{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Part ¹⁶

Part ¹⁶
ا.ت ویو:
دوباره به صورتم اب زدم و کمی هم ارایش کردم رفتم بیرون..پشت میز نشستم که تهیونگ گفت
ته:حالت خوبه عزیزم

سرم رو به نشونه اره تموم دادم..عزیزم؟ که اینطور..دیگه نوبت منه..فکر کنم تا الان خیلی ضایعه بازی در اوردم..نفسی عمیق کشیدم و رفتم توی نقشم..کمی به تهیونگ نزدیک شدم و دستمو گذاشتم روی دستش که روی میز گذاشته بود..سرش رو سمتم چرخوند که گفتم
ا.ت:بنظر من الان یکم زوده برای ازدواج شاید چند روز دیگه نظرمون عوض شد..
برگشتم سمت تهیونگ که بهم خیره شده بود..
ا.ت:مگه نه عزیزم..
تهیونگ که انگار تازه به خودش اومده باشه گفت
ته:اوه بله ا.ت درست میگه
نگاه بابا کردم چهرش چیزی رو نشون نمیداد
بابا:میدونم که زوده ولی هردوی شما سن ازدواجتونه
ا.ت:ولی بابا..
بابا دستشو به اشاره سکوت بالا اورد گفت
بابا:هرچی که اقای کیم بگه ولی من نظرم مثبته
مضطربانه نگاهمو به تهیونگ دادم که داشت به بابا نگاه میکرد..دستمو که روی دستش بود رو کمی فشار دادم که نگاهشو از بابا گرفت و به من داد..اروم سرم رو به معنی نه تکون دادم ولی اون فقط یه لبخند بهم زد..هیچی از نگاهش نمیفهمیدم کاملا خالی بود..رو شو سمت بابا گرفت ولی من هنوز با نگرانی نگاهش میکردم که گفت
ته:اگر نظر منو بخواید بهتره که زود تر ازدواج کنیم
با این حرف انگار به سطل اب یخ روی سرم ریختن..شوک بدی بهم وارد شد..دست پاهام شل شدن..دستمو از روی دست تهیونگ برداشتم که نگاهم کرد..حتی یه درصد هم فکر نمیکردم اینجوری پیش بره..
تهیونگ دستمو گرفت گفت
ته:حالت خوبه..
میدونستم همش جزو نقشه هست پس گفتم
ا.ت:اره فقط یکم هیجان دارم

بعد از شام بابا جدا گونه با تهیونگ حرف زد..باید به این پسره کله شق از قبل میگفتم هرچی بابام گفت رو قبول نکن..بعد از تموم شدن حرف بابا با تهیونگ..تهیونگ اومد سمتم به سمت ماشین خودش راهی کرد همین که نشستم با عصبانیت گفتم
ا.ت:ببینم تو دیگه کی هستی..من با کلی خواهش التماسی که توی رفتارم نشون دادم گفتم که باید نه بگی بعد تو دست به سینه نشستی یه لبخند احمقانه هم روی لبات میگی بهتره زود تر ازدواج کنیم..حداقل میگفتی بعدا دربارش فکر میکنم ولی تو صاف زل زدی تو چشمای بابام میگی هرچه زودتر تر بهتر..سرم به دستام که به شیشه زده تکیه داده بودم تیکه دادم و نفسمو با حرص بیرون دادم و اصلا حواسم به تهیونگ نبود..
کمی که اروم شدم سمت تهیونگ برگشتم که با جدیت به روبروش خیره شده بود همین که برگشتم سمتش گفت
ته:بهتره که ساکتی شی تا بلایی سرت نیاوردم
با تعجب نگاهش کرد..اون داشت منو تهدید میکرد..کنترلمو از دست دادم و با عصبانیت برگشتم سمتش کمی صدامو بالا بردن گفتم

ادامه دارد
دیدگاه ها (۳)

Part ¹⁷ا.ت ویو:ا.ت:فکر کردی کی هستی که داری منو تهدید میکنی....

Part ¹⁸ا.ت ویو:بعد از حمام رفتم توی تخت و زیر پتو قایم شدم.....

Part ¹⁵ا.ت ویو:مدتی بود که با بیرون نگاه میکردم ولی حواسم یه...

Part ¹⁴ا.ت ویو:دیدم یه شماره ناشناسه که نوشته بود"فردا ساعت ...

𝒑𝒂𝒓𝒕:28ویو ا/ت صبح با دل درده بدی بیدار شدم اروم از تخت پایی...

پارت 4

وارث تاریکی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط