نجوای شبانه
نجوای شبانه
جونگکوک همان حالت عصبی پا روی زمین کوبید سپس روی مبل نشست مانند خسته و کوفته تبریزی از جمله خستگی ناپذیر به دادستان زل زد سپس سخن او را بازم گفت : شما الان میگین با ماشین زده به یه بچه .. آخه چرا .. دادستانی با لحن آرامی گفت : مست مثل همه تصادف ها .. جونگکوک بار دیگری در ذهنش فکر کرد واقعا اشتباه میکرد به عمارت سیمین میگفت بدبخت ..
افکارش را کنار زد سپس از روی مبل چرمی بلند شد : بزارین تا فردا شب اونجا بمونه باشه تا ادب بشه خانواده بچه چی میگن
دادستان اخم تند بلند شد : خب معلومه شکایت پول دادگاه زندان رفتن .. جونگکوک خونسرد بود و لبخند تنها از خستگی : حال بچه چطوره ؟..
دادستان دستانش را روی میز گذاشت و خم شد: خدا رو شکر حال بچه خوبه فقد دستش شکسته .. جونگکوک با دل ای که به بچه فکر کرد تند گفت: خودم به همه چی رسیدگی میکنم همین امشب
دادستان سری تکون داد سپس جونگکوک کت در دست از اتاق خارج شد پلک زد و به ساعت روی دستش نگاه کرد ۲ شب بود سری از تأسف به خود تکون داد و با لبخند زمزمه کرد : خودت بدبختی نه اون عمارت .. هی ببخشید عمارت بهت گفتم بدبخت لطفا منو دیگه بیچاره نکن
کلافه زمزمه میکرد و سمت در میرفت وارد آن محیط بسیار تنگ و باریک شد برادرش را روی صندلی چوبی دید سپس دست تو جیب و یک روحیه الکی و خبیث گفت : واو که چه حس خوبی .. داره
جونگ هیوک عصبی نگاهش کرد : گورتو گم کن
جونگکوک نگاهی به آن مکان انداخت و دست به کمر شد: لیاقت جئون جونگ هیوک همینه آههـ... در کسری از ثانیه جونگ هیوک پرید سمت یقه جونگکوک ولی مرد زیرک تند عقب رفت سپس به خنده گفت : هوشه آروم تر
جونگ هیوک عصبی داد زد : منو همین الان آزاد کن
جونگکوک سر تا پا برادر سرتق اش را نگاه کرد و تند گفت : چشم حتما دستور شما قبول ولی شرط دارم .. باید تا آخر عمرت ریز این میله ها باشی بعدش اگه شرطم رو قبل کردی حله... صدا های خنده های پر از وق و خواب آلود جونگکوک بالا آمد و سکوت را شکست جونگ هیوک داد زد : دهنتو ببند لعنتی ..
جونگکوک سری تکون داد سپس بدون نگاه تمسخرآمیز دیگری به جونگ هیوک از آن محیط خارج شد ، سپس زمزمه کنان راهی شد ٫ عوضی بیشعور آدم بشو نیست ٫
.......
بلاخره بعد از انظار های زیاد بهانه های زیاد تهیونگ وقت کرد که در آن نیمی از شب وارد اتاق خواب خودش بشود .. شاید اگر شب های دیگری بود در تلاش خواب بود ولی حالا میخواست واقعا ببینه بیول کیه .. یا سخنان مست آور جونگکوک واقعیت داره یا نه .. بلاخره رسید به تخت .. با دست لرزاند پرده را نرم کنار زد انتظارش چی بود ؟ .. خودش هم نمی دانست حتی اگه از خودش هم میپرسید میخواست بیول باشه یا نه با خود میگفت ٫ نمیخواهم بیول باشه ٫ پرده را نرم کنار زد .. پرده های تخت خواب دور تا دور تخت بودند و نور مدرنی که پرده ها داشت روی ملافه گره خورده بود ..
جونگکوک همان حالت عصبی پا روی زمین کوبید سپس روی مبل نشست مانند خسته و کوفته تبریزی از جمله خستگی ناپذیر به دادستان زل زد سپس سخن او را بازم گفت : شما الان میگین با ماشین زده به یه بچه .. آخه چرا .. دادستانی با لحن آرامی گفت : مست مثل همه تصادف ها .. جونگکوک بار دیگری در ذهنش فکر کرد واقعا اشتباه میکرد به عمارت سیمین میگفت بدبخت ..
افکارش را کنار زد سپس از روی مبل چرمی بلند شد : بزارین تا فردا شب اونجا بمونه باشه تا ادب بشه خانواده بچه چی میگن
دادستان اخم تند بلند شد : خب معلومه شکایت پول دادگاه زندان رفتن .. جونگکوک خونسرد بود و لبخند تنها از خستگی : حال بچه چطوره ؟..
دادستان دستانش را روی میز گذاشت و خم شد: خدا رو شکر حال بچه خوبه فقد دستش شکسته .. جونگکوک با دل ای که به بچه فکر کرد تند گفت: خودم به همه چی رسیدگی میکنم همین امشب
دادستان سری تکون داد سپس جونگکوک کت در دست از اتاق خارج شد پلک زد و به ساعت روی دستش نگاه کرد ۲ شب بود سری از تأسف به خود تکون داد و با لبخند زمزمه کرد : خودت بدبختی نه اون عمارت .. هی ببخشید عمارت بهت گفتم بدبخت لطفا منو دیگه بیچاره نکن
کلافه زمزمه میکرد و سمت در میرفت وارد آن محیط بسیار تنگ و باریک شد برادرش را روی صندلی چوبی دید سپس دست تو جیب و یک روحیه الکی و خبیث گفت : واو که چه حس خوبی .. داره
جونگ هیوک عصبی نگاهش کرد : گورتو گم کن
جونگکوک نگاهی به آن مکان انداخت و دست به کمر شد: لیاقت جئون جونگ هیوک همینه آههـ... در کسری از ثانیه جونگ هیوک پرید سمت یقه جونگکوک ولی مرد زیرک تند عقب رفت سپس به خنده گفت : هوشه آروم تر
جونگ هیوک عصبی داد زد : منو همین الان آزاد کن
جونگکوک سر تا پا برادر سرتق اش را نگاه کرد و تند گفت : چشم حتما دستور شما قبول ولی شرط دارم .. باید تا آخر عمرت ریز این میله ها باشی بعدش اگه شرطم رو قبل کردی حله... صدا های خنده های پر از وق و خواب آلود جونگکوک بالا آمد و سکوت را شکست جونگ هیوک داد زد : دهنتو ببند لعنتی ..
جونگکوک سری تکون داد سپس بدون نگاه تمسخرآمیز دیگری به جونگ هیوک از آن محیط خارج شد ، سپس زمزمه کنان راهی شد ٫ عوضی بیشعور آدم بشو نیست ٫
.......
بلاخره بعد از انظار های زیاد بهانه های زیاد تهیونگ وقت کرد که در آن نیمی از شب وارد اتاق خواب خودش بشود .. شاید اگر شب های دیگری بود در تلاش خواب بود ولی حالا میخواست واقعا ببینه بیول کیه .. یا سخنان مست آور جونگکوک واقعیت داره یا نه .. بلاخره رسید به تخت .. با دست لرزاند پرده را نرم کنار زد انتظارش چی بود ؟ .. خودش هم نمی دانست حتی اگه از خودش هم میپرسید میخواست بیول باشه یا نه با خود میگفت ٫ نمیخواهم بیول باشه ٫ پرده را نرم کنار زد .. پرده های تخت خواب دور تا دور تخت بودند و نور مدرنی که پرده ها داشت روی ملافه گره خورده بود ..
- ۳۳۵
- ۰۴ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط