پارت
پارت ۸
امگاورس
همه جام زخم و زیلی و کبود و کثیف بود همونجا نشستم و تو خودم جم شدم و گریه کردم یکیشون میخواست دستمو بگیره و بلندم کنه که دستمو کشیدم و گفتم
کوک : بهم دست نزن
همین گفتم که با مشت تهیونگ تو دهن اون گرگینه خشکم زد
تهیونگ : ببینم رئیس گلتون امروز کی بود به ذهن کدومتون این ایده اومد ها ؟ عوضی ها از جلو چشمام گمشین *دادعصبی*
ویو تهیونگ
بعد از اون دادم همشون گم شدن و دیگه کسی نبود به جز من و این پسر کیوت نشستم جلوش و زانو زدم که چشم افتاد به سنگ روی سینش پشمام ریخت این پسر خدای طبیعته
کوک : *با گریه* تهیونگ من نمیخوام خدای جنگل باشم این سنگو از سینم بکن
تهیونگ : ارباب معذرت میخوام که این همه مدت بی احترامی کردم
کوک : ددی تهیونگا *جیغ و گریه* اینجوری با من حرف نزن من نمیخوام ارباب تو باشم من نمیخوام خدای جنگل باشم این سنگ و از من دور کن *گریه*
تهیونگ : باشه باشه بیا بغلم
دستامو باز کردم که پرید تو بغلم پاهاشو پیچیدم دورم و به سمت کلبه ای که اون راهب و دخترش اونجا زندگی میکردن رفتم در زدم
که در باز شد
راهب : آه تهیونگ اینجا چیکار میکنی ایشون کی هستن ؟
تهیونگ : میتونم بیام تو
راهب : حتما بیا تو
رفتم نشستم و کوک و گذاشتم کنارم که دیدم دستش زخمه
تهیونگ : ببینم دستت چرا ...
کوک : اون گرگینه وحشی دستم و خورد *بغض و کیوت*
تهیونگ : دستت که سرجاشه همشو نخورده *خنده کوچیک*
کوک : عه طرف اون و میگیری منم باهات قهر میشم
تهیونگ : عه غلط کردم
کوک : باشه حالا نمیخواد بگی غلط کردم
راهب با دخترش اومد نشست رو به روی ما که چشمش به سنگ روی سینه کوک افتاد و تا کمر هردوشون خم شدن
راهب : من جسارت نمیکنم این گونه رو به روی خدای جنگل بشینم
که همون لحظه کوک از بازوی راهب و دخترش گرفت و با کمی هل دادن اونارو بلند کرد و گفت
کوک : تهیونگ من میتونم خدا بودن رو به کسه دیگه ای انتقال بدم ؟
تهیونگ : اره میشه البته اگه خدای خدایان قبول کنه
کوک : چطور ؟
تهیونگ : کمی از خون تو رو با سرنگ میکشیم و به شخصی که میخوای خدا بشه میزنیم تا خون تو در خون اون جریان پیدا کنه و بعد شما کمی از خونتون رو به دست خودتون میمالین و دست همو میگیرین و یه وردی رو تکرار میکنین که اگه خداوند قبول کنه انتقال یافته میشه و سنگ از سینه تو به سینه اون انتقال میابه بگو ببینم شخصی در ذهنت هست
کوک : اره البته اگه خودش قبول کنه
تهیونگ : کی ؟
کوک : دختر راهب
دختر راهب : من ؟
کوک : اره تو
دختر راهب : چون شما میگین چشم
[] حالا خدا بودنشو انتقال داد 😀گشادیم میاد خب 😙[]
کوک : تهیونگ الان میتونیم بری...*حال نداشت و بیهوش شد*
ویو تهیونگ
بغلش کردم و بردم سمت ماشینم و رفتم سوار شدم اون کوچولو رو هم گذاشتم رو پاهام موند و تو بغلم خوابید و ...
امگاورس
همه جام زخم و زیلی و کبود و کثیف بود همونجا نشستم و تو خودم جم شدم و گریه کردم یکیشون میخواست دستمو بگیره و بلندم کنه که دستمو کشیدم و گفتم
کوک : بهم دست نزن
همین گفتم که با مشت تهیونگ تو دهن اون گرگینه خشکم زد
تهیونگ : ببینم رئیس گلتون امروز کی بود به ذهن کدومتون این ایده اومد ها ؟ عوضی ها از جلو چشمام گمشین *دادعصبی*
ویو تهیونگ
بعد از اون دادم همشون گم شدن و دیگه کسی نبود به جز من و این پسر کیوت نشستم جلوش و زانو زدم که چشم افتاد به سنگ روی سینش پشمام ریخت این پسر خدای طبیعته
کوک : *با گریه* تهیونگ من نمیخوام خدای جنگل باشم این سنگو از سینم بکن
تهیونگ : ارباب معذرت میخوام که این همه مدت بی احترامی کردم
کوک : ددی تهیونگا *جیغ و گریه* اینجوری با من حرف نزن من نمیخوام ارباب تو باشم من نمیخوام خدای جنگل باشم این سنگ و از من دور کن *گریه*
تهیونگ : باشه باشه بیا بغلم
دستامو باز کردم که پرید تو بغلم پاهاشو پیچیدم دورم و به سمت کلبه ای که اون راهب و دخترش اونجا زندگی میکردن رفتم در زدم
که در باز شد
راهب : آه تهیونگ اینجا چیکار میکنی ایشون کی هستن ؟
تهیونگ : میتونم بیام تو
راهب : حتما بیا تو
رفتم نشستم و کوک و گذاشتم کنارم که دیدم دستش زخمه
تهیونگ : ببینم دستت چرا ...
کوک : اون گرگینه وحشی دستم و خورد *بغض و کیوت*
تهیونگ : دستت که سرجاشه همشو نخورده *خنده کوچیک*
کوک : عه طرف اون و میگیری منم باهات قهر میشم
تهیونگ : عه غلط کردم
کوک : باشه حالا نمیخواد بگی غلط کردم
راهب با دخترش اومد نشست رو به روی ما که چشمش به سنگ روی سینه کوک افتاد و تا کمر هردوشون خم شدن
راهب : من جسارت نمیکنم این گونه رو به روی خدای جنگل بشینم
که همون لحظه کوک از بازوی راهب و دخترش گرفت و با کمی هل دادن اونارو بلند کرد و گفت
کوک : تهیونگ من میتونم خدا بودن رو به کسه دیگه ای انتقال بدم ؟
تهیونگ : اره میشه البته اگه خدای خدایان قبول کنه
کوک : چطور ؟
تهیونگ : کمی از خون تو رو با سرنگ میکشیم و به شخصی که میخوای خدا بشه میزنیم تا خون تو در خون اون جریان پیدا کنه و بعد شما کمی از خونتون رو به دست خودتون میمالین و دست همو میگیرین و یه وردی رو تکرار میکنین که اگه خداوند قبول کنه انتقال یافته میشه و سنگ از سینه تو به سینه اون انتقال میابه بگو ببینم شخصی در ذهنت هست
کوک : اره البته اگه خودش قبول کنه
تهیونگ : کی ؟
کوک : دختر راهب
دختر راهب : من ؟
کوک : اره تو
دختر راهب : چون شما میگین چشم
[] حالا خدا بودنشو انتقال داد 😀گشادیم میاد خب 😙[]
کوک : تهیونگ الان میتونیم بری...*حال نداشت و بیهوش شد*
ویو تهیونگ
بغلش کردم و بردم سمت ماشینم و رفتم سوار شدم اون کوچولو رو هم گذاشتم رو پاهام موند و تو بغلم خوابید و ...
- ۴.۹k
- ۲۹ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط