پارت
پارت ¹⁷
_ فردا برمیگردم ( با عصبانیت )
ویو ۴ ساعت بعد کوک
من داشتم آدم میکشم اون داشت سر تخت بیمارستان میلرزید میخواستم برگردم پیشش اما اول باید آدمایی که اون گفته بود رو میکشتم کاری که باید توی یک هفته انجام میشد رو داشتم توی ۹ ساعت انجام میدادم
ویو لارا
چشمام رو باز کردم بدنم رو از درد حس نمیکردم فقط میفهمیدم که درد کل بدنم رو داشت نابود میکرد نمیتونستم حرف بزنم فقط میتونستم از درد داد بزنم صدام که بیمارستان رو گرفته بود دکترا سعی میکردن آرومم کنن اما فایده نداشت
فلش بک به فردا
از زبون لارا : چشمام رو که باز کردم صدای حرف زدن کوک رو با دکتر میشنیدم
_ کی مرخص میشه ؟
دکتر : امروز ولی بدن دردش اذیتش میکنه ۶ ساعت یک بار براش آرامبخش تزریق کنید
+ کوک اومد سمتم
_ بیدار شدی
+ چرا زود اومدی ؟
_ کارم زود تموم شد
ویو دو ساعت بعد
+( وارد عمارت شدیم همه با ترس نگاه چشمای کوک میکردن انگار همشون از چیزی با خبر بودن که من اون رو نمیدونستم )
آقای جئون: لارا حالت چطوره
+ ممنونم ( با ضعیفی که داشتم نمیتونستم زیاد یر پا فیسم کوک دستش رو دور کمرم حلقه کرد و بعد براید بغلم کرد )
_ میبرمت بالا هر صدایی شنیدی حق نداری پایین بیای
+ باش ( کوک که این حرف رو زد همه دست و پاشون رو گم کردن نمیتونستم میخواد چیکار کنه بورا هم اونجا بود اونم با من اومد بالا سر تخت درازم کرد )
_ بورا بیشش بمون
♡ من مواظبشم
+ (کوک رفت و در رو پشت سرش بست ) بورا ببخشید نتونستم توی عروسیت باشم
♡ مهم نیست مهم اینه الان حالت بهتره
+ فکر نمیکردم انقد باهام مهربون باشی آخه تو از کوک خوشت میومد
♡ اوم آره یعنی از اون خوشم میومد ولی الان گوک رو دوست دارم تازه ما دیشب باهم خوابیدیم
+ واقعا عالیه
♡ لارا من دیگه اینجام و ازت محافظت میکنم
+ این که این جایی خیالم راحته که تو رو دارم
( داشتم حرف میزدم که صدای جیغ کل عمارت رو گرفت ) چیشده پایین
♡ تو همینجا بمون من میرم نگاه میکنم
+ باشه ( بورا رفت و صدای جیغ هنوزم میومد هر جور شده خودم رو از سر تخت پایین انداختم و نشسته کشون کشون خودم رو به پله ها رسوندم ..... با چیزی که دیدم برق از سرم پرید )
............
_ فردا برمیگردم ( با عصبانیت )
ویو ۴ ساعت بعد کوک
من داشتم آدم میکشم اون داشت سر تخت بیمارستان میلرزید میخواستم برگردم پیشش اما اول باید آدمایی که اون گفته بود رو میکشتم کاری که باید توی یک هفته انجام میشد رو داشتم توی ۹ ساعت انجام میدادم
ویو لارا
چشمام رو باز کردم بدنم رو از درد حس نمیکردم فقط میفهمیدم که درد کل بدنم رو داشت نابود میکرد نمیتونستم حرف بزنم فقط میتونستم از درد داد بزنم صدام که بیمارستان رو گرفته بود دکترا سعی میکردن آرومم کنن اما فایده نداشت
فلش بک به فردا
از زبون لارا : چشمام رو که باز کردم صدای حرف زدن کوک رو با دکتر میشنیدم
_ کی مرخص میشه ؟
دکتر : امروز ولی بدن دردش اذیتش میکنه ۶ ساعت یک بار براش آرامبخش تزریق کنید
+ کوک اومد سمتم
_ بیدار شدی
+ چرا زود اومدی ؟
_ کارم زود تموم شد
ویو دو ساعت بعد
+( وارد عمارت شدیم همه با ترس نگاه چشمای کوک میکردن انگار همشون از چیزی با خبر بودن که من اون رو نمیدونستم )
آقای جئون: لارا حالت چطوره
+ ممنونم ( با ضعیفی که داشتم نمیتونستم زیاد یر پا فیسم کوک دستش رو دور کمرم حلقه کرد و بعد براید بغلم کرد )
_ میبرمت بالا هر صدایی شنیدی حق نداری پایین بیای
+ باش ( کوک که این حرف رو زد همه دست و پاشون رو گم کردن نمیتونستم میخواد چیکار کنه بورا هم اونجا بود اونم با من اومد بالا سر تخت درازم کرد )
_ بورا بیشش بمون
♡ من مواظبشم
+ (کوک رفت و در رو پشت سرش بست ) بورا ببخشید نتونستم توی عروسیت باشم
♡ مهم نیست مهم اینه الان حالت بهتره
+ فکر نمیکردم انقد باهام مهربون باشی آخه تو از کوک خوشت میومد
♡ اوم آره یعنی از اون خوشم میومد ولی الان گوک رو دوست دارم تازه ما دیشب باهم خوابیدیم
+ واقعا عالیه
♡ لارا من دیگه اینجام و ازت محافظت میکنم
+ این که این جایی خیالم راحته که تو رو دارم
( داشتم حرف میزدم که صدای جیغ کل عمارت رو گرفت ) چیشده پایین
♡ تو همینجا بمون من میرم نگاه میکنم
+ باشه ( بورا رفت و صدای جیغ هنوزم میومد هر جور شده خودم رو از سر تخت پایین انداختم و نشسته کشون کشون خودم رو به پله ها رسوندم ..... با چیزی که دیدم برق از سرم پرید )
............
- ۵۸.۴k
- ۲۸ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط