{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

انتهای شب

انتهای شب
در استعاره ای از جنس تو
سرم را به پیشانی خدایی تکیه داده ام
که برایم غزل می خواند
و من ، نمازش را ، گریه می کنم
بگذار خودمان باشیم!
من که دیگر کافر شده ام
و تویی که هنوز مسلمانی ات را دو دستی چسبیده ای
هنوز می توانیم 
از طعم قهوه مشترک
سیگار یواشکی 
و بوسه ای در پستو لذت ببریم
بگذار هنوز لبخند, لپهایمان را چال بیاندازد
دیدگاه ها (۱)

اعتزالِ من می رنجاند، نزدیکانم راآنهایی ک میگویند نزدیکند و ...

ﺍﻣﺸﺐ ﺑﻪ ﻭﺳﻌﺖ ﻋﺠﯿﺒﯽ ﻏﺮﺑﺖ ﺩﺍﺭﻡﺷﺒﯿﻪ ﺳﻘﻮﻁ ﺁﺯﺍﺩ ﯾﮏ ﺯﻥﺍﺯ ﭼﺸﻢ ﻫﺎﯼ ﺷ...

ﻣﻦ . . .‏ﺩﻭﺷﯿﺰﻩ ﻣﮑﺮﻣﻪ ﻫﺴﺘﻢﻭﻗﺘﯽ ﺯﻥ ﻫﺎ ﺭﻭﯼ ﺳﺮﻡ ﻗﻨﺪ ﻣﯽ ﺳﺎﺑﻨﺪ ﻭ ...

روز اول که دل من به تمنای تو پر زدچون کبوتر لب بام تو نشستمت...

یک اربعین برای تو حیران شدم حسینمانند گیسوی تو پریشان شدم حس...

با رفتن هر آدمی، بخشی از کیفیت سبک زندگی ما تغییر می کند. چی...

داداش اکرم مرتب تهدید میکرد و میکند که هرویین در خانه میگذار...

در زندگی دیگر ( دوباره مرا پیدا کن ) پارت ششم : ویسکی، گرم و...

سما ملکی شاعر نهاوندی

به افکارت عادت نکن...مغزی که باورهای ما را می سازد باورهایی ...

داستان ،کوتاه ،وخواندنی ،و آموزنده برای ،گروههای ،مذهبی ،کان...

سناریو ساسونارو✨️『بــر روی بــرج یا در آسمان؟』🪐پارت نهم: قوا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط