#اشتباه.یک.پری
#اشتباه.یک.پری
#پارت2
-------------------------------------------------------
پری دریایی ما از پشت صخره به شاهزاده نگاه می کرد در ذهنش سوال بود:"چرا اون انسان بهش کمک کرد؟ "
پری دریایی دمش تکون می داد و به نگهبان و شاهزاده خیره شد بود و سعی کرد که شاهزاده و نگهبان از وجود خودش با خبر نکن
نگهبان با استرس کنار سائه رفت و با نگاهی به سائه خیر شد زیرا پدرش از به اصطلاح فرارش خبردار شد و به شدت عصبانی شد.
نگهبان:پرنس....سائه پدر شما...از فرار شما خبردار شد لطفاً به قصر برگردید!؟
نگهبان با ترس و استرس به چشم های سرد سائه خیر شد بود. سائه با خونسردی به اون نگاه کرد و سپس بدون زدن هیچ حرفی به سمت قصر قدم برداشت
پری دریایی با دیدن رفتن پرنس یکم از صخره که مخفی شد بود امد بیرون چند دقیقه خیره شد بعد شیرجه زد
و به خانه خودش شنا کرد فردا روز بعد پری دریایی برگشت روی آب و روی صخره نشست و گردنبند درست می کرد آواز می خوانند
برعکس روز قبل خبری از پرنس نشد هرچقدر که پری دریایی منتظر ماند و منتظر ماند هیچ خبری نشد. اون پرنس آب شده بود رفت بود تو زمین.
ویو نویسنده:
سائه صبح زود سوار کشتی که به کشور همسایه می رفت شد. او روی عرشهای کشتی بود و به آب نگاه می کرد هرچند چشمانش حالی از هر گونه علاقهای بود سرد و یخ زده جوری که می گفت به هیچ چیزی اهمیت نمیده
پری دریایی رفت به پایین و شنا می کرد با ماهی بازی می کرد طولی نکشید که صدای کشتی شنید
با کنجکاوی بالا رفت کشتی همون کشتی پرنس سائه بود پری دریایی کنجکاو ما با دقت نگاه می کرد و شیرجه که خیلی در دید
انسان ها نباش پری دریایی نباید نزدیک هیچ انسانی بشن
سائه به پریدن دلفین ها از آب نگاه می کرد و دستش رو به شکل بی تفاوتی روی گونه اش گذاشته بود. با بی تفاوتی و نگاهی بی احساس به آن دریای زیبا نگاه می کرد.
کشتی با سرعت توی آب حرکت می کرد که باعث می شد یه آب به شکل امواج سریع از پشت کشتی به جریان در بیاید.
پری دریایی بلند پرید و آب روی صورت شاهزاده سائه ریخت شد دلفین به شاهزاده خندیدن پری دریایی با شیطنت می خندید
و با دلفین حرف میزد بهشون گفت که آب روی صورت شاهزاده بپاشید تا بخند.
صورت سائه با ریخته شدن آب روی صورت و لباس هایش جمع شد و نگاهش پر از انزجار و عصبانیت شد. سائه بدون هیچ درنگی به پری دریایی و دلفین ها پشت کرد و به اتاق خود در کشتی رفت.
اتاق پرنس در طبقه اول اول کشتی بود و پنجره ای دایری شکلی در آن اتاق به ظاهر ساده بود. می شد از اون پنجره حرکت آب رو دید و آسمانی که صاف و زیبا بود.
پری دریایی سرش کج کرد و با خودش گفت:" چقدر بداخلاق ولی من ایده بهتری دارم "
پری دریایی دست به مرغ دریایی تکون داد و از یک مرغ دریایی خواست که یک صدف که داخلش یک مروارید باارزش گرون و قیمت بهش به عنوان هدیه بده تا و یک نامه به پای مرغابی بست تا به شاهزاده برسون
و پری دریایی آب از عمد از پنجره اتاق شاهزاده ریخت و دوباره خیس پری دریایی با شیطنت خندید رفت
سائه با سردی به رفتن پری دریایی نگاه کرد و به سمت کمد لباس هایش رفت که صدای خوردن چیزی به شیشه به گوش رسید.
سائه برگشت و به پنجره نگاه کرد و با دیدن مرغ دریایی که با نکش به شیشه می زد، با آرامش خاص به مرغ دریایی نگاه کرد تا اینکه نگاهش به پای مرغ دریایی افتاد.
با دیدن کاغذ بسته شده به دور پای مرغ دریایی به سمت رفت و کاغذ رو از پاهاش باز کرد و آرام بازش کرد.
پری دریایی داخل اون نامه نوشت بود:" ههههه ببخشید که آب ریختم روت فقط می خواستم بخندی ولی فهمیدیم از این شاهزاده بدخلوق خودخواهی به هرحال بخاطره نجاتم از اون تور تشکر میکنم این هدیه برای تو داخل صدف یک مروارید ارزشمند تازه هم هستش. "
پری دریایی لبخندی زد به شاهزاده دست تکون داد و بعد رفت داخل آب
سائه به محض خوندن نامه سرش رو بالا برد و به پری دریایی نگاه کرد نگاهش همچنان سرد بود از آن نوع که میگفت به برام مهم نیست.
کاغذ رو در دستش مچاله کرد و از پنجره انداخت بیرون و به سمت کمد برداشت و یه پیراهن سفید و یه شلوار کمی تنگ قهوهای روشن پوشید.
#پارت2
-------------------------------------------------------
پری دریایی ما از پشت صخره به شاهزاده نگاه می کرد در ذهنش سوال بود:"چرا اون انسان بهش کمک کرد؟ "
پری دریایی دمش تکون می داد و به نگهبان و شاهزاده خیره شد بود و سعی کرد که شاهزاده و نگهبان از وجود خودش با خبر نکن
نگهبان با استرس کنار سائه رفت و با نگاهی به سائه خیر شد زیرا پدرش از به اصطلاح فرارش خبردار شد و به شدت عصبانی شد.
نگهبان:پرنس....سائه پدر شما...از فرار شما خبردار شد لطفاً به قصر برگردید!؟
نگهبان با ترس و استرس به چشم های سرد سائه خیر شد بود. سائه با خونسردی به اون نگاه کرد و سپس بدون زدن هیچ حرفی به سمت قصر قدم برداشت
پری دریایی با دیدن رفتن پرنس یکم از صخره که مخفی شد بود امد بیرون چند دقیقه خیره شد بعد شیرجه زد
و به خانه خودش شنا کرد فردا روز بعد پری دریایی برگشت روی آب و روی صخره نشست و گردنبند درست می کرد آواز می خوانند
برعکس روز قبل خبری از پرنس نشد هرچقدر که پری دریایی منتظر ماند و منتظر ماند هیچ خبری نشد. اون پرنس آب شده بود رفت بود تو زمین.
ویو نویسنده:
سائه صبح زود سوار کشتی که به کشور همسایه می رفت شد. او روی عرشهای کشتی بود و به آب نگاه می کرد هرچند چشمانش حالی از هر گونه علاقهای بود سرد و یخ زده جوری که می گفت به هیچ چیزی اهمیت نمیده
پری دریایی رفت به پایین و شنا می کرد با ماهی بازی می کرد طولی نکشید که صدای کشتی شنید
با کنجکاوی بالا رفت کشتی همون کشتی پرنس سائه بود پری دریایی کنجکاو ما با دقت نگاه می کرد و شیرجه که خیلی در دید
انسان ها نباش پری دریایی نباید نزدیک هیچ انسانی بشن
سائه به پریدن دلفین ها از آب نگاه می کرد و دستش رو به شکل بی تفاوتی روی گونه اش گذاشته بود. با بی تفاوتی و نگاهی بی احساس به آن دریای زیبا نگاه می کرد.
کشتی با سرعت توی آب حرکت می کرد که باعث می شد یه آب به شکل امواج سریع از پشت کشتی به جریان در بیاید.
پری دریایی بلند پرید و آب روی صورت شاهزاده سائه ریخت شد دلفین به شاهزاده خندیدن پری دریایی با شیطنت می خندید
و با دلفین حرف میزد بهشون گفت که آب روی صورت شاهزاده بپاشید تا بخند.
صورت سائه با ریخته شدن آب روی صورت و لباس هایش جمع شد و نگاهش پر از انزجار و عصبانیت شد. سائه بدون هیچ درنگی به پری دریایی و دلفین ها پشت کرد و به اتاق خود در کشتی رفت.
اتاق پرنس در طبقه اول اول کشتی بود و پنجره ای دایری شکلی در آن اتاق به ظاهر ساده بود. می شد از اون پنجره حرکت آب رو دید و آسمانی که صاف و زیبا بود.
پری دریایی سرش کج کرد و با خودش گفت:" چقدر بداخلاق ولی من ایده بهتری دارم "
پری دریایی دست به مرغ دریایی تکون داد و از یک مرغ دریایی خواست که یک صدف که داخلش یک مروارید باارزش گرون و قیمت بهش به عنوان هدیه بده تا و یک نامه به پای مرغابی بست تا به شاهزاده برسون
و پری دریایی آب از عمد از پنجره اتاق شاهزاده ریخت و دوباره خیس پری دریایی با شیطنت خندید رفت
سائه با سردی به رفتن پری دریایی نگاه کرد و به سمت کمد لباس هایش رفت که صدای خوردن چیزی به شیشه به گوش رسید.
سائه برگشت و به پنجره نگاه کرد و با دیدن مرغ دریایی که با نکش به شیشه می زد، با آرامش خاص به مرغ دریایی نگاه کرد تا اینکه نگاهش به پای مرغ دریایی افتاد.
با دیدن کاغذ بسته شده به دور پای مرغ دریایی به سمت رفت و کاغذ رو از پاهاش باز کرد و آرام بازش کرد.
پری دریایی داخل اون نامه نوشت بود:" ههههه ببخشید که آب ریختم روت فقط می خواستم بخندی ولی فهمیدیم از این شاهزاده بدخلوق خودخواهی به هرحال بخاطره نجاتم از اون تور تشکر میکنم این هدیه برای تو داخل صدف یک مروارید ارزشمند تازه هم هستش. "
پری دریایی لبخندی زد به شاهزاده دست تکون داد و بعد رفت داخل آب
سائه به محض خوندن نامه سرش رو بالا برد و به پری دریایی نگاه کرد نگاهش همچنان سرد بود از آن نوع که میگفت به برام مهم نیست.
کاغذ رو در دستش مچاله کرد و از پنجره انداخت بیرون و به سمت کمد برداشت و یه پیراهن سفید و یه شلوار کمی تنگ قهوهای روشن پوشید.
- ۲۴۵
- ۰۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط