دلم برای دیدنت، چه بیقرار می زند
دلم برای دیدنت، چه بیقرار می زند
کلاغ، قصه ی مرا دوباره جار می زند
منم همان غزلسرا، که لحظه های بی کسی
به کنج خلوتی رود، دمی دوتار می زند
نشسته دل به شوق تو، کنار پنجره خموش
و گاه گاه پرده را، کمی کنار می زند
دمی هم این شکسته دل، چنان روانی ات شود
که رو به کوچه می دود، فقط هوار می زند
نمک به خورد دل مده، که شرحه شرحه ی تو شد
ولی درون خویشتن، خموش زار می زند
اگر نیایی عاقبت، و مرهمی نیاوری
دلم تمام خویش را، شبی به دار می زند
کلاغ، قصه ی مرا دوباره جار می زند
منم همان غزلسرا، که لحظه های بی کسی
به کنج خلوتی رود، دمی دوتار می زند
نشسته دل به شوق تو، کنار پنجره خموش
و گاه گاه پرده را، کمی کنار می زند
دمی هم این شکسته دل، چنان روانی ات شود
که رو به کوچه می دود، فقط هوار می زند
نمک به خورد دل مده، که شرحه شرحه ی تو شد
ولی درون خویشتن، خموش زار می زند
اگر نیایی عاقبت، و مرهمی نیاوری
دلم تمام خویش را، شبی به دار می زند
- ۳.۸k
- ۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط