بچه ها کاور عوض شد🙃
بچه ها کاور عوض شد🙃
《검은 마음》
پارت نهم | اولین ترک روی سکوت
هوای سئول...
کمکم رو به تاریکی میرفت.
دفترهای امیلی روی میز پخش شده بودند.
جونگکوک آخرین فرمول را روی تخته نوشت.
بعد گچ را کنار گذاشت.
«تا اینجا سؤال داری؟»
دفترش را بست.
«فقط... یه دونه.»
«بپرس.»
«شما از کجا شیمی رو اینقدر خوب یاد گرفتید؟»
...
چند ثانیه سکوت.
جونگکوک نگاهش را از تخته گرفت.
«یه زمانی لازمم بود.»
همین.
نه بیشتر.
امیلی فهمید نباید ادامه بده.
سکوت خانه را صدای باز شدن یخچال شکست.
جونگکوک بطری آب را روی میز گذاشت.
«استراحت.»
امیلی با خنده گفت:
«بالاخره رحم کردین.»
جونگکوک بدون اینکه نگاهش کند گفت:
«فقط ده دقیقه.»
«همینم غنیمته.»
امیلی بطری را برداشت.
در همان لحظه...
صدای بسته شدن محکم درِ ورودی آمد.
تق!
«هی!»
صدای مردی از راهرو پیچید.
«جونگکوک! هنوز بیداری؟»
امیلی سرش را برگرداند.
همان مرد...
همان برادر کمحرف.
این بار اما...
کاملاً فرق داشت.
آستینهای پیراهنش را تا آرنج بالا زده بود.
موهایش کمی بههم ریخته بود.
یک لیوان قهوه دستش بود.
همین که امیلی را دید...
چند لحظه ساکت ماند.
بعد خیلی راحت گفت:
«اوه... هنوز اینجایی؟»
امیلی خندید.
«سلام.»
تهیونگ فقط سر تکان داد.
«سلام.»
بعد مستقیم رفت سمت آشپزخانه.
چند دقیقه بعد...
صدای شکستن چیزی آمد.
تق!
امیلی از جا پرید.
«چی شد؟»
تهیونگ از آشپزخانه گفت:
«هیچی...»
جونگکوک بدون اینکه حتی بلند شود گفت:
«باز لیوان شکستی؟»
«خودش افتاد.»
«لیوان پا داشت؟»
امیلی نتوانست جلوی خندهاش را بگیرد.
تهیونگ از آشپزخانه بیرون آمد.
تکههای شیشه هنوز دستش بود.
با قیافهای کاملاً جدی گفت:
«من بیگناهم.»
جونگکوک زیر لب گفت:
«هر بار همینو میگی.»
امیلی آرام گفت:
«فکر میکردم خیلی جدی باشین.»
تهیونگ ابرو بالا انداخت.
«من؟»
«آره.»
«اشتباه فکر کردی.»
جونگکوک همان موقع گفت:
«زیاد بهش عادت نکن.»
تهیونگ لبخند زد.
«باز داری خرابم میکنی.»
همان لحظه...
صدای ویبرهی گوشی جونگکوک روی میز پیچید.
وززززز...
نگاهش فقط یک ثانیه روی صفحه افتاد.
لبخند خیلی کمرنگش...
همان لحظه محو شد.
چشمهایش سرد شدند.
صفحه را خاموش کرد.
گوشی را برگرداند.
امیلی متوجه تغییر حالتش شد.
اما چیزی نپرسید.
تهیونگ هم نگاه کوتاهی به گوشی انداخت.
فقط یک نگاه.
بعد خیلی آرام گفت:
«بعداً.»
جونگکوک فقط سر تکان داد.
«بعداً.»
دو برادر...
انگار بدون هیچ توضیحی حرف همدیگر را میفهمیدند.
امیلی فقط نگاهشان کرد.
«عجیبه...»
ده دقیقه بعد...
درس دوباره شروع شد.
جونگکوک کتاب قطوری را جلوی امیلی گذاشت.
«این هفته فقط فصل اول.»
امیلی کتاب را بلند کرد.
«فقط؟!»
با تعجب ادامه داد:
«این نزدیک هزار صفحهست!»
برای اولین بار...
تهیونگ زد زیر خنده.
«بهت گفته فقط فصل اول.»
امیلی اخم مصنوعی کرد.
«شما نخندین لطفاً.»
«باشه...»
ولی هنوز داشت میخندید.
حدود ساعت نه شب...
درس تمام شد.
جونگکوک کیف امیلی را برداشت.
«من تا دم در میام.»
«لازم نیست.»
«هوا تاریکه.»
امیلی چیزی نگفت.
هر دو آرام از خانه بیرون رفتند.
نسیم خنکی بین درختهای حیاط میپیچید.
وقتی به در خروجی رسیدند...
جونگکوک ناگهان ایستاد.
نگاهش از روی امیلی رد شد...
و به خیابان روبهرو افتاد.
چشمهایش تیز شد.
انگار کسی را دیده باشد.
اما وقتی امیلی برگشت...
خیابان کاملاً خالی بود.
«چیزی شده؟»
جونگکوک بعد از چند ثانیه نگاهش را گرفت.
«نه.»
اما...
آن شب، برای اولین بار...
وقتی امیلی از عمارت دور شد، مردی با کلاه مشکی از پشت درختهای آن سوی خیابان بیرون آمد.
چند لحظه به رفتن او نگاه کرد.
بعد آرام زیر لب گفت:
«پس... این همون دختره...»
و بدون اینکه چهرهاش دیده شود...
در تاریکی شب ناپدید شد.
کی بود بنظرتون🤨😶🌫️!؟
#بی_تی_اس#فیک#آرمی#رمان#_بی_تی_اس#فنفیک#فنفیکشن#رمان_عاشقانه
#کیپاپ#ویسگون#BTS
#BTS#Fanfiction#Jungkook
《검은 마음》
پارت نهم | اولین ترک روی سکوت
هوای سئول...
کمکم رو به تاریکی میرفت.
دفترهای امیلی روی میز پخش شده بودند.
جونگکوک آخرین فرمول را روی تخته نوشت.
بعد گچ را کنار گذاشت.
«تا اینجا سؤال داری؟»
دفترش را بست.
«فقط... یه دونه.»
«بپرس.»
«شما از کجا شیمی رو اینقدر خوب یاد گرفتید؟»
...
چند ثانیه سکوت.
جونگکوک نگاهش را از تخته گرفت.
«یه زمانی لازمم بود.»
همین.
نه بیشتر.
امیلی فهمید نباید ادامه بده.
سکوت خانه را صدای باز شدن یخچال شکست.
جونگکوک بطری آب را روی میز گذاشت.
«استراحت.»
امیلی با خنده گفت:
«بالاخره رحم کردین.»
جونگکوک بدون اینکه نگاهش کند گفت:
«فقط ده دقیقه.»
«همینم غنیمته.»
امیلی بطری را برداشت.
در همان لحظه...
صدای بسته شدن محکم درِ ورودی آمد.
تق!
«هی!»
صدای مردی از راهرو پیچید.
«جونگکوک! هنوز بیداری؟»
امیلی سرش را برگرداند.
همان مرد...
همان برادر کمحرف.
این بار اما...
کاملاً فرق داشت.
آستینهای پیراهنش را تا آرنج بالا زده بود.
موهایش کمی بههم ریخته بود.
یک لیوان قهوه دستش بود.
همین که امیلی را دید...
چند لحظه ساکت ماند.
بعد خیلی راحت گفت:
«اوه... هنوز اینجایی؟»
امیلی خندید.
«سلام.»
تهیونگ فقط سر تکان داد.
«سلام.»
بعد مستقیم رفت سمت آشپزخانه.
چند دقیقه بعد...
صدای شکستن چیزی آمد.
تق!
امیلی از جا پرید.
«چی شد؟»
تهیونگ از آشپزخانه گفت:
«هیچی...»
جونگکوک بدون اینکه حتی بلند شود گفت:
«باز لیوان شکستی؟»
«خودش افتاد.»
«لیوان پا داشت؟»
امیلی نتوانست جلوی خندهاش را بگیرد.
تهیونگ از آشپزخانه بیرون آمد.
تکههای شیشه هنوز دستش بود.
با قیافهای کاملاً جدی گفت:
«من بیگناهم.»
جونگکوک زیر لب گفت:
«هر بار همینو میگی.»
امیلی آرام گفت:
«فکر میکردم خیلی جدی باشین.»
تهیونگ ابرو بالا انداخت.
«من؟»
«آره.»
«اشتباه فکر کردی.»
جونگکوک همان موقع گفت:
«زیاد بهش عادت نکن.»
تهیونگ لبخند زد.
«باز داری خرابم میکنی.»
همان لحظه...
صدای ویبرهی گوشی جونگکوک روی میز پیچید.
وززززز...
نگاهش فقط یک ثانیه روی صفحه افتاد.
لبخند خیلی کمرنگش...
همان لحظه محو شد.
چشمهایش سرد شدند.
صفحه را خاموش کرد.
گوشی را برگرداند.
امیلی متوجه تغییر حالتش شد.
اما چیزی نپرسید.
تهیونگ هم نگاه کوتاهی به گوشی انداخت.
فقط یک نگاه.
بعد خیلی آرام گفت:
«بعداً.»
جونگکوک فقط سر تکان داد.
«بعداً.»
دو برادر...
انگار بدون هیچ توضیحی حرف همدیگر را میفهمیدند.
امیلی فقط نگاهشان کرد.
«عجیبه...»
ده دقیقه بعد...
درس دوباره شروع شد.
جونگکوک کتاب قطوری را جلوی امیلی گذاشت.
«این هفته فقط فصل اول.»
امیلی کتاب را بلند کرد.
«فقط؟!»
با تعجب ادامه داد:
«این نزدیک هزار صفحهست!»
برای اولین بار...
تهیونگ زد زیر خنده.
«بهت گفته فقط فصل اول.»
امیلی اخم مصنوعی کرد.
«شما نخندین لطفاً.»
«باشه...»
ولی هنوز داشت میخندید.
حدود ساعت نه شب...
درس تمام شد.
جونگکوک کیف امیلی را برداشت.
«من تا دم در میام.»
«لازم نیست.»
«هوا تاریکه.»
امیلی چیزی نگفت.
هر دو آرام از خانه بیرون رفتند.
نسیم خنکی بین درختهای حیاط میپیچید.
وقتی به در خروجی رسیدند...
جونگکوک ناگهان ایستاد.
نگاهش از روی امیلی رد شد...
و به خیابان روبهرو افتاد.
چشمهایش تیز شد.
انگار کسی را دیده باشد.
اما وقتی امیلی برگشت...
خیابان کاملاً خالی بود.
«چیزی شده؟»
جونگکوک بعد از چند ثانیه نگاهش را گرفت.
«نه.»
اما...
آن شب، برای اولین بار...
وقتی امیلی از عمارت دور شد، مردی با کلاه مشکی از پشت درختهای آن سوی خیابان بیرون آمد.
چند لحظه به رفتن او نگاه کرد.
بعد آرام زیر لب گفت:
«پس... این همون دختره...»
و بدون اینکه چهرهاش دیده شود...
در تاریکی شب ناپدید شد.
کی بود بنظرتون🤨😶🌫️!؟
#بی_تی_اس#فیک#آرمی#رمان#_بی_تی_اس#فنفیک#فنفیکشن#رمان_عاشقانه
#کیپاپ#ویسگون#BTS
#BTS#Fanfiction#Jungkook
- ۲۲۶
- ۱۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط