{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

داشتیم همینطور قدم میزدیم ، هیچ حرفی نزدم تا خودش شروع کن

داشتیم همینطور قدم میزدیم ، هیچ حرفی نزدم تا خودش شروع کند

بعد از چند دقیقه گفت :

یادمه شیش سال پیش بهت قول دادم چهار سال دیگه برمیگردم واقعا هم میخواستم دوسال پیش بیام ولی خب نشد ، اون اتفاق شوم نذاشت تا بیام...

مکث کرد ، چشمان من گرد شده بود آخه چه اتفاقی ، ادامه داد :

دقیقا دو سال پیش من برای عید بلیط گرفتم تا بیام خیلی خوشحال بودم بلاخره هرچی باشه قرار بود آجی کوچولومو ببینم ، دلم برات خیلی تنگ شده بود خیلی ، خلاصه میخواستم برم فرودگاه که وقتی خواستم از خیابون رد شم...یه ماشین زد بهم ، میدونی چیشد؟؟

وایستادم و بازویش را گرفتم گفتم: چیشد ... چیشد؟؟

نگاهی بهم انداخت و لبخند زد گفت : رفتم تو کما بعد از هفت ماه ، زندگی نباتی من شروع شد

(زندگی نباتی یا سندرم آپالیک به حالتی می‌گویند که فرد چشمانش باز است و گاه و بی گاه به صورت غیر ارادی بدن خود را نیز حرکت می‌دهد. با وجود این، در پاسخ به محرک‌های محیطی هیچ واکنشی در بیمار مشاهده نمی‌شود.
عملکردهایی مثل ضربان قلب، تنفس، فشارخون و غیره که در اصطلاح پزشکی به عملکردهای خودکار یا خودمختار بدن معروفند، در این فرد به‌طور عادی وجود دارد، اما او هیچ‌گونه فعالیت مغزی خاصی ندارد. فرد بیمار هیچ‌گونه ارتباط معنی‌داری با محیط بیرون و اطرافیان برقرار نمی‌کند.
زندگی نباتی ممکن است سال‌ها و حتی دهه‌های متمادی طول بکشد. اگر این وضعیت بیش از یک ماه به طول بینجامد، به آن وضعیت نباتی پایدار می‌گویند که تقریبا می‌توان گفت احتمال بازگشت به حالت عادی بسیار ضعیف است. اما به هر حال موارد بسیاری هم بوده‌اند که حتی ماه‌ها پس از وقوع این وضعیت، با پیگیری و انجام مراقبت‌های کافی به حالت عادی بازگشته‌اند.)

با جیغ گفتم : چـــــــــی؟؟؟

خیره شد در چشمانم گفت : درسته ، زندگی نباتی من دوماه طول کشید طوری که همه پزشکا میگفتن زندگی نباتی پایداره ، ولی نمیدونم چیشد شفا گرفتم و یواش یواش خوب شدم...

پریدم وسط حرفش : خب تو اینارو از کجا میدونی اینجور که من میدونم تو زندگی نباتی هیچی نمیفهمه آدم ، کی کمکت کرد ؟؟؟

دستمو گرفت و به سمت نیمکت برد و نشوند خودش هم بغلم نشست به رو به رو خیره شد گفت : آره خب من هیچی نمیفهمیدم وقتی تصادف کردم یکی گوشیمو برداشت و شماره بابامو پیدا کرد ، زنگ زد بهش خداروشکر بابام زبانش خوب بود و میتونست انگلیسی حرف بزنه وگرنه واویلا بود ، بهش خبر تصادفمو رسوندن و بابام زود خودشو به کانادا رسوند.

حالا فهمیدی کی کمکم کرد و برام توضیح داد؟؟

اشکامو پاک کردم و با صدایی گرفته گفتم : آره فهمیدم من...من ، زدم زیر گریه..خدای من یعنی داداش عزیز من تو این یک سال پیش تو کما و بعد هم زندگی نباتی بوده یک سال دیگش چیشد؟؟

خواستم ازش بپرسم یک سال دیگش چیکار کردی که دیدم تو آغوش گرم فرهاد فرو رفته ام ، سوالم یادم رفت حس های مختلفی داشتم حس آرامش حس یک حامی حس امنیت ، حتی فکر کردن به اینکه فرهاد رو از دست بدهم اذیتم میکرد.

همانطور که در بغلش بودم گفتم : فرهاد؟؟ دستش را در دور کمرم سفت تر کرد گفت : جانم آجی کوچولو؟؟

گفتم : یک سال بعدش چیشد؟؟ نفس عمیقی کشید گفت : یواش یواش هوشیاریمو بدست اوردم اول تونستم نگاهمو بچرخونم بعد حرف بزنم البته با لکنت ولی نتونستم دستو پامو تکون بدم از اینکه تا آخر عمرم نتونم دستو پامو تکون بدم وحشت داشتم بعد از یک ماه تونستم دست و پامو تکون بدم و راه برم چند ماه بعدشم با بابام برگشتم ایران ، من حدود یک ماهه اینجام از وقتی اومدم درگیر یه اتفاق دیگم...

سرم را بلند کردم به چشمانش نگاه کردم گفتم : چه اتفاقی؟؟

گفت:یادته گفتم بابام یه شریک داره و طناز هم دخترشه؟؟ سرمو به نشونه آره تکون دادم گفت : نمیدونم واقعا نمیدونم و نمیفهم از هیچی سر در نمیارم ولی بابام گفت باید با طناز ازدواج کنم گفتم چرا مگه من حق انتخاب ندارم گفت تنها کسی که شرایطتو قبول داره طنازه گفتم چه شرایطی گفت اون میدونه تو ، تو کما بودی و همچنین زندگی نباتی رو و هم...

گفتم : و هم چی؟؟ چشمانش را بست و لباتش را فشار داد گفت : وهم اینکه تو دیگه مرد نیستی؟؟ با چشمانی گرد گفتم : یعنی چی؟؟

چشمانش را باز کرد ، خیره شد در چشمانم گفت : یعنی اینکه من هیچ حسی نسبت به طرف مقابلم ندارم

گفتم : یعنی تو الان منو بغل کرد هیچ حسی نداری؟؟ سرشو به نشونه نه تکون داد ، چشمانم گرد شد با حیرت گفتم : یعنی هیچ درمانی نداره؟؟

لبخندی زد گفت : چرا داره کوچولو،اخمی کردم گفتم : پس چرا نمیری درمان کنی تا محض رضای خدا یه حسی نسبت به دیگران داشته باشی؟؟ گفت : کوچولو خانوم انگار یادت رفته من خودم دکترم و میدونم چه درمانی داره و خودم دارم خودمو درمان میکنم ، خندید

چشم غره ای رفتم گفتم : خب حالا که داری خودتو درمان میکنی هنوز حسی نداری؟؟ گفت :
دیدگاه ها (۳۲)

به خودم آمدم ، معلوم نیس چند ساعت دارم نگاش میکنم آبروم رفتـ...

فرهاد روبه روم نشسته بود یک میز آن ورتر بچه ها و دختره نشسته...

با شدت تکان دادن دستی من را از خاطرات بیرون کشاندصبا را دیدم...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 163♡⁠。⁠)⁩وقتي خ...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 213♡⁠。⁠)باهم هم...

〜∘ 𝑮𝒐𝒍𝒅𝒆𝒏 𝑪𝒂𝒈𝒆 ∘〜قـفـس طـلـایـیpart_13ویو میرادر اتاق کارمو ...

ماهِ لورنزو 🌙🥀پارت 3 *لورا*گوشی رو برداشتم و با دستای لرزون ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط