{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در زندگی از چیزهای زیادی می‌ترسیدم و نگران بودم, تا اینکه

در زندگی از چیزهای زیادی می‌ترسیدم و نگران بودم, تا اینکه آنها را تجربه کردم و حالا ترسی از آنها ندارم. از تنهایی می‌ترسیدم، یاد گرفتم خود را دوست بدارم. از شکست می‌ترسیدم، یاد گرفتم تلاش نکردن یعنی شکست. از نفرت می‌ترسیدم، یاد گرفتم به هر حال هر کسی نظری دارد. از درد می‌ترسیدم، یاد گرفتم درد کشیدن برای رشد روح لازم است. از سرنوشت می‌ترسیدم، یاد گرفتم من توان تغییر آن را دارم. از گذشته می‌ترسیدم، فهمیدم گذشته توان آسیب رساندن به من را ندارد. و در آخر از تغییر می‌ترسیدم، تا اینکه یاد گرفتم حتی زیباترین پروانه‌ها هم قبل از پرواز کرم بودند و تغییر آنها را زیبا کرد.
به همین سادگی
دیدگاه ها (۱)

حرمتها که شکسته شدمسیح هم که باشی، نمیتوانی دل شکسته را احیا...

•●♥آقامه...•●♥عشقمه..•●♥نفسمه...•●♥زندگیمه...•●♥دوسش دارم......

ﺭﺍﺳﺖ ﮔﻔﺘﯽ ﺳﻬﺮﺍﺏ.. ﻣﻦ ﻫﻢ ﺩﺭ ﺗﺮﺩﯾﺪﻡ،ﻣﻦ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻋﺮﺻﻪ ﺁﻏﺸﺘﻪ ﺑﻪ ﺑﻐ...

..نابیناغصه نخور...!!!دردنیا چیز قشنگی برای دیدن وجود ندارد....

رمان | آخرین زنگِ قبل از خداحافظی🏀⃢⋆ژانر: مدرسه‌ای | عاشقانه...

بعد از چند ساعت، فضای خانه آرام‌تر شده بود. اعضا دور میز نشس...

(#قرمز_ممنوع ❤️#part²⁵﴿ویو تهیونگ﴾بعضی آدم‌ها...بدون اینکه ب...

پارت: 4 (بخش3) **زاویه دید: زین**شما دو نفر هم مسئول تمیز کر...

📖 رمان: گرفتار تو ✨پارت دهم: منطقِ بی‌رحم و مرزهایِ شکسته ⛓️...

فصل دومپارت بیست و هفتم | آخرین رازچند هفته گذشته بود...و را...

007-آلما ویسکی - پارت ۵۰

رمان لونا و ویلیام:قسمت ۳

چند پارتی جونگ کوک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط