من عقابی بودم که نگاه یک مار سخت آزارم داد
من عقابی بودم که نگاه یک مار سخت آزارم داد
به هوا آوردمش
آخر عمرش بود که فریب چشمش،سخت جادویم کرد
در نوک یک قله، آشیانش دادم که همین دل رحمی، چه بروزم آورد
زهر خود بر من ریخت
تازه آمد یادم،من عقابی بودم بر فراز یک کوه
آشیان خود را به نگاهی دادم
به هوا آوردمش
آخر عمرش بود که فریب چشمش،سخت جادویم کرد
در نوک یک قله، آشیانش دادم که همین دل رحمی، چه بروزم آورد
زهر خود بر من ریخت
تازه آمد یادم،من عقابی بودم بر فراز یک کوه
آشیان خود را به نگاهی دادم
- ۶۹۹
- ۱۹ شهریور ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط