{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝑻𝒉𝒆 𝑯𝒆𝒊𝒓 𝒐𝒇 𝑻𝒘𝒐 𝑭𝒂𝒎𝒊𝒍𝒊𝒆𝒔

𝑻𝒉𝒆 𝑯𝒆𝒊𝒓 𝒐𝒇 𝑻𝒘𝒐 𝑭𝒂𝒎𝒊𝒍𝒊𝒆𝒔


𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟓



الین با صدای پرنده‌ها از خواب بیدار شد.

چند ثانیه گیج بود.

به سقف نگاه کرد.

این سقف اتاق خودش نبود.

بعد همه‌چیز یادش آمد.

خانه‌ی جئون.

آهسته از تخت بلند شد و به سمت پنجره رفت.

پرده را کنار زد.

نور صبح اتاق را پر کرد.

باغ بزرگ خانه در زیر نور صبح زیباتر به نظر می‌رسید؛ درخت‌ها، گل‌ها و حوض کوچکی که فواره‌اش آرام آب می‌ریخت.

الین نفس عمیقی کشید.

هوا بوی چمن تازه می‌داد.

بعد از دوش گرفتن، لباس ساده‌ای پوشید؛ یک پیراهن آبی و شلوار جین.

موهایش را دم‌اسبی بست و از اتاق بیرون آمد.

چند لحظه پشت در ایستاد.

نمی‌دانست باید پایین برود یا منتظر بماند.

همان لحظه در اتاق زده شد.

الین در را باز کرد.

خانمی میانسال با لباس فرم پشت در ایستاده بود.

«صبح بخیر، خانم کیم. آقای جئون گفتن صبحانه در سالن غذاخوری سرو می‌شه.»

«ممنونم.»

الین همراه او به سمت سالن غذاخوری رفت.

راهروها طولانی بودند و دیوارها پر از تابلوهای قدیمی.

الین سعی کرد مسیر را به خاطر بسپارد، اما خیلی زود متوجه شد که این خانه آن‌قدر بزرگ است که احتمالاً چند روز طول می‌کشد تا راه‌ها را یاد بگیرد.

وقتی وارد سالن غذاخوری شد، آیلین تنها سر میز نشسته بود.

با دیدن الین لبخند زد.

«صبح بخیر! خوب خوابیدی؟»

الین روبه‌رویش نشست.

«صبح بخیر. آره، ممنون.»

آیلین گفت:

«جونگکوک صبح زود رفته شرکت. ولی گفت برای ناهار برمی‌گرده.»

الین فقط سرش را تکان داد.

صبحانه سرو شد.

نان تازه، مربا، پنیر و چای.

چند دقیقه بعد آیلین پرسید:

«می‌تونم یه چیزی بپرسم؟»

الین سرش را بلند کرد.

«بله.»

«از جونگکوک می‌ترسی؟»

الین کمی مکث کرد.

قاشقش را روی میز گذاشت.

«نمی‌دونم. شاید.»

بعد اضافه کرد:

«اون سرده، ولی دیشب خودش اومد اتاقم و باهام حرف زد.»

آیلین با تعجب ابرو بالا انداخت.

«جونگکوک خودش اومد اتاقت؟»

«آره.»

لبخند کوچکی روی صورت آیلین نشست.

«جالبه.»

الین پرسید:

«چی جالبه؟»

«جونگکوک تقریباً هیچ‌وقت خودش به اتاق کسی نمی‌ره. حتی اتاق من.»

آیلین جرعه‌ای از چایش نوشید.

«فکر می‌کنم تو براش مهم شدی.»

الین سریع نگاهش را پایین انداخت.

«ما حتی همدیگه رو نمی‌شناسیم.»

آیلین شانه بالا انداخت.

«ولی قراره بشناسید.»

الین چیزی نگفت.

---

بعد از صبحانه، به اتاق نقاشی رفت.

سه‌پایه را کنار پنجره گذاشت و یک بوم سفید روی آن قرار داد.

قلم‌مو را برداشت.

اما نمی‌توانست شروع کند.

چند دقیقه فقط به باغ خیره شد.

بعد بالاخره قلم‌مو را روی بوم گذاشت.

یک خط.

بعد خطی دیگر.

دستش کم‌کم آرام شد.

وقتی نقاشی تمام شد، چند قدم عقب رفت.

تصویر یک باغ بود.

اما در گوشه‌ی تصویر، سایه‌ی مردی ایستاده بود؛ بلند و تاریک، انگار از فاصله‌ای دور به باغ نگاه می‌کرد.

الین چند ثانیه به نقاشی خیره ماند.

بعد قلم‌مو را پایین آورد.

قلبش تند می‌زد.

خودش هم نمی‌دانست چرا.
دیدگاه ها (۶)

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۱ | «یک صبح متفاو...

او به ارامی دستش را دور شونه ی دکو انداخت و اون را به سمت خو...

🖤 پارت هفتم | خواهر گمشدهلانا کاغذ را محکم در دستش گرفته بود...

....پارت یازدهم.....

درود خوشگلا بریم برای پارت چهارممم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط