{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گاه می اندیشم خبر مرگ مرا،

گاه می اندیشم خبر مرگ مرا،
با تو چه کس می گوید ؟
آن زمان که خبر مرگ مرا می شنوی !
روی تو را کاشکی می دیدم ....
شانه بالا زدنت را بی قید
و تکان دادن دستت
که مهم نیست زیاد
و تکان دادن سر را که عجب!
عاقبت مُرد ؟
 افسوس...
کاشکی می دیدم
من به خود می گویم :

 چه کسی باور کرد ...
جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد؟

#حمید_مصدق




#دلنوشته_های_کوچه_پشتی
https://telegram.me/joinchat/BYIBETypQYYlvvnrZeAdZA
دیدگاه ها (۸)

هر از چندی نوشتن را رها می‌کنمبه انگشتانم خیره می‌شوم می‌گفت...

گفتم : از حرفام نرنجیدی ...؟گفت : نه!گفتم : ولی هر کی بود یه...

در زمینی که بازی ات دادند یک وجب خاک، بهترین برگ استدست دادی...

به پسرم سفارش کرده اماگر در روزگارشان دختری با موهای سیاه ِ ...

پارت ۱۰چندین ماه بعد -*دارم توی راهرو های مقر پرت مافیا پرسه...

عفریته تاریکی نویسنده مرتضی متقیان

از تعجب دهانم باز مانده بود من و پریسا !  خانواده ما هزاران ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط