کوتاه و خاص
کوتاه و خاص
صبح نور نرمی از خوشید به بیرون آمده بود اولین نور خورشید روی صورت خسته جونگکوک خورد دست تو جیب شلوار ایستاده بود جرعی از قهوه ای را نوشید بلاخره وقت گیر آورد تند گوشی را برداشت سپس شماره تهیونگ را گرفت " شماره مورده نظر شما پاسخگو نمیباشد "
با توجه به اخم هایش گوشی را پایین آورد سپس زمزمه کرد ٫ مردک خواب آلو ٫ سمت راننده هود چرخید سپس با جدیت گفت : خوب چی شد حال بچه چطوره ؟..
حالشون خوبه آقای جئون من که بهتون گفتم برین استراحت کنید کله شب بیدار بودین
جونگکوک جدی جرعی از از قهوه تلخ اش نوشید در نهایت از شدت خستگی یک لبخند خبیثی زد : چیکار میشه کرد اونم بچه مادر عزیزمه مگه نه بیخیال بگو ببینم چطور باید اون پدر مادر رو راضی کنم که از جونگ هیوک شکایت نکنند... راننده عینک هایش را درست کرد : میتونید از خانم ته یانگ کمک بخواهید ایشون از وقتی عوض شدن خیلی خوب به همه کنار میان..
جونگکوک بشکنی زد سپس چرخی زد سمت راننده نگاه کرد و با خبیثی گفت : من اگه ترو نداشتم باید میرفت الاغ دونی ایول .. دوید سمت ماشین سپس تند گفت : بیا دیگه من باید رانندگی کنم
راننده جدی سری تکون داد سپس سمت ماشین رفت جونگکوک بار دیگری با خود گفت ٫ روبات بدبخت ٫ . خطاب به راننده کلافه گفت : بریم خونه خودم اول دوش بگیرم این لباسا رو عوض کنم بعد بریم
راننده چشم ای گفت جونگکوک روبه شیشه ماشین کرد نمیفهمید تنها سرگیچه ای در سر داشت شاید از خودرن زیاد قهوه باشه .. حتی به ذهن اش هم خطوط نمیکرد از خواب باشد در حالی که کله شب را بیدار بود ..
.......
روی مبل چرمی و قدیمی گوشه اتاق فرو رفته بود شانههایش از سنگینیِ یک روز طولانی افتاده و خستگی در تکتک خطوط چهرهاش فریاد میزد. چشمانش را برای لحظهای بست تا سیاهیِ مطلق کمی از فشار ذهنش بکاهد، اما وقتی پلک باز کرد، دنیا عوض شده بود.
بازم صبح شده بود یک صبح به شکل عجیبی.. نه فقد برای تهیونگ اینجوری بود حتی از ساعت ۲ شب تا ۷ صبح روی مبل روبه رو تخت نشسته بود مثل همان شاهزاده سفید برفی منتظر بیدار شدند بیول بود .. منتظر و همانند با جدیت .. حتی پرده های تخت را هم بالا زده بود .. بلاخره نور ملایم خورشید در پشت پلک های بیول رقصید .. دختر همانند ای که با تکان داد پلک هایش بیدار شد,
در میان هالهای از نور که از پنجره به روی تخت میتابید، او را دید. دختری که تا چند لحظه پیش با لباسی معمولی خوابیده بود، حالا به شکلی باورنکردنی تغییر یافته بود. پوستش چنان درخشان و برفی شده بود که گویی از درون نور میداد و موهایش به سیاهیِ آبنوس روی بالش پخش شده بود.
صبح نور نرمی از خوشید به بیرون آمده بود اولین نور خورشید روی صورت خسته جونگکوک خورد دست تو جیب شلوار ایستاده بود جرعی از قهوه ای را نوشید بلاخره وقت گیر آورد تند گوشی را برداشت سپس شماره تهیونگ را گرفت " شماره مورده نظر شما پاسخگو نمیباشد "
با توجه به اخم هایش گوشی را پایین آورد سپس زمزمه کرد ٫ مردک خواب آلو ٫ سمت راننده هود چرخید سپس با جدیت گفت : خوب چی شد حال بچه چطوره ؟..
حالشون خوبه آقای جئون من که بهتون گفتم برین استراحت کنید کله شب بیدار بودین
جونگکوک جدی جرعی از از قهوه تلخ اش نوشید در نهایت از شدت خستگی یک لبخند خبیثی زد : چیکار میشه کرد اونم بچه مادر عزیزمه مگه نه بیخیال بگو ببینم چطور باید اون پدر مادر رو راضی کنم که از جونگ هیوک شکایت نکنند... راننده عینک هایش را درست کرد : میتونید از خانم ته یانگ کمک بخواهید ایشون از وقتی عوض شدن خیلی خوب به همه کنار میان..
جونگکوک بشکنی زد سپس چرخی زد سمت راننده نگاه کرد و با خبیثی گفت : من اگه ترو نداشتم باید میرفت الاغ دونی ایول .. دوید سمت ماشین سپس تند گفت : بیا دیگه من باید رانندگی کنم
راننده جدی سری تکون داد سپس سمت ماشین رفت جونگکوک بار دیگری با خود گفت ٫ روبات بدبخت ٫ . خطاب به راننده کلافه گفت : بریم خونه خودم اول دوش بگیرم این لباسا رو عوض کنم بعد بریم
راننده چشم ای گفت جونگکوک روبه شیشه ماشین کرد نمیفهمید تنها سرگیچه ای در سر داشت شاید از خودرن زیاد قهوه باشه .. حتی به ذهن اش هم خطوط نمیکرد از خواب باشد در حالی که کله شب را بیدار بود ..
.......
روی مبل چرمی و قدیمی گوشه اتاق فرو رفته بود شانههایش از سنگینیِ یک روز طولانی افتاده و خستگی در تکتک خطوط چهرهاش فریاد میزد. چشمانش را برای لحظهای بست تا سیاهیِ مطلق کمی از فشار ذهنش بکاهد، اما وقتی پلک باز کرد، دنیا عوض شده بود.
بازم صبح شده بود یک صبح به شکل عجیبی.. نه فقد برای تهیونگ اینجوری بود حتی از ساعت ۲ شب تا ۷ صبح روی مبل روبه رو تخت نشسته بود مثل همان شاهزاده سفید برفی منتظر بیدار شدند بیول بود .. منتظر و همانند با جدیت .. حتی پرده های تخت را هم بالا زده بود .. بلاخره نور ملایم خورشید در پشت پلک های بیول رقصید .. دختر همانند ای که با تکان داد پلک هایش بیدار شد,
در میان هالهای از نور که از پنجره به روی تخت میتابید، او را دید. دختری که تا چند لحظه پیش با لباسی معمولی خوابیده بود، حالا به شکلی باورنکردنی تغییر یافته بود. پوستش چنان درخشان و برفی شده بود که گویی از درون نور میداد و موهایش به سیاهیِ آبنوس روی بالش پخش شده بود.
- ۳۷۴
- ۰۴ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط