{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

playmate p

#playmate p⁷⁵
□راوی:
کوک توی شهر پرسه میزد به ادمایی که توی جای جای شهر پراکنده بودن خیره میشد شاید دوباره داشت به بقیه ادما حسودی میکرد یه زندگی عادی چیز زیادی نبود.اون برای داشتن و نگه داشتن هرچیزی جنگیده بود درست برعکس کیم، جئون برای داشتن این ثروت قدرت شهرت این دم دستگاه تنهایی جنگیده بود ولی برای نگه داشتن ات برای از دست ندادنش حاضر بود همه اونارو یه شبه رها کنه.
دیالوگای ات تو ذهنش تکرار میشد
انکار کل زندگیش شده بود یه فیلم که دائم از جلوی چشماش میگذشت تصمیم گرفت بره عمارت کیم..

●○عمرات کیم ساعت ۱۲:۳۰ نیمه شب:
تهیونگ:اگر نیاد چی؟
آجوما:چاره دیکه ای ندارن پسرم دارن؟!
تهیونگ:هه با کاری که من کردم اونا از من بیشتر میترسن تا سه جون
جیمین:بهشون وقت دادی؟
تهیونگ:گفتم منتظر خبرش میمونم
جیمین:تو باید از اونا بترسی با این اوضاع جئون ات ده برابر کوک خطرناک تره
تهیونگ:مهم نیست
آجوما:هر دوتون دارید اشتباه میکنید
*صدای زنگ عمارت بلند شد کیم به مانیتور توی اتاق نگاه کرد و با تصویری که دید شوکه شد
جیمین:جئون؟
آجوما: چرا معطلی؟ در و باز کن
*جئون به سالن اصلی عمارت رسید که با چهره کیم برخورد کرد چشمای کوک از سفیدی رنگشو به قرمزی خون داده بود و قدماش قرمزی چشماش رو خنثی میکرد با تنفری که توی چشماش بود به کیم خیره شد
تهیونگ:چی شده؟(سرد)
کوک:...(رفت بالا به سمت اتاق کار کیم و روی صندلی مهمان تمام چرمش نشست و منتظر کیم موند
تهیونگ:گفتم برا چی تنهایی این وقت شب اومدی اینجا؟(جدی)
کوک:میدونی چیه کیم؟ خیلی وقته منتظر یه خطا از سمت تو موندم میدونی ...اگر کوچک ترین خطایی ازت سر بزنه راجب ات .... اه ولش کن چرا تهدید بکنم؟
فقط بدون منتظر یه خطا ام اخرین باره .....تهدید نمیکنم حتی دیگه حرفشم‌نمیزنم فقط فکرایی که تو سرمه رو عملی میکنم(جدی اما محکم)
تهیونگ:....قبول کرد؟
کوک:هه ....مراقب ات باش اون عین من به کسی فرصت نمیده.
تهیونگ:....
کوک:بیخیال بزار بحث و عوض کنم
تهیونگ:....
کوک:چندتا چیز هست باید بهت بگم
تهیونگ:میشنوم!
کوک: راجبه اته خوش ندارم بفهمم اینایی که الان دارم بهت میگم بعدا به گوشش برسه .
تهیونگ:گفتم بگو ...
کوک:بیشتر از هرچیزی باید مراقبش باشی . نمیتونی مهارش کنی پس سعی نکن کنترلش کنی‌.
تهیونگ:نمیتونم ریسک کنم یعنی نمیتونیم پس فکر نکن اگر بیاد اینجا بدون خبر و هماهنگی کاری رو بکنه
کوک:(پوز خند )ات با منم هماهنگی نمیکنه با تو بیاد کاراشو هماهنگ کنه؟
تهیونگ:اینجا عمارت کیمِ نه جئون
کوک:پس ات مقررات اینجا رو هم برات عوض میکنه هشدارمو بهت دادمم سعی کن اعصابشو بهم نریزی.
تهیونگ:همینا بود؟
کوک:نه
تهیونگ:پس چی مونده؟
کوک:....ات...شبا تنها خوابش نمیبره نمیخوام بعد گذشت چند هفته یه خواهر با زیر چشمای سیاه شبیه معتدا تحویلم بدی
تهیونگ:(از حرف اخر کوک خنده ریزی کرد )
تهیونگ:به نظرت خانم جئون میزاره من باهاش هم اتاقی باشم؟ اون حاضره مدت ها ها نخوابه اما من هم اتاقیش نباشم
کوک:کاملا درسته پس خودت توجیهش کن
تهیونگ:یعنی چی؟
کوک:یه داستان بهم بباف بگو....چه بدونم اصلا این مشکل خودته نه من
کوک:تو ام یا روی زمین میخوابی یا اگر کاناپه داری روی کاناپه
تهیونگ:...
تهیونگ:باشه...چیز دیگه ای هم هست؟
کوک:خیلی چیزا هست ولی خودت کشفش کن و باهاشون کنار بیا
تهیونگ:....

●○عمارت جئون ساعت ۱:۴۵ نیمه شب:
کوک ویو:
رسیدم عمارت که با جزیره اشپزخونه که روش پنیک و یه لیوان شیر بود با کوکی های بغلش چشمام باز شد ات درست کرده بود؟ لبخندی روی لبام نشست اما ته دلم لرزید نمیتونستم این عمارت رو بدون ات تصور کنم درسته ات بدون من خوابش نمیبرد اما من چی ؟ من خوابم میبرد؟ یعنی بعد از امشب تا کی خواهرمو نمیدیدم؟نه این فکر و خیالای مزاحم ...کاش هنوز کوچیک بود تا برای همیشه پیش خودم قایمش میکردم کوکی و پنکیک و خوردم و رفتم تو اتاق که ات به تاج تخت تکیه داده بود و به روبه روش خیره شده بود
کوک:چرا نخوابیدی؟
ات:خوابم نبرد
کوک:خوابت نبرد یا بدون من میترسیدی بخوابی ؟
ات:...
کوک:(نشست بغل ات )
ات:(رو کرد به کوک چشماش امشب عوض شده بود انگار همون دختر بچه‌ی ۱۸ سال پیش بود ولی کوک ترس یا دلهره رو از تو چشماش خوند)
کوک:چشماتو اینطوری نکن ترس به چشمای خواهر من نمیاد
ات:نمیخام برم اونجا
دیدگاه ها (۳)

#playmate p⁷⁶کوک:زود برمیگردی قول میدمات:فکر میکنی ترسیدم؟(پ...

#playmate p⁷⁷■□عمارت کیم تهیونگ ویو ساعت 4بامداد:یه حس عجیبی...

#playmate p⁷⁴کوک:....نامی:چی شد که به این روز افتادی؟اینطوری...

#playmate p⁷³نامی:باید منطقی و درست فکر کنید نامی: اینکه تیر...

playmate p58

part 10عشق پنهان اشکام خود به خود میریختن دلم میلرزید رفتم ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط