#او_یکزن#بیستونهم#چیستا_یثربی

#او_یکزن#بیستونهم#چیستا_یثربی

فقط بش بگو عددهفت؛ بگو هفت روز...عددهفت! چرا هفت؟چیستا چرا هفت؟! نیکان با حوله ای روی سرش از حمام آمد. سریع قطع کردم؛ گمانم همه چیز را متوجه شد.اما چیزی به رویش نیاورد. گفتم:با این دستت نباید میرفتی حموم ؛ گفت:فقط سرمو گرفتم زیر آب...حس کردم بوی ماهی گرفتم.گفتم:منم همیشه فکر میکنم بوی مرغ ماهیخوار میدم.از وقتی رفتم استرالیا.روی دسته ی مبل من نشست.مطمین بودم عمدی آنجا نشست.گوشی روی میز بود.حتما فهمیده بود جایش عوض شده! گفت:جوابت چی شد؟ بش فکر کردی؟.داره تاریک میشه.گفتم: آره..یه کم ،میگم؛ ما هنوز همو نمیشناسیم.ازدواج؛ یه عمره...شوخی نیست؛ چطوره چند وقتی با هم اینجا باشیم،مثل دو تا دوست!فقط برای شناخت بیشتر.بعد میفهمیم که به درد هم میخوریم یا نه!گفت:چند وقت؟! آدمی که عاشق باشه ؛ با یه نگاه تو چشمای طرفش میفهمه.چند روز؟ گفتم : خب مثلا هفت روز...نمیدانم چیستا آن لحظه هر جا بود ؛ چه حسی داشت.ولی حس کردم گریه میکند.صدای گریه هایش در گوشم میپیچید.نیکان با رنگ پریده گفت: چرا هفت؟ گفتم:عدد مقدسیه، ایرادی داره؟ گوشی اش را برداشت.شماره ی چیستا را دید."لعنت به تو...ای لعنت به تو چیستا!" با لگد میز مقابل را با پیازها و وسایل رویش پرتاب کرد.گفتم :چیشد؟حالا میشه هشت روز یا ده روز..چه فرقی میکنه اصلا؟ چیستا عددهفتو دوست داره؛گفت:لعنت به هردو تون!خفه شو! اسم اونو جلوی من نیار! گفتم:خواهش میکنم ؛ تو هنوز تب داری..گفت:بمیرم راحت شم! با لگدی دیگر به کابینت، هفت هشت تا ظرف افتاد و شکست. پتوی سفری و گوشی اش را برداشت و از خانه زد بیرون..داد زدم:نرو شهرام! خواهش میکنم.اشتباه کردم.منو ببخش! اما رفته بود.فقط بوی عطر و اندوهش در اتاق مانده بود...بی تلفن چکار باید میکردم؟ کجا رفته بود با آن تب و دست شکسته! بدون ماشین!خدایا..از اتاق بیرون رفتم؛ فریاد میزدم؛ صدایش میکردم.اثری از او نبود.انگار هیچوقت نبود.شبیه یک خواب آمده و رفته بود ؛خدا کمکم کرد. جای پوتینهایش را روی زمین دیدم.روی برف تازه که ازظهر باریدن گرفته بود.رد پای پوتینها را دنبال کردم.به جنگل میرسید.آنجا گمش کردم.رد پایی نبود.دیگر غروب شده بود.باگریه داد زدم: شهرام! شهرام نیکان؛ منو ببخش! کجایی؟!صدایم به سمت خودم برگشت؛ روی برفها نشستم و با اشک خدا را صدا کردم ؛خدایا چیشد؟ من چی گفتم؟! چرا به من گفتی بگم اینو چیستا؟!..صدای ناله ای از دور شنیدم.بلند شدم و به سمت صدا دویدم.ناله ادامه داشت. کمی دورتر در یک چاله برفی افتاده بود؛شاید زمین خورده بود...گفتم:گوشیتو بده.علیرضابیاد؛ من میرم.برای همیشه!....
دیدگاه ها (۱)

•┄┄┅┄✧📒🌤✧┄┅┄┄•• #گوسفند_منه🐏🌼 •• #Part_17لبمو گاز گرفتمخدایا...

سلام بچه ها اومدم اولین فیلم رو بدم بیرون که فقط هم همین یه قسمته ببخشید اگه بد بود فقط یادتون بمونه

LESSON

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_88سرشو آروم ماساژ دادم که چش...

پارت ۴۱

《نوری در دنیای مرده ها》پارت ⁸ویو تهیونگ لعنت به خودم (پسرم ا...

صدای باز شدن در آمد.تو روی مبل لم داده بودی، با چند تا کیسه‌...

پارت 186

مافیای من

کپشنننن پرنسس😫🎀عروسک من😈🔞پارت پنجاه و هشت وارد خونه شدیم ن‌ل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط