Part
Part³
دقیقا ترسی که حلو چشمم بود
یکدفعه محکم گرفتم و پرتم کرد رو تخت و خوابید
این یعنی دستور اینکه بخوابم
منم خوابیدم
پرش زمانی به صبح روز بعد.................................................................
چشمام بسته بود
خواب بودم ولی نبودم
هم میفهمسدم هم نمیفهمیدم
که یکدفعه سوزش خیلی شدیدی تو گردنم حس کردم
برق از چشمام پرید
پریدم یکدفعه
میدونستم ترسم درست میشه
یونگی بود
داشت از خونم میخورد
اولش فقط درد داره
آلات خوبه دیگه
ولی بديش اینجاست من کم خونی دارم
پرش زمانی به نیم ساعت بعد...............................................................
تا الان داشت از خونم میخورد
دیگه تحمل نداشتم چشمام سیاهی میرفت
حالت تهوع داشتم
سرم گیج میرفت
دلی نمیتونستم بهش بگم بس کنه
دلم نمیومد
۴ روز شد هیچی نخورده
و سیاهی......
یونگی ویو.
بعد از اینکه کلی خون خوردم اومدم بالا دیدم ات از هدش رفته
بازم بازممممم زیاده روی کردنممم
اصلا حواسم نبود خببب
چسب زدم به گردنش
و براش لباس بیرونی پوشوندم براش بردمش دکتر
البته و درواقع دکتری که فقط یرا ما بود
بهم گفت تمها کاری که باید کرد بهش باید خون داد
قبول کردم و بعد اینکه بهش خون داد
یونگی:زندگیم ببخشید بازم زیاده روی کردم
ات:هیسسسس خودم خواستم درکت میکنم فقط پیشه از اینجا بریم؟
یونگی:چشم بریم
بغلش کردم و رفتیم خونه....
دقیقا ترسی که حلو چشمم بود
یکدفعه محکم گرفتم و پرتم کرد رو تخت و خوابید
این یعنی دستور اینکه بخوابم
منم خوابیدم
پرش زمانی به صبح روز بعد.................................................................
چشمام بسته بود
خواب بودم ولی نبودم
هم میفهمسدم هم نمیفهمیدم
که یکدفعه سوزش خیلی شدیدی تو گردنم حس کردم
برق از چشمام پرید
پریدم یکدفعه
میدونستم ترسم درست میشه
یونگی بود
داشت از خونم میخورد
اولش فقط درد داره
آلات خوبه دیگه
ولی بديش اینجاست من کم خونی دارم
پرش زمانی به نیم ساعت بعد...............................................................
تا الان داشت از خونم میخورد
دیگه تحمل نداشتم چشمام سیاهی میرفت
حالت تهوع داشتم
سرم گیج میرفت
دلی نمیتونستم بهش بگم بس کنه
دلم نمیومد
۴ روز شد هیچی نخورده
و سیاهی......
یونگی ویو.
بعد از اینکه کلی خون خوردم اومدم بالا دیدم ات از هدش رفته
بازم بازممممم زیاده روی کردنممم
اصلا حواسم نبود خببب
چسب زدم به گردنش
و براش لباس بیرونی پوشوندم براش بردمش دکتر
البته و درواقع دکتری که فقط یرا ما بود
بهم گفت تمها کاری که باید کرد بهش باید خون داد
قبول کردم و بعد اینکه بهش خون داد
یونگی:زندگیم ببخشید بازم زیاده روی کردم
ات:هیسسسس خودم خواستم درکت میکنم فقط پیشه از اینجا بریم؟
یونگی:چشم بریم
بغلش کردم و رفتیم خونه....
- ۳.۰k
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط