Part

Part ¹⁵
ا.ت ویو:
مدتی بود که با بیرون نگاه میکردم ولی حواسم یه جای دیگه بود و کاملا به فکر فرو رفته بودم..با ترمز ماشین به خودم اومدم نگاه اطرافم کردم..جلوی یه رستوران ایست کرده بود..ماشین رو خاموش کرد و پیاده شد..قبل از اینکه پیاده بشم نگاهی از توی اینه ماشین به خودم انداختم و پیاده شدم..پشت سرش حرکت کردم جلوی در ایستاد تا باهاش هم قدم بشم و با باز شدن در اولین چیزی که دیدم کلی پیشخدمت کنار در ایستاده بودن و با ورود ما تعظیم کردن..کمی گیج شده بودم از این کارشون یعنی تهیونگ ادم مهمی بود که اینجوری تعظیم میکردن..فکرم درگیر شده بود و متوجه نشدم کی پشت میز نشستم..سرم رو بالا اوردم و تازه اطرافمو دیدم..یه رستوران مدرن و زیبا بود و میز ماهم کنار پنچره بزرگی بود که نمای خوبی داشت..دست از نگاه کردن برداشتم و نگاه تهیونگ کردم مثل همیشه کاملا جدی بود..به صندلیش تکیه داده بود و به روبروش خیره شده بود.. نگاهمو ازش گرفتم و مشغول بازی با دستام شدم و متوجه گذر زمان نشدم..با بلند شدن تهیونگ سرم رو بالا گرفتم و با مامان و بابا رو برو شدم..از جام بلند شدم..بر خلاف چیزی که انتظار داشتم بابا با تهیونگ خیلی گرم گرفت و این منو نگران میکرد..همه پشت میز نشستیم و بلا فاصله غذا رو اوردن..همون جور که کم کم غذا میخوردیم بابا از تهیونگ سوال میکرد و من بیشتر دلم شور میزد نکنه بابا بفهمه همش الکیه..هیچی از حرفاشون متوجه نمیشدم و نمیدونستم دارن درمورد چی حرف میزنن
بابا:ا.ت دخترم نظر تو چیه
گیج سرم رو بالا اوردم و نگاه بابا کردم که منتظر جوابم بود..نگاهمی به تهیونگ کردم و مثل همیشه خونسرد بود..نمیدونستم جریان چیه
ا.ت:بنظر من فکر خوبه
بابا لبخندی به من زد گفت
بابا:میدونستم راضی به ازدواج با اقای کیم هستی
با حرفی که بابا زد غذا پرید تو گلوم و سرفه میکردم تا بتونم نفس بکشم..توی این چند وقت به خاطر پریدن غذا توی گلوم خیلی سرفه میکنم و گلوم انگاری زخم شده..تهیونگ لیوانی اب دستمو داد گفت
ته:بخور عزیزم
با حرفی که زد سرفم شدید تر شد مامان بلند شد و اومد کنارم و با دستش زد به کمرم..بلاخره سرفم تموم شده و تونستم نفس بکشم..توی چشمام اشک جمع شده بود..با یه با اجازه از جام بلند شدم و رفتم سمت سرویس بهداشتی..
با اینکه ارایش داشتم اما بازم به صورتم اب زدم و با دستمال صورتمو خشک کردم..نگاهی به اینه کردم..کی بحثشون به ازدواج کشید..چرا اینجوری شد..باید یه کاری میکردم که این اتفاق نیوفته..دستی به صورتم کشیدم..همش کار خودم بود..همش زیر سر خودم بود..نباید اینجوری میشد..
اشکام دونه به دونه روی صورتم میریختن..اگر به بابا حقیقت رو بگم برام بد تموم میشه و اگر هم تن به این کار بدم..اوفف اصلا نمیدونم قراره وه بلایی سرم بیاد
ادامه دارد
دیدگاه ها (۲)

Part ¹⁶ا.ت ویو:اوفف اصلا نمیدونم قراره وه بلایی سرم بیاد..دو...

Part ¹⁷ا.ت ویو:ا.ت:فکر کردی کی هستی که داری منو تهدید میکنی....

Part ¹⁴ا.ت ویو:دیدم یه شماره ناشناسه که نوشته بود"فردا ساعت ...

Part ¹³ا.ت ویو:ازش تشکر کردم و سوار ماشین شدم و به سمت خونه ...

love Between the Tides²³م:شما چند وقته همو میشناسید؟ با سرعت...

شوهر دو روزه. پارت روال زندگی

love Between the Tides¹⁸ ا/ت خیلی احساس ترس تو خونه ی تهیونگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط