{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در مبادله با او

🎀در مبادله با او🎀
🍬Part11🍬
جونگکوک با لبخند نگاهش کرد بعد چشماشو ریز کرد.تابحال برای این مبلغ رفتم خونه کسی؟
خنده ی کوچیکی با نفس بیرون داد بعد سرشو برگردوند و از پنجره بیرون رو نگاه کرد.
صبر کن ببینم، میخوای بگی قصیه پول نیست؟ پس چیه که انقدر برات مهم بوده که خودت بیایی؟
چی نه، یکی که قراره به زودی ببینیش.
پوزخندی زد و یونگی با حرفش حتی گیج تر شد، ولی میدونست هرچی باشه فقط خود جونگکوک میتونه نظر خودشو تغییر بده و کسی نمیتونه هیچوقت جلوشو برای انجام کاری بگیره. یونگی هم متقابال روشو سمت پنجره ی طرف خودش برگردوند
هرکاری میخوای بکنی فقط حواست باشه دردسر درست نکنی، نه برای خودت نه برای شرکت"
هممممم مطمئن نیستم
هوففف محض رضای خدا کوک،تو ذهنت چی میگذره و قراره چه غلطی کنی!
هی تو که میدونی من هیچوقت کاری نمیکنم که به ضرر شرکت باشه،ولی نمیتونم قول بدم اونم کاری نکنه

پایان پارت 11 بانی هام بوسس🍬🪐🍭🍧🍡🍄🎀
دیدگاه ها (۴)

🎀در مبادله با او🎀🍬Part11🍬یونگی تمام سعیشو میکرد با گُ نگ حرف...

🎀در مبادله با او🎀🍬Part12🍬((فلش بک)):جونگکوک تو دفتر کارش بود...

🎀در مبادله با او🎀🍬Part10🍬پول رو گرفتی؟نهپس چرا آنقدر شادی؟جو...

🎀در مبادله با او🎀🍬Part9🍬مادر تهیونگ جیغ می کشید و با هر حرفش...

🎀در مبادله با او🎀🍬Part 40🍬"نمیخوای تیکه انداختن بخاطر اون رو...

🎀در مبادله با او🎀🍬Part41🍬ساعت 9 شب شده بود و جونگوک به خونه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط