فرشته ی من
فرشته ی من
ویو جیمین
از میاشین رفتم پایین لیا و رزی هم پشت سر من اومدن
رزی:یا خدا...ایننن کههههه داداشمه...اینجا چیکار میکنه
رزی:کمک کنید ببریمش توی ماشین
لیا:وای...چه خوشگله...ااا
رزی:گفتم این چند دقیقه دیگه عاشق میشه
جیمین:هوی لیا...نگا چی میکنی نگا نکن...بروو تو ماشینننن...نگااا نکننن
لیا:باشه بابا(همونطوری که محو داداش رزی شده)
جیمین: برووووو
بلاخره رفت
رزی:انقد سخت نگیر
جبمین:ایشش
رزی:بیا بندازش رو کولت
جیمین:مننن؟؟
رزی:نه پس مننن
جیمین:هوووف باشه
رفتن و به زور بلندش کردمرفتم سمت ماشین رزی درو باز کرد گذاشتمش عقب ماشین
چون لیا عقب بود سرش افتاد روی پاهای لیا خواستم چیزی بگم رزی جلوی دهنمو گرفت
رزی:سوار شو و فقط برو خونه...بدون هیچ حرف اضافه ای
جیمین:(دستشو جدا کردم رفتم سوار ماشین شدم )
ویو رزی
جونگکوک اینجا چکار میکنه فرشته ها فقط برای محافظت از کسی میان روی زمین پس یعنی جونگکوک هم....(جونگکوک داداش رزیه)
یعنی اومد از کی محافظت کنه
باید بیدار شه حرف بزنه ولی حرف زدنش کار سختیه(توی پارتای قبل اکه یادتون باشه فرشته ها وقتی میان روی زمین نمیتونن حرف بزنن ولی با همون معجون و ....بله دیگه میتونن)
اخه الان اون معجون رو از کجا گیر بیارم از اینه نگا لیا کردم سرشو تکیه داده بود به شیشه و خواب بود برگشتم سمتش دیدم دستش توی موهای جونگکوک بود...این بچه هم عاشق شد خدا وقتی محو جونگکوک شده بود باید قیافش رو میدیدی
(رزی با لبخند به کوک و لیا نگا میکرد)
جیمین:چیه هی نگاشون میکنی
رزی:هیچی
کی میرسیم؟
جیمین:نیم ساعت دیگه
رزی:آخه چرا یه آدم عاقل باید خونش وسط جنگل باشه..عاو یادم آمد تو عاقل نیستی(فوش ازاده)
جیمین:هوییی...آدم باش
رزی:چرا آدم باشم؟اتفاقا از فرشته بودنم راضیم در ضمن حقیقتو گفتن
جیمین:هوووف....هر چقدر هم با تو بحث کنم باز کم میارم
رزی:ایششش
دیگه حرفی نزدیم
نیم ساعت بعد
رسیدیم لیا رو بیدار کردم جیمین باز اومد جونگکوک رو بغل کرد و برد به سمت عمارت
منو لیا هم پشت سرش رفتیم
داشتم میرفتم اتاقم که صدای شکستن گلدون ها اومد....ادامه دارد
ویو جیمین
از میاشین رفتم پایین لیا و رزی هم پشت سر من اومدن
رزی:یا خدا...ایننن کههههه داداشمه...اینجا چیکار میکنه
رزی:کمک کنید ببریمش توی ماشین
لیا:وای...چه خوشگله...ااا
رزی:گفتم این چند دقیقه دیگه عاشق میشه
جیمین:هوی لیا...نگا چی میکنی نگا نکن...بروو تو ماشینننن...نگااا نکننن
لیا:باشه بابا(همونطوری که محو داداش رزی شده)
جیمین: برووووو
بلاخره رفت
رزی:انقد سخت نگیر
جبمین:ایشش
رزی:بیا بندازش رو کولت
جیمین:مننن؟؟
رزی:نه پس مننن
جیمین:هوووف باشه
رفتن و به زور بلندش کردمرفتم سمت ماشین رزی درو باز کرد گذاشتمش عقب ماشین
چون لیا عقب بود سرش افتاد روی پاهای لیا خواستم چیزی بگم رزی جلوی دهنمو گرفت
رزی:سوار شو و فقط برو خونه...بدون هیچ حرف اضافه ای
جیمین:(دستشو جدا کردم رفتم سوار ماشین شدم )
ویو رزی
جونگکوک اینجا چکار میکنه فرشته ها فقط برای محافظت از کسی میان روی زمین پس یعنی جونگکوک هم....(جونگکوک داداش رزیه)
یعنی اومد از کی محافظت کنه
باید بیدار شه حرف بزنه ولی حرف زدنش کار سختیه(توی پارتای قبل اکه یادتون باشه فرشته ها وقتی میان روی زمین نمیتونن حرف بزنن ولی با همون معجون و ....بله دیگه میتونن)
اخه الان اون معجون رو از کجا گیر بیارم از اینه نگا لیا کردم سرشو تکیه داده بود به شیشه و خواب بود برگشتم سمتش دیدم دستش توی موهای جونگکوک بود...این بچه هم عاشق شد خدا وقتی محو جونگکوک شده بود باید قیافش رو میدیدی
(رزی با لبخند به کوک و لیا نگا میکرد)
جیمین:چیه هی نگاشون میکنی
رزی:هیچی
کی میرسیم؟
جیمین:نیم ساعت دیگه
رزی:آخه چرا یه آدم عاقل باید خونش وسط جنگل باشه..عاو یادم آمد تو عاقل نیستی(فوش ازاده)
جیمین:هوییی...آدم باش
رزی:چرا آدم باشم؟اتفاقا از فرشته بودنم راضیم در ضمن حقیقتو گفتن
جیمین:هوووف....هر چقدر هم با تو بحث کنم باز کم میارم
رزی:ایششش
دیگه حرفی نزدیم
نیم ساعت بعد
رسیدیم لیا رو بیدار کردم جیمین باز اومد جونگکوک رو بغل کرد و برد به سمت عمارت
منو لیا هم پشت سرش رفتیم
داشتم میرفتم اتاقم که صدای شکستن گلدون ها اومد....ادامه دارد
- ۳.۰k
- ۱۱ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط