عشق_سمی #پارت_پنجم
عشق_سمی #پارت_پنجم
(این رمان فیکشن و فیک است و ربطی به دنیای واقعی ندارد)
وارد اتاقش شد و روی تخت دراز کشید. ولی صدای قدم های یونگی که داشت سمت اتاقش میومد رو فهمید. با عجله برگه رو زیر تخت انداخت و خودش رو به خواب زد. غافل از اینکه نصف برگه بیرون مونده بود. یونگی وارد شد. سمت جیمین رفت و نگاهی بهش انداخت. جیمین سعی داشت لرزش و نفس هاش رو کنترل کنه. یونگی گفت:
_ خوابی جوجه؟ نه... اونقدر شناختمت که وقتی میترسی رگ گردنت مشخص میشه...
خواست نزدیک بره که پاش روی برگه افتاد. جیمین نفسش رو حبس کرد. یونگی با خونسردی برگه رو برداشت و با ارامش شروع به خوندنش کرد. ارامشی که از داد زدن برای جیمین ترسناک تر بود. کمی بعد صدای نیشخند عصبی یونگی توی اتاق پیچید:
_ این چیه جیمین؟ خیانت؟ مگه نگفتم هر برگه مزخرفی که توی حیاط میندازن رو بر ندار؟ پدرت هوس مرگ کرده؟
جیمین که فهمید دیگه خودش رو به خواب زدن و سکوتش
فایده ای نداره بلند شد و با صدای لرزون گفت:
_ ق.. قسم میخورم یونگی من همین حالا دیدمش! اصلا قصد خیانت نداشتمه!
یونگی برگه رو جلوش تیکه تیکه کرد، دستش رو زیر چونه جیمین برد و بالا کشید و گفت:
_ ۱۰ دقیقه دیگه پایین توی اتاق کارم باش، فهمیدی؟
و بدون فرصت دادن برای حرف زدن جیمین از اتاق خارج شد. اشک دوباره توی چشمای جیمین جمع شد. میدونست تنبیه اش قرار نیست به این راحتیا باشه...
با تردید در اتاق کار یونگی رو زد و وارد شد و در رو بست. یونگی پشت میز نشسته بود و بدون نگاه کردن بهش با لحن دستوری گفت:
_ بیا نزدیک...
جیمین اروم نزدیک میز شد. یونگی بلند شد و پوشه بزرگی رو در اورد و همرا با کبریت و روی میز پرت کرد. دو دستش رو روی میز گذاشت و گفت:
_ این پوشه تمام بدهی های پدرت از من داخلش هست...
یه کبریت دراورد و باهاش شمعی رو روشن کرد و دست جیمین داد. گفت:
_ اگه میخوای تا همیشه اینجا بمونی این برگه هارو اتیش بزن ولی اگه... میخوای بری کاریت ندارم، ولی بدون بیرون از این عمارت هر روز زندگیت اتیش میگیره...
کمی گذشت و سکوت سنگینی بین شون بود. که جیمین...
ببخشید این دو روز مریض بودم این دو پارت جبرانی رو براتون گذاشتم. لطفا شرایط رو کامل کنین:
هردو پست ۱۵ لایک بگیرن، امار ۴۰، و ۴ ری پست.
دوست دارم فعلا :)❤
(این رمان فیکشن و فیک است و ربطی به دنیای واقعی ندارد)
وارد اتاقش شد و روی تخت دراز کشید. ولی صدای قدم های یونگی که داشت سمت اتاقش میومد رو فهمید. با عجله برگه رو زیر تخت انداخت و خودش رو به خواب زد. غافل از اینکه نصف برگه بیرون مونده بود. یونگی وارد شد. سمت جیمین رفت و نگاهی بهش انداخت. جیمین سعی داشت لرزش و نفس هاش رو کنترل کنه. یونگی گفت:
_ خوابی جوجه؟ نه... اونقدر شناختمت که وقتی میترسی رگ گردنت مشخص میشه...
خواست نزدیک بره که پاش روی برگه افتاد. جیمین نفسش رو حبس کرد. یونگی با خونسردی برگه رو برداشت و با ارامش شروع به خوندنش کرد. ارامشی که از داد زدن برای جیمین ترسناک تر بود. کمی بعد صدای نیشخند عصبی یونگی توی اتاق پیچید:
_ این چیه جیمین؟ خیانت؟ مگه نگفتم هر برگه مزخرفی که توی حیاط میندازن رو بر ندار؟ پدرت هوس مرگ کرده؟
جیمین که فهمید دیگه خودش رو به خواب زدن و سکوتش
فایده ای نداره بلند شد و با صدای لرزون گفت:
_ ق.. قسم میخورم یونگی من همین حالا دیدمش! اصلا قصد خیانت نداشتمه!
یونگی برگه رو جلوش تیکه تیکه کرد، دستش رو زیر چونه جیمین برد و بالا کشید و گفت:
_ ۱۰ دقیقه دیگه پایین توی اتاق کارم باش، فهمیدی؟
و بدون فرصت دادن برای حرف زدن جیمین از اتاق خارج شد. اشک دوباره توی چشمای جیمین جمع شد. میدونست تنبیه اش قرار نیست به این راحتیا باشه...
با تردید در اتاق کار یونگی رو زد و وارد شد و در رو بست. یونگی پشت میز نشسته بود و بدون نگاه کردن بهش با لحن دستوری گفت:
_ بیا نزدیک...
جیمین اروم نزدیک میز شد. یونگی بلند شد و پوشه بزرگی رو در اورد و همرا با کبریت و روی میز پرت کرد. دو دستش رو روی میز گذاشت و گفت:
_ این پوشه تمام بدهی های پدرت از من داخلش هست...
یه کبریت دراورد و باهاش شمعی رو روشن کرد و دست جیمین داد. گفت:
_ اگه میخوای تا همیشه اینجا بمونی این برگه هارو اتیش بزن ولی اگه... میخوای بری کاریت ندارم، ولی بدون بیرون از این عمارت هر روز زندگیت اتیش میگیره...
کمی گذشت و سکوت سنگینی بین شون بود. که جیمین...
ببخشید این دو روز مریض بودم این دو پارت جبرانی رو براتون گذاشتم. لطفا شرایط رو کامل کنین:
هردو پست ۱۵ لایک بگیرن، امار ۴۰، و ۴ ری پست.
دوست دارم فعلا :)❤
- ۳۴۴
- ۰۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط