چهار ماه گذشته بود. هوا رو به گرمی رفته بود و باغ پشتی قص
چهار ماه گذشته بود. هوا رو به گرمی رفته بود و باغ پشتی قصر پر از شکوفه و رنگ شده بود. تهیونگ، کوک، و شوگا همراه همسرانشون روی بالکن بزرگ قصر نشسته بودن. بقیهی برادرها هم با همسرانشون اونجا بودن، ولی فقط سه نفر از زنها حامله بودن.
آسا با دست روی شکمش که حالا کمی گرد شده بود، لبخند میزد.
هانا، همسر کوک، کنارش نشسته بود و میگفت: «چه جالبه که بچههامون اینقدر نزدیک به هم به دنیا میان!»
کوک با خنده جواب داد: «آره، هانا تقریباً چهار ماه و سه هفتهست که حاملهست، تو هم حدود چهار ماهی آسا، درسته؟»
تهیونگ سرش رو به نشونهی تأیید تکون داد و گفت:
«آره، آسا کمکم باید بیشتر استراحت کنه. دکتر اینو تاکید کرده.»
شوگا که دست لیان (همسرش) رو گرفته بود گفت:
«ما هم سه ماه رو رد کردیم... لیان بعضی شبها خیلی خسته میشه.»
جیمین نگاهی به جمع انداخت و با خنده گفت:
«بهنظر میرسه نسل بعدی قصر داره شکل میگیره.»
همه با خنده و شوخی ادامه دادن، و هوا پر شده بود از حس خوب، امید و شور آینده. حتی پادشاه که از دور نگاهشون میکرد، لبخند آرامی روی صورتش نشسته بود.
آسا با دست روی شکمش که حالا کمی گرد شده بود، لبخند میزد.
هانا، همسر کوک، کنارش نشسته بود و میگفت: «چه جالبه که بچههامون اینقدر نزدیک به هم به دنیا میان!»
کوک با خنده جواب داد: «آره، هانا تقریباً چهار ماه و سه هفتهست که حاملهست، تو هم حدود چهار ماهی آسا، درسته؟»
تهیونگ سرش رو به نشونهی تأیید تکون داد و گفت:
«آره، آسا کمکم باید بیشتر استراحت کنه. دکتر اینو تاکید کرده.»
شوگا که دست لیان (همسرش) رو گرفته بود گفت:
«ما هم سه ماه رو رد کردیم... لیان بعضی شبها خیلی خسته میشه.»
جیمین نگاهی به جمع انداخت و با خنده گفت:
«بهنظر میرسه نسل بعدی قصر داره شکل میگیره.»
همه با خنده و شوخی ادامه دادن، و هوا پر شده بود از حس خوب، امید و شور آینده. حتی پادشاه که از دور نگاهشون میکرد، لبخند آرامی روی صورتش نشسته بود.
- ۷.۰k
- ۰۹ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط