[بازی مرگ ]
[بازی مرگ ]
پارت 28
مچ دستش را میون دست دیگرش گرفته، عصبی به جونگ کوک نگاه میکرد
اون حق نداشت بخاطر حرف های مزخرف شریکش با هری بد رفتاری بکنه،
عصبی لب زد هری : هی دردم اومد
جونگ کوک درحالیکه نگاهش به شیشه ماشین بود عصبی سمتش نگاه کرد جونگ کوک : بیشتر از این عصبیم نکن
هری : اینجوری که نمیشه از هرچی عصبانی میشی سره من خالی میکنی
جونگ کوک سعی در کنترل کردن عصابش انگشت اش رو تهدید وار به طرفش گرفت جونگ کوک : ساکت شو فقط ساکت شو
هری بلند تر داد زد هری : وقتی انقدر زنه مردهت رو دوست داری پس چرا میخواهی با من ازدواج کنی من نمیتونم این رفتارا تو تحمل کنم پیشت میمونم
جونگ کوک : دو یون نگهدار
دو یون سریع ماشین را گوشه ای از آن جاده تاریک و خلوت پارک کرد بلافاصله جونگ کوک سمته هری با عصبانیت نگاه کرد
جونگ کوک : پیاده شو
هری اول به جاده بعد به جونگ کوک نگاه نمود حال با صدای نسبتاً پایینی نجوا کرد هری : تو این تاریکی و بارون من کجا برم
جونگ کوک : تا ننداختمت بیرون خودت با پای خودت برو
بغضش دوباره بهش هجوم آورد آن چشم های گرد اش پر از اشک شدن بیشتر این او را ناراحت و عصبی میکرد وقتی که عاشق زنه مردشه چرا با هری ازدواج میکنه، با بغض کلاه اش را برداشت و از ون پیاده شد محکم درو کوبید دو یون که از نگاه عصبی رئیسش هم میترسید ولی نمیخواست اون دختر بی گناه زیر بارون توی جاده تاریک تنها بمونه ثانیه ای نگذشت که صدای عصبی رئیسش را شنید جونگ کوک : دو یون حرکت کن
دو یون با صدای آرومی لب زد دو یون : اما رئیس هری خانم اون بی...
جونگ کوک : دو یون ...
عصبی نجوا کرد دو یون که میدونست اون به حرف هیچکس گوش نمیده ناچار حرکت کرد ون دقیقاً از کنار هری که زیر بارون قدم های محکمی برمیداشت رد شد لحظه ای ایستاد و به رفتن ماشین خیره ماند بغضش ترکید و اشک هایش جاری شدن هم به اجبار توی عمارت زندانیش کرده بود هم اینجوری ولش کرد هری چه کاری کرده بود که باید اینجوری تاوان پس میداد،
کلاه اش را پرت کرد حال که آن نیم تنه و شلوارک کوتاه با پالتوی بلند سبز رنگ کاملاً خیس شده بودن سردی را بیشتر حس میکرد اشک هایش را با پشته دستش پاک نمود قبلش انگار داغون بود جایی رو برای رفتن نداشت کسی رو برای پناه نداشت چند دقیقه ای گذشت که دوباره ون مشکی کنارش ایستاد اما اون بدون توجه راه میرفت تا اینکه صدای جونگ کوک را شنید ..
پارت 28
مچ دستش را میون دست دیگرش گرفته، عصبی به جونگ کوک نگاه میکرد
اون حق نداشت بخاطر حرف های مزخرف شریکش با هری بد رفتاری بکنه،
عصبی لب زد هری : هی دردم اومد
جونگ کوک درحالیکه نگاهش به شیشه ماشین بود عصبی سمتش نگاه کرد جونگ کوک : بیشتر از این عصبیم نکن
هری : اینجوری که نمیشه از هرچی عصبانی میشی سره من خالی میکنی
جونگ کوک سعی در کنترل کردن عصابش انگشت اش رو تهدید وار به طرفش گرفت جونگ کوک : ساکت شو فقط ساکت شو
هری بلند تر داد زد هری : وقتی انقدر زنه مردهت رو دوست داری پس چرا میخواهی با من ازدواج کنی من نمیتونم این رفتارا تو تحمل کنم پیشت میمونم
جونگ کوک : دو یون نگهدار
دو یون سریع ماشین را گوشه ای از آن جاده تاریک و خلوت پارک کرد بلافاصله جونگ کوک سمته هری با عصبانیت نگاه کرد
جونگ کوک : پیاده شو
هری اول به جاده بعد به جونگ کوک نگاه نمود حال با صدای نسبتاً پایینی نجوا کرد هری : تو این تاریکی و بارون من کجا برم
جونگ کوک : تا ننداختمت بیرون خودت با پای خودت برو
بغضش دوباره بهش هجوم آورد آن چشم های گرد اش پر از اشک شدن بیشتر این او را ناراحت و عصبی میکرد وقتی که عاشق زنه مردشه چرا با هری ازدواج میکنه، با بغض کلاه اش را برداشت و از ون پیاده شد محکم درو کوبید دو یون که از نگاه عصبی رئیسش هم میترسید ولی نمیخواست اون دختر بی گناه زیر بارون توی جاده تاریک تنها بمونه ثانیه ای نگذشت که صدای عصبی رئیسش را شنید جونگ کوک : دو یون حرکت کن
دو یون با صدای آرومی لب زد دو یون : اما رئیس هری خانم اون بی...
جونگ کوک : دو یون ...
عصبی نجوا کرد دو یون که میدونست اون به حرف هیچکس گوش نمیده ناچار حرکت کرد ون دقیقاً از کنار هری که زیر بارون قدم های محکمی برمیداشت رد شد لحظه ای ایستاد و به رفتن ماشین خیره ماند بغضش ترکید و اشک هایش جاری شدن هم به اجبار توی عمارت زندانیش کرده بود هم اینجوری ولش کرد هری چه کاری کرده بود که باید اینجوری تاوان پس میداد،
کلاه اش را پرت کرد حال که آن نیم تنه و شلوارک کوتاه با پالتوی بلند سبز رنگ کاملاً خیس شده بودن سردی را بیشتر حس میکرد اشک هایش را با پشته دستش پاک نمود قبلش انگار داغون بود جایی رو برای رفتن نداشت کسی رو برای پناه نداشت چند دقیقه ای گذشت که دوباره ون مشکی کنارش ایستاد اما اون بدون توجه راه میرفت تا اینکه صدای جونگ کوک را شنید ..
- ۱۸.۷k
- ۱۰ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط