شنیدم که گفت : دختر خوب مگه قرار نبود برات توضیح بدم پس چرا انقدر تند میری؟؟
زیر چشمی نگاهش کردم گفتم : خب بگو گوشم باتوعه
لبخندی زد و گفت : میشه بریم پارکی قدم بزنیم اونجا میگم
کامل برگشتم سمتش و گفتم : پس بچه ها و دختــــر شریک بــابــات چی؟؟
خیره خیره نگاهم کرد بعد باز زد زیر خنده انگار که رفته اونور آب خوش خنده شده...پررو
بریده بریده گفت : وای دختر....تو چرا..انقدر کینه ای هستی هـــوم ؟!
اخمی کردم و با حرص گفتم : مرض به جای خندیدن جوابمو بده ، لبخندی خوشگل زد از آن هایی که دل من برایش ضعف میرود
گفت : به دوستات میگیم برن خونه هاشون مثل اینکه ماشین دارن طناز هم اممم... چشمایم را ریز کردم و گفتم : طناز کیه؟
نیشخندی زد و گفت : دختر شریک بـابـام
لبهایم را فشاری دادم و گفتم : آها اون رو میگی خب اونو چیکار کنیم ؟؟
گفت : براش آژانسی میگیرم تا به خونه بره ، ایستادم و گفتم : باشه بریم
.....
بعد از آن که دخترا به اضافه طناز رفتن سوار جنسیس خوشگل فرهاد شدیم و رفتیم
تو راه نگاهی به نیم رخ فرهاد انداختم ، با جدیت تمام رانندگی میکرد دست فرمانش حرف نداشت خیلی نرم رانندگی میکرد طوری که من چشمانم گرم شده بود ، چند دقیقه بعد به خوابی عمیق فرو رفتم....
.....
شیرینی...هانی...شیریــــن
با جیغ از خواب پریدم برگشتم که دماغم به دماغ فرهاد بر خورد کرد
فرهاد همانطور که دماغش را گرفته بود ، صاف سرجاش نشست و گفت : آخ آخ دختر زدی دماغمو نابود کردی نه به خوابیدنت که بمبم بغلت بترکه بیدار نمیشی نه به اینکه بیدارم میشه میزنی طرفم ناقص میکنی ... بیچاره مادرت
با چشمانی گرد داشتم به غر زدن هایش گوش میکردم
اخمی کردم و گفتم : حقته میخواستی اینطوری بیدارم نکنی ، چته چرا چسبیده بودی به صورت من بعدم تو سه بار بیشتر صدام نکردی که من بیدار شدم بعد میگی بمبم بغلم باشه بیدار نمیشم تو خیلی قبلا خوب بودی یک بار خواستم بیدارت کنم که پشیمون شدم و به غلط کردن افتادم لامصب بیدار که نمیشدی هیچ جفتکم میندازی خیلی پررویـــی
نفس عمیقی کشیدم ، نفسم گرفتا نگاهی بهش انداختم داشت با دهن باز نگاهم میکرد چشمانم را ریز کردم و گفتم : چیه یه خانوم جذاب ندیدی؟؟
دهانش را بست و گفت : اولا که چقدر جیغ جیغ میکنی نفست بند نیومد یا حنجرت پاره نشد ثانیا خانوم جذاب ندیده بودم الان دارم میبینم و به قدرت خدا پی میبرم میدونی چرا؟؟
لپایم قرمز شده بود ولی با پررویی گفتم : آره میدونم چون خدا.. رو من خیلی وقت گذاشته و خیلی خوشگل شدم برای همینه به قدرت خدا پی بردی
خندید گفت :
سقف ریخت خوشگله
گفتم : خب مواظب خودت باش
همانطور که از ماشین پیاده میشود گفت : پیاده شو رسیدیم
نگاهی به دوروبرم میندازم همانطور که گفته بود به یک پارک نسبتا خلوت رسیده بودیم
پیاده میشوم و باهایش هم قدم میشوم..
کلافه بودم خیلی شدید آخه چرا حرف نمیزند مثل وزغ نگاهم میکرد ، یک چشم غره بهش رفتم و گفتم : تا کی میخوای اینطوری نگام کنی چیز خاصی تو صورت من میبینی یا شاید شاخ دراوردم هوم؟!
لبخند محوی زد و گفت: چقدر بزرگ شدی ، باورم نمیشه ، انگار همین دیروز بود که یک دختر شیطون ازم درخواست ازدواج کرد . بعد بلند خندید
به دوروبر نگاهی کردم وقتی دیدم کسی حواسش به ما نیست با حرص گفتم : اولا که ببند نیشتو دوما اون موقع یک کاری کردم که خودمم پشیمونم سوما...
منتظر نگاهم کرد چشمانم را بستم یکدفعه باز کردم و با جیغ گفتم : سوما تو به قولت عمل نکردی تازه..حالا هم که اومدی یه خبرم به من ندادی خودم باید بفهمم اومدی هان...واقعا که
رویم را سمت دخترا کردم که داشتن با چشمایی گرد نگاهم میکردن ، بهشون محلی نزاشتم بزار از فضولی بمیرند
صدایش را شنیدم که گفت : دختر خوب مگه قرار نبود برات توضیح بدم پس چرا انقدر تند میری؟؟
زیر چشمی نگاهش کردم گفتم : خب بگو گوشم باتوعه
لبخندی زد و گفت : میشه بریم پارکی قدم بزنیم اونجا میگم
کامل برگشتم سمتش و گفتم : پس بچه ها و دختــــر شریک بــابــات چی؟؟
خیره خیره نگاهم کرد بعد باز زد زیر خنده انگار که رفته اونور آب خوش خنده شده...پررو
بریده بریده گفت : وای دختر....تو چرا..انقدر کینه ای هستی هـــوم ؟!
اخمی کردم و با حرص گفتم : مرض به جای خندیدن جوابمو بده ، لبخندی خوشگل زد از آن هایی که دل من برایش ضعف میرود
گفت : به دوستات میگیم برن خونه هاشون مثل اینکه ماشین دارن طناز هم اممم... چشمایم را ریز کردم و گفتم : طناز کیه؟
نیشخندی زد و گفت : دختر شریک بـابـام
لبهایم را فشاری دادم و گفتم : آها اون رو میگی خب اونو چیکار کنیم ؟؟
گفت : براش آژانسی میگیرم تا به خونه بره ، ایستادم و گفتم : باشه بریم
.....
بعد از آن که دخترا به اضافه طناز رفتن سوار جنسیس خوشگل فرهاد شدیم و رفتیم
تو راه نگاهی به نیم رخ فرهاد انداختم ، با جدیت تمام رانندگی میکرد دست فرمانش حرف نداشت خیلی نرم رانندگی میکرد طوری که من چشمانم گرم شده بود ، چند دقیقه بعد به خوابی عمیق فرو رفتم....
.....
شیرینی...هانی...شیریــــن
با جیغ از خواب پریدم برگشتم که دماغم به دماغ فرهاد بر خورد کرد
فرهاد همانطور که دماغش را گرفته بود ، صاف سرجاش نشست و گفت : آخ آخ دختر زدی دماغمو نابود کردی نه به خوابیدنت که بمبم بغلت بترکه بیدار نمیشی نه به اینکه بیدارم میشه میزنی طرفم ناقص میکنی ... بیچاره مادرت
با چشمانی گرد داشتم به غر زدن هایش گوش میکردم
اخمی کردم و گفتم : حقته میخواستی اینطوری بیدارم نکنی ، چته چرا چسبیده بودی به صورت من بعدم تو سه بار بیشتر صدام نکردی که من بیدار شدم بعد میگی بمبم بغلم باشه بیدار نمیشم تو خیلی قبلا خوب بودی یک بار خواستم بیدارت کنم که پشیمون شدم و به غلط کردن افتادم لامصب بیدار که نمیشدی هیچ جفتکم میندازی خیلی پررویـــی
نفس عمیقی کشیدم ، نفسم گرفتا نگاهی بهش انداختم داشت با دهن باز نگاهم میکرد چشمانم را ریز کردم و گفتم : چیه یه خانوم جذاب ندیدی؟؟
دهانش را بست و گفت : اولا که چقدر جیغ جیغ میکنی نفست بند نیومد یا حنجرت پاره نشد ثانیا خانوم جذاب ندیده بودم الان دارم میبینم و به قدرت خدا پی میبرم میدونی چرا؟؟
لپایم قرمز شده بود ولی با پررویی گفتم : آره میدونم چون خدا.. رو من خیلی وقت گذاشته و خیلی خوشگل شدم برای همینه به قدرت خدا پی بردی
خندید گفت :
سقف ریخت خوشگله
گفتم : خب مواظب خودت باش
همانطور که از ماشین پیاده میشود گفت : پیاده شو رسیدیم
نگاهی به دوروبرم میندازم همانطور که گفته بود به یک پارک نسبتا خلوت رسیده بودیم
پیاده میشوم و باهایش هم قدم میشوم..
- ۳.۹k
- ۱۴ آبان ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط