تهیونگ دستی به صورتش کشید تا خواب که نباشه ولی نه نبود
تهیونگ دستی به صورتش کشید تا خواب که نباشه .. ولی نه نبود نه سریال جادویی بود نه هم خواب .. بلاخره دستش را دراز کرد به سمت ملافه ای که روی صورت بیول کشیده شده، بسیار با حرکت نرمی ملافه خاکستری را کنار میزد .
آرام و بیصدا، گویی در آغوش ابرها گم شده بود بر روی تخت خوابیده بود پوستش به سفیدی و لطافتِ گلبرگهای یاس بود و پیراهن حریرش،
مانند هالهای از نور بدنش را در بر گرفته. موهای تیرهاش مثل شبی که بر برف ببارد روی بالش پخش شده و تضاد خیرهکنندهای با روشنیِ چهرهاش ایجاد کرده بود
مژههای بلندش سایهای ظریف روی گونههای گلیاش انداختهاند و لبخندی محو گویی از رویای شیرینی که میبیند بر گوشهی لبش سنجاق شده بود در آن سکوت، او نه فقط یک دختر در خواب که تابلویی از معصومیت و آرامش بود چنان زیبا و بینقص که گویی زمان برای تماشای او از حرکت ایستاده بود مثل سفید برفی که روی تخت دراز کشیده بود
نفسش را در سینه تهیونگ حبس میکرد تا تپش قلبش خوابِ فرشتهگون او را پریشان نکند. با انگشتانی که از شوق و احتیاط میلرزند، تار مویی را که روی پیشانی دختر لغزیده با ملایمتی بینظیر کنار میزد تا ببیند این چهره بیول واقعیت دارد یا نه ولی در کمال تعجب اور اون بیول نبود
تهیونگ در کنار تخت میایستد نه مثل یک رهگذر، بلکه شبیه نگهبانی که تمام دنیایش در قاب آن تخت خلاصه شده بود
باورش هنوز هم برای سخت بود
تهیونگ در حالی که کت بلند و مشکیاش در وزش ملایم بادِ اتاق به رقص درآمده بود که همیشه با اطمینان به دنیا مینگریستند، حالا از فرط شوک تا آخرین حد باز شده بودند.
او به دختری نگاه میکرد که روی تخت میان تپهای از ساتن سفید به خوابی عمیق فرو رفته بود دختری که پوستش به سفیدیِ برف و لبهایش به سرخیِ یاقوت میزد. قلب تهیونگ برای لحظهای از تپش ایستاد. او انتظار هر چیزی را داشت جز مواجهه با چنین صحنهی بینظیری که انگار مستقیماً از دل افسانهها بیرون آمده بود.
تهیونگ فقط پسری بود که جادویِ "سفیدبرفیِ" خفته، تمام وجودش را به تسخیر درآورده بود.
. پیشانی سفید اش ... تهیونگ احساس میکرد دیونه شده .. قشنگ جلو چشمانش سفید برفی شده بود بلاخره کلاه
آن ملافه از روی صورت بیول کشیده شد پاهای تهیونگ سوس شدند سپس روی زمین گریخت .. اما نگاه روی بیول قفل بود .. بیول روی کمر دراز کشیده بود گردنش سمت دیگری افتاده بود و نیم رخ بسیار زیبایی دیدنی میبود .. لبای بزرگ و قرمزش
تهیونگ بار دیگری احساس کرد که داره نقش شاهزاده سفید برفی را جلو میبرد مخصوصا در آن شب و نشست روی زمین .. دست مردانه اش کم کم بالا آمد سپس روی پلک های بیول کشیده شد .. که باعث تکون خوردن بیول شد خیلی نرم مثل یک دختر باوقار روی پهلو چرخید سمت تهیونگ نفس های منظم اش نشان میداد که خوابه .. ولی تهیونگ ای که به شدت شوکه نفس می کشید روی زمین نشسته بود خودش هم نمیفهمید بخاطر کار های زشت اش به این روز افتاده بود یا چیز دیگری ..
نگاهش روی انگشتر بیول افتاد .. دست بیول روی چشمش گذاشته شده بود .. که بیش از حد نور آبی در صورت تهیونگ میخورد.. دلیلش همین بود دلیل عوض شدن دنیا بیول همین بود .. روی همین تخت بیول را به حتی ترسانده بود که با یاد آوریش میخواست همه این ها خواب باشه
آرام و بیصدا، گویی در آغوش ابرها گم شده بود بر روی تخت خوابیده بود پوستش به سفیدی و لطافتِ گلبرگهای یاس بود و پیراهن حریرش،
مانند هالهای از نور بدنش را در بر گرفته. موهای تیرهاش مثل شبی که بر برف ببارد روی بالش پخش شده و تضاد خیرهکنندهای با روشنیِ چهرهاش ایجاد کرده بود
مژههای بلندش سایهای ظریف روی گونههای گلیاش انداختهاند و لبخندی محو گویی از رویای شیرینی که میبیند بر گوشهی لبش سنجاق شده بود در آن سکوت، او نه فقط یک دختر در خواب که تابلویی از معصومیت و آرامش بود چنان زیبا و بینقص که گویی زمان برای تماشای او از حرکت ایستاده بود مثل سفید برفی که روی تخت دراز کشیده بود
نفسش را در سینه تهیونگ حبس میکرد تا تپش قلبش خوابِ فرشتهگون او را پریشان نکند. با انگشتانی که از شوق و احتیاط میلرزند، تار مویی را که روی پیشانی دختر لغزیده با ملایمتی بینظیر کنار میزد تا ببیند این چهره بیول واقعیت دارد یا نه ولی در کمال تعجب اور اون بیول نبود
تهیونگ در کنار تخت میایستد نه مثل یک رهگذر، بلکه شبیه نگهبانی که تمام دنیایش در قاب آن تخت خلاصه شده بود
باورش هنوز هم برای سخت بود
تهیونگ در حالی که کت بلند و مشکیاش در وزش ملایم بادِ اتاق به رقص درآمده بود که همیشه با اطمینان به دنیا مینگریستند، حالا از فرط شوک تا آخرین حد باز شده بودند.
او به دختری نگاه میکرد که روی تخت میان تپهای از ساتن سفید به خوابی عمیق فرو رفته بود دختری که پوستش به سفیدیِ برف و لبهایش به سرخیِ یاقوت میزد. قلب تهیونگ برای لحظهای از تپش ایستاد. او انتظار هر چیزی را داشت جز مواجهه با چنین صحنهی بینظیری که انگار مستقیماً از دل افسانهها بیرون آمده بود.
تهیونگ فقط پسری بود که جادویِ "سفیدبرفیِ" خفته، تمام وجودش را به تسخیر درآورده بود.
. پیشانی سفید اش ... تهیونگ احساس میکرد دیونه شده .. قشنگ جلو چشمانش سفید برفی شده بود بلاخره کلاه
آن ملافه از روی صورت بیول کشیده شد پاهای تهیونگ سوس شدند سپس روی زمین گریخت .. اما نگاه روی بیول قفل بود .. بیول روی کمر دراز کشیده بود گردنش سمت دیگری افتاده بود و نیم رخ بسیار زیبایی دیدنی میبود .. لبای بزرگ و قرمزش
تهیونگ بار دیگری احساس کرد که داره نقش شاهزاده سفید برفی را جلو میبرد مخصوصا در آن شب و نشست روی زمین .. دست مردانه اش کم کم بالا آمد سپس روی پلک های بیول کشیده شد .. که باعث تکون خوردن بیول شد خیلی نرم مثل یک دختر باوقار روی پهلو چرخید سمت تهیونگ نفس های منظم اش نشان میداد که خوابه .. ولی تهیونگ ای که به شدت شوکه نفس می کشید روی زمین نشسته بود خودش هم نمیفهمید بخاطر کار های زشت اش به این روز افتاده بود یا چیز دیگری ..
نگاهش روی انگشتر بیول افتاد .. دست بیول روی چشمش گذاشته شده بود .. که بیش از حد نور آبی در صورت تهیونگ میخورد.. دلیلش همین بود دلیل عوض شدن دنیا بیول همین بود .. روی همین تخت بیول را به حتی ترسانده بود که با یاد آوریش میخواست همه این ها خواب باشه
- ۳۳۵
- ۰۴ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط