{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دلم برای دیدنت، چه بیقرار می زند

دلم برای دیدنت، چه بیقرار می زند

کلاغ،  قصه ی مرا دوباره جار می زند

منم همان غزلسرا، که لحظه های بی کسی

به کنج خلوتی رود، دمی دوتار می زند

نشسته دل به شوق تو، کنار پنجره خموش

و گاه گاه پرده را، کمی کنار می زند

دمی هم این شکسته دل، چنان روانی ات شود

که رو به کوچه می دود، فقط هوار می زند

نمک به خورد دل مده، که شرحه شرحه ی تو شد

ولی درون خویشتن، خموش زار می زند

اگر نیایی عاقبت، و مرهمی نیاوری

دلم تمام خویش را،  شبی به دار می زند
دیدگاه ها (۲)

ﺑﻪ ﮐﺪﺍﻣﯿﻦ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﻣﺮﺍ ﺑﻪ ﺩﻧﯿﺎﯾﺖ ﭘﯿﻮﻧﺪﺯﺩﯼ ﮐﻪ ﺍﯾﻨﮕﻮﻧﻪ ﻣﺤﺘﺎﺝ ﺑﻮﺩﻧ...

خخخخخ

...

بَـعضـی وقتـآ در اوج خوشحـآلـی احسـآس خلاء شـآدی داریــمو گـ...

با ولادت حضرت رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم )در عالمِ...

نمی‌دانم این مکتوب در میانِ طومارهایِ انباشته بر میزِ زرینت،...

مُهرِ دیوانـگے ام را تـو به دیوار نـزن قصه یِ عاشقے ام را ب...

بی تو کبوتر دلم به سینه پر نمی زندکسی به خانه ی علی حلقه به ...

بی تو کبوتر دلم به سینه پر نمی زندکسی به خانه ی علی حلقه به ...

چشمِ دل آشوبِ تـو می خواهـد کـه زنــجیرم کـــــندبــا عشقِ ب...

ای علمدار کربلا…ای ماهِ وفاداری، ای آیینه‌ی غیرت، ای دست‌های...

چه دل است این دل من؟ که زیک لرزش اشک-بر رخ رهگذری -یا زنالی...

به هوای تو دلم بال و پرش را نشکست/پر زد و باز در آن کنج، کنا...

به هوای تو دلم بال و پرش را نشکست/پر زد و باز در آن کنج، کنا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط