{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

این همه دلشوره افتاده است بر جانم چرا؟

این همه دلشوره افتاده است بر جانم چرا؟
من که امشب خوب بودم پس پریشانم چرا؟
باز هم از پنجره رفتم نگاه انداختم
آسمان صاف است پس من خیس بارانم چرا
خانه ام سقفش چرا اینقدر پایین آمده؟
بین این دیوارها درگیر زندانم چرا ؟
من که با هر خاطره یک دانه اشک انداختم
تلخ تر دارد می اید فال فنجانم چرا؟
مثل این گل آخرش یک روز پرپر می شوم
دوستم_دارد ؟ ندارد؟ نه ! نمی دانم چرا
دیدگاه ها (۹)

در جهانم عشقِ تو اکرانِ یک دنیا ،لب استدر سکانسِ بی تو هم کا...

همیشه باورم این بود این که تقدیرم......به گیسوان کسی کرده اس...

دل رضایت می دهد اِصرار می خواهد، فقط!دلبری از عاشقی سرشار می...

یک قدم سویم بیایی ، سوی تو پر می کشمطرح پـروازم به ســویت را...

29:Amityville Horror Houseخانه‌ی ترسناک امیتویلاز چی اینقدر ...

هم اتاقی قدیمی -پارت-۳۷

«مردی بین ما »پارت ۱۱: «دوگانگیِ زندگی» ماشین در سکوتی مطلق،...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط