《검은 마음》
《검은 마음》
پارت هفتم | اولین جلسهی خصوصی
ساعت دقیقاً چهار بود.
امیلی جلوی درِ کلاس ایستاده بود و برای چند ثانیه به دستگیره نگاه کرد.
نمیدانست چرا کمی استرس داشت.
او برای امتحانهای سختتر، ارائههای مهمتر و حتی اولین روز دانشگاه اینقدر مضطرب نشده بود.
اما حالا...
فقط قرار بود چند ساعت درس بخواند.
با خودش آرام گفت:
«این فقط یه جلسهی آموزشه، امیلی.»
بعد در را باز کرد.
---
کلاس خالی بود.
نور عصر از پنجرههای بلند داخل میتابید و روی میزها خطهای طلایی ایجاد کرده بود.
جونگکوک کنار تخته ایستاده بود و چند برگه را بررسی میکرد.
بدون اینکه برگردد گفت:
«دقیقاً سر ساعت رسیدی.»
امیلی کیفش را روی صندلی گذاشت.
«این خوبه یا بد؟»
جونگکوک برگشت.
«خوبه.»
بعد خیلی ساده ادامه داد:
«آدمی که برای یادگیری وقت مشخص میذاره، معمولاً در مسیرش موفقتره.»
امیلی نشست و دفترش را باز کرد.
«از کجا شروع میکنیم؟»
جونگکوک چند پرونده روی میز گذاشت.
«از یک اشتباه رایج.»
امیلی به پروندهها نگاه کرد.
«چه اشتباهی؟»
«اینکه فکر کنیم آدمها همیشه همون چیزی هستن که نشون میدن.»
او یکی از پروندهها را باز کرد.
«در روانشناسی جنایی، ما فقط دنبال جواب نیستیم. دنبال دلیل پشت جواب میگردیم.»
امیلی با دقت گوش میداد.
برخلاف کلاسهای معمولی، اینجا خبری از حفظ کردن مطالب نبود.
جونگکوک سؤال میپرسید.
امیلی جواب میداد.
گاهی درست.
گاهی اشتباه.
اما هر بار، جونگکوک فقط میگفت:
«دوباره فکر کن.»
نه مسخره میکرد.
نه عجله داشت.
همین باعث میشد امیلی بیشتر تلاش کند.
---
چند ساعت گذشت.
روی تخته پر از نوشتههای مختلف شده بود.
امیلی قلمش را پایین گذاشت و به نوشتهها نگاه کرد.
«هیچوقت فکر نمیکردم ذهن آدمها اینقدر پیچیده باشه.»
جونگکوک کنار پنجره ایستاده بود.
نگاهش بیرون بود.
«ذهن آدمها پیچیده نیست.»
امیلی به او نگاه کرد.
«پس چیه؟»
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
«فقط پر از چیزهاییه که هیچکس نمیبینه.»
این جمله برای چند لحظه در ذهن امیلی ماند.
نمیدانست چرا، اما حس کرد جونگکوک این جمله را فقط دربارهی دیگران نگفت.
---
بعد از پایان جلسه، امیلی وسایلش را جمع کرد.
وقتی خواست برود، متوجه شد باران شروع شده است.
به پنجره نگاه کرد.
«عالی... چتر هم ندارم.»
جونگکوک که مشغول مرتب کردن پروندهها بود، متوجه شد.
«راهت دوره؟»
«نه، ولی تا ایستگاه باید پیاده برم.»
چند ثانیه بعد، جونگکوک از کنار میز رد شد و یک چتر مشکی روی میز گذاشت.
امیلی با تعجب نگاه کرد.
«این چیه؟»
«بردار.»
«ولی مال شماست.»
«من ماشین دارم.»
امیلی خواست مخالفت کند.
«من فردا برمیگردونم.»
جونگکوک فقط سر تکان داد.
«باشه.»
همین.
نه لبخندی.
نه توضیحی.
اما امیلی وقتی چتر را گرفت، نمیدانست چرا یک کار ساده، اینقدر در ذهنش ماند.
---
شب.
امیلی در اتاقش نشسته بود.
چتر مشکی کنار در قرار داشت.
او به آن نگاه کرد و لبخند کوچکی زد.
«عجیبه...»
نمیدانست چرا.
جونگکوک آدمی نبود که زیاد حرف بزند.
اما هر کاری که میکرد، انگار معنایی پشتش بود.
---
همان شب، در طرف دیگر شهر...
جونگکوک پشت میز کارش نشسته بود.
پروندهای باز جلویش بود، اما چند دقیقه بود که هیچ خطی را نخوانده بود.
ذهنش جای دیگری بود.
دختری که با دقت به حرفهایش گوش میداد.
دختری که برخلاف بقیه، فقط ظاهر آرام او را نمیدید.
جونگکوک خودکار را روی میز گذاشت.
زیر لب گفت:
«این فقط یک شاگرده.»
چند ثانیه سکوت کرد.
انگار خودش هم به این جمله مطمئن نبود.
بعد پرونده را بست.
و دوباره به کارش برگشت.
اما برای اولین بار بعد از مدتها...
تمرکز کردن برایش سخت شده بود.
یادم رفته بود پارت هفت رو بزارم ولی شرطا سر جاشه شد دوپارت😐😅❤️
#بی_تی_اس#فیک#آرمی#رمان#_بی_تی_اس#فنفیک#فنفیکشن#رمان_عاشقانه
#کیپاپ#ویسگون#BTS
#BTS#Fanfiction#Jungkook
پارت هفتم | اولین جلسهی خصوصی
ساعت دقیقاً چهار بود.
امیلی جلوی درِ کلاس ایستاده بود و برای چند ثانیه به دستگیره نگاه کرد.
نمیدانست چرا کمی استرس داشت.
او برای امتحانهای سختتر، ارائههای مهمتر و حتی اولین روز دانشگاه اینقدر مضطرب نشده بود.
اما حالا...
فقط قرار بود چند ساعت درس بخواند.
با خودش آرام گفت:
«این فقط یه جلسهی آموزشه، امیلی.»
بعد در را باز کرد.
---
کلاس خالی بود.
نور عصر از پنجرههای بلند داخل میتابید و روی میزها خطهای طلایی ایجاد کرده بود.
جونگکوک کنار تخته ایستاده بود و چند برگه را بررسی میکرد.
بدون اینکه برگردد گفت:
«دقیقاً سر ساعت رسیدی.»
امیلی کیفش را روی صندلی گذاشت.
«این خوبه یا بد؟»
جونگکوک برگشت.
«خوبه.»
بعد خیلی ساده ادامه داد:
«آدمی که برای یادگیری وقت مشخص میذاره، معمولاً در مسیرش موفقتره.»
امیلی نشست و دفترش را باز کرد.
«از کجا شروع میکنیم؟»
جونگکوک چند پرونده روی میز گذاشت.
«از یک اشتباه رایج.»
امیلی به پروندهها نگاه کرد.
«چه اشتباهی؟»
«اینکه فکر کنیم آدمها همیشه همون چیزی هستن که نشون میدن.»
او یکی از پروندهها را باز کرد.
«در روانشناسی جنایی، ما فقط دنبال جواب نیستیم. دنبال دلیل پشت جواب میگردیم.»
امیلی با دقت گوش میداد.
برخلاف کلاسهای معمولی، اینجا خبری از حفظ کردن مطالب نبود.
جونگکوک سؤال میپرسید.
امیلی جواب میداد.
گاهی درست.
گاهی اشتباه.
اما هر بار، جونگکوک فقط میگفت:
«دوباره فکر کن.»
نه مسخره میکرد.
نه عجله داشت.
همین باعث میشد امیلی بیشتر تلاش کند.
---
چند ساعت گذشت.
روی تخته پر از نوشتههای مختلف شده بود.
امیلی قلمش را پایین گذاشت و به نوشتهها نگاه کرد.
«هیچوقت فکر نمیکردم ذهن آدمها اینقدر پیچیده باشه.»
جونگکوک کنار پنجره ایستاده بود.
نگاهش بیرون بود.
«ذهن آدمها پیچیده نیست.»
امیلی به او نگاه کرد.
«پس چیه؟»
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
«فقط پر از چیزهاییه که هیچکس نمیبینه.»
این جمله برای چند لحظه در ذهن امیلی ماند.
نمیدانست چرا، اما حس کرد جونگکوک این جمله را فقط دربارهی دیگران نگفت.
---
بعد از پایان جلسه، امیلی وسایلش را جمع کرد.
وقتی خواست برود، متوجه شد باران شروع شده است.
به پنجره نگاه کرد.
«عالی... چتر هم ندارم.»
جونگکوک که مشغول مرتب کردن پروندهها بود، متوجه شد.
«راهت دوره؟»
«نه، ولی تا ایستگاه باید پیاده برم.»
چند ثانیه بعد، جونگکوک از کنار میز رد شد و یک چتر مشکی روی میز گذاشت.
امیلی با تعجب نگاه کرد.
«این چیه؟»
«بردار.»
«ولی مال شماست.»
«من ماشین دارم.»
امیلی خواست مخالفت کند.
«من فردا برمیگردونم.»
جونگکوک فقط سر تکان داد.
«باشه.»
همین.
نه لبخندی.
نه توضیحی.
اما امیلی وقتی چتر را گرفت، نمیدانست چرا یک کار ساده، اینقدر در ذهنش ماند.
---
شب.
امیلی در اتاقش نشسته بود.
چتر مشکی کنار در قرار داشت.
او به آن نگاه کرد و لبخند کوچکی زد.
«عجیبه...»
نمیدانست چرا.
جونگکوک آدمی نبود که زیاد حرف بزند.
اما هر کاری که میکرد، انگار معنایی پشتش بود.
---
همان شب، در طرف دیگر شهر...
جونگکوک پشت میز کارش نشسته بود.
پروندهای باز جلویش بود، اما چند دقیقه بود که هیچ خطی را نخوانده بود.
ذهنش جای دیگری بود.
دختری که با دقت به حرفهایش گوش میداد.
دختری که برخلاف بقیه، فقط ظاهر آرام او را نمیدید.
جونگکوک خودکار را روی میز گذاشت.
زیر لب گفت:
«این فقط یک شاگرده.»
چند ثانیه سکوت کرد.
انگار خودش هم به این جمله مطمئن نبود.
بعد پرونده را بست.
و دوباره به کارش برگشت.
اما برای اولین بار بعد از مدتها...
تمرکز کردن برایش سخت شده بود.
یادم رفته بود پارت هفت رو بزارم ولی شرطا سر جاشه شد دوپارت😐😅❤️
#بی_تی_اس#فیک#آرمی#رمان#_بی_تی_اس#فنفیک#فنفیکشن#رمان_عاشقانه
#کیپاپ#ویسگون#BTS
#BTS#Fanfiction#Jungkook
- ۳۸۸
- ۱۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط