هرچند حیا می‌کند از بوسه‌ی ما دوست

هرچند حیا می‌کند از بوسه‌ی ما دوست
دلتنگی ما بیشتر از دلهره‌ی اوست

الفت چه طلسمی‌ست که باطل‌شدنی نیست
اعجاز تو ای عشق نه سحر است نه جادوست

ای کاش شب مرگ در آغوش تو باشم
زهری که بنوشم ز لب سرخ تو داروست

یک‌بار دگر بار سفر بستی و رفتی
تا یاد بگیرم که سفر خوی پرستوست

از کوشش بیهوده‌ی خود دست کشیدم
در بستر مرداب چه حاجت به تکاپوست

فاضل نظری
دیدگاه ها (۶)

💙یک زن هیچ آسیبی نمیتواند به تو برساندجز این که تو را نادیده...

هرچند حیا می‌کند از بوسه ما دوستدلتنگی ما بیشتر از دلهره اوس...

هرچند حیا می‌کند از بوسه‌ی ما دوستدلتنگی ما بیشتر از دلهره‌ی...

هرچند حیا می‌کند از بوسه‌ی ما دوستدلتنگی ما بیشتر از دلهره‌ی...

هر چند حیا می‌کند از بوسه ما دوستدلتنگی ما بیشتر از دلهره او...

هرچند حیا می‌کند از بوسه‌ی ما دوستدلتنگی ما بیشتر از دلهره‌ی...

الفت چه طلسمی‌ست که باطل شدنی نیستاعجاز تو ای عشق نه سحر است...

..الفت چه طلسمی است که باطل شدنی نیستاعجاز تو ای عشق نه سحر ...

از کوشش بیهوده‌ی خود دست کشیدمدر بستر مرداب چه حاجت به تکاپو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط