#غیر_ممکنه_عاشقت_شم
#غیر_ممکنه_عاشقت_شم
پارت: ²⁷
ات با ترس به گوشی نگاه میکرد. صدای باد از پنچره باز اتاق داخل میومد و اونقدری قلبش محکم میکوبید که عربده های تهیونگ دیگه مبهم بود. با ترس سمت گوشی حرکت کرد و پیام و باز کرد. به نام فرستنده دقت کرد. نام فرستنده هم بازی مرگ بود . ات با ترس روی لوکیشنی که زیر پیام قرار داشت کلیک کرد و منتظر موند تا صفحه بالا بیاد.
لوکیشن توی یه جنگل بود، جنگلی که تقریباً کنار همون عمارتی بود که توش مهمونی برگزار شده بود.
در آخر زمان این مراسم با فونت برجسته نوشته شده بود
- ساعت ۱۰ شب
همه افکار و اتفاقاتی که افتاده بود با صدای شکستن وسیله ای از ذهن ات قرار کرد. ات با ترس به پشتش نگاه کرد و در مشکی رنگ اتاق رو روی زمین دید و بعد جثه ای قوی هیکل توی فضای اتاق ظاهر شد. ات همون لحظه فهمید مااکرای امشب هنوز تموم نشده و تهیونگ واقعا به قول خودش عمل کرده و در رو از چهارچوب درآورده بود.
لبخندی از ترس روی لب های ات نقش بست و تصمیم گرفت دور ترین نقطه از تهیونگ بایسته
تهیونگ: قسم میخورم یه بلایی سرت بیارم مرغ های آسمون به حالت گریه کنن..
ات قدم های ترسیده اش رو به پشت برمیداشت و تهیونگ بهش نزدیک و نزدیک تر میشد
ات: تمومش کن... من کاری نکردم عوضی..
ات احساس کرد به چیز خالیایی برخورد کرده. با ترس به پشتش نگاه کرد و متوجه شد از نیم تنه اش از پنجره بیرون رفته.
تهیونگ همچنان با قدم های محکمش به ات نزدیک میشد...
ات: جلوتر نیا...
تهیونگ بی توجه به حرف های ات نزدیک تر اومد... که ات تصمیم گرفت خودش رو راحت کنه.
نیم تنه بالاییاش و با فشار به بیرون حل داد و از پنجره بیرون افتاد...
پارت: ²⁷
ات با ترس به گوشی نگاه میکرد. صدای باد از پنچره باز اتاق داخل میومد و اونقدری قلبش محکم میکوبید که عربده های تهیونگ دیگه مبهم بود. با ترس سمت گوشی حرکت کرد و پیام و باز کرد. به نام فرستنده دقت کرد. نام فرستنده هم بازی مرگ بود . ات با ترس روی لوکیشنی که زیر پیام قرار داشت کلیک کرد و منتظر موند تا صفحه بالا بیاد.
لوکیشن توی یه جنگل بود، جنگلی که تقریباً کنار همون عمارتی بود که توش مهمونی برگزار شده بود.
در آخر زمان این مراسم با فونت برجسته نوشته شده بود
- ساعت ۱۰ شب
همه افکار و اتفاقاتی که افتاده بود با صدای شکستن وسیله ای از ذهن ات قرار کرد. ات با ترس به پشتش نگاه کرد و در مشکی رنگ اتاق رو روی زمین دید و بعد جثه ای قوی هیکل توی فضای اتاق ظاهر شد. ات همون لحظه فهمید مااکرای امشب هنوز تموم نشده و تهیونگ واقعا به قول خودش عمل کرده و در رو از چهارچوب درآورده بود.
لبخندی از ترس روی لب های ات نقش بست و تصمیم گرفت دور ترین نقطه از تهیونگ بایسته
تهیونگ: قسم میخورم یه بلایی سرت بیارم مرغ های آسمون به حالت گریه کنن..
ات قدم های ترسیده اش رو به پشت برمیداشت و تهیونگ بهش نزدیک و نزدیک تر میشد
ات: تمومش کن... من کاری نکردم عوضی..
ات احساس کرد به چیز خالیایی برخورد کرده. با ترس به پشتش نگاه کرد و متوجه شد از نیم تنه اش از پنجره بیرون رفته.
تهیونگ همچنان با قدم های محکمش به ات نزدیک میشد...
ات: جلوتر نیا...
تهیونگ بی توجه به حرف های ات نزدیک تر اومد... که ات تصمیم گرفت خودش رو راحت کنه.
نیم تنه بالاییاش و با فشار به بیرون حل داد و از پنجره بیرون افتاد...
- ۳۴۷
- ۲۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط