اتفاقا مرگ نمی آید . . . !
اتفاقا مرگ نمی آید . . . !
همینجا نشسته کنارِ تخت!
موهایت را دست می کشد تا بیدار شوی...
چای که می ریزی،
قند بر لبت می گذارد!
پیراهنت را که می پوشی،
مرگ
کمک می کند دستت را در آستین ببری!
در آینه،
تو سمتی از موهایت را شانه می کنی،
او سمتِ دیگرش را...
تو سیگار به دندان می کشی،
او فندکِ پنهان شده در جیب هایت را پیدا می کند!
با هم در خیابان قدم می زنید...
تو راه می روی،
و او پا به پایت می خزد!
بعد...
در لحظه ای که هرگز به خاطر نخواهی آورد،
با تنه خوردن از یک اتومبیل
در آغوشش می افتی. . .
بلندت می کند،
لباس هایت را می تکاند!
و دست در دستِ هم،
به راهتان ادامه می دهید...
همینجا نشسته کنارِ تخت!
موهایت را دست می کشد تا بیدار شوی...
چای که می ریزی،
قند بر لبت می گذارد!
پیراهنت را که می پوشی،
مرگ
کمک می کند دستت را در آستین ببری!
در آینه،
تو سمتی از موهایت را شانه می کنی،
او سمتِ دیگرش را...
تو سیگار به دندان می کشی،
او فندکِ پنهان شده در جیب هایت را پیدا می کند!
با هم در خیابان قدم می زنید...
تو راه می روی،
و او پا به پایت می خزد!
بعد...
در لحظه ای که هرگز به خاطر نخواهی آورد،
با تنه خوردن از یک اتومبیل
در آغوشش می افتی. . .
بلندت می کند،
لباس هایت را می تکاند!
و دست در دستِ هم،
به راهتان ادامه می دهید...
- ۱.۳k
- ۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط