{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قوم و خویش خدا ؛

قوم و خویش خدا ؛

کودکی با پای برهنه روی برف ها ایستاده بود و به ویترین فروشگاهی نگاه می کرد.
زنی در حال عبور او را دید، او را به داخل فروشگاه برد و برایش لباس و کفش خرید و گفت: مواظب خودت باش!
کودک پرسید: ببخشید خانم شما خدا هستید؟
زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط یکی از بنده های خدا هستم. کودک گفت: می دانستم با او نسبتی دارید!
دیدگاه ها (۲)

بسم الله الرحمن الرحیمپاسخ قسمت چهارم :حکایت استدلالی از دی...

یک خانم جوان با لباس نامناسب در مسیر قدم زدن به یک خانم با ح...

خسف | قصه بیست و سوم: حضرت زینب (س) بخش دوم (قسمت اول)

𝐓𝐡𝐞 𝐩𝐫𝐢𝐧𝐜𝐞𝐬𝐬, 𝐥𝐚𝐬𝐭 𝐬𝐦𝐢𝐥𝐞:𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟒صبح روز بعد، سئول هنوز درگیر ...

پارت ششم: مظنون اول 🥀مسیر برگشت به عمارت، عجیب ساکت بود.ا.ت ...

سیره پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله (۴)

قصه یازدهم: محمد بن ابیبکر

پیوند خون و اختیارپارت ۱ | شبی که سرنوشت نوشته شدباران آرام ...

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🖤🍒پارت نهم: پژواکِ سکوتِ سردسالنِ ق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط