خـاطره✔
خـاطره✔
خردمندِ پیری در دشتی پوشیده از برف قدم میزد که به زنِ گـریانی رسید.
پرسید چرا میگریی?
ـ چون به زندگیام میاندیشم،به جوانیام،به زیبایی که در آینه میدیدم، و به مَردی که دوست داشتم.
خـداوند بیرحم است که قدرتِ حافظه را به انسان بخشیده است.
میدانست که من بـهـاره عمرم را به یاد میآورم و میگریم.
مَردِ خردمنددر میانِ دشتِ بـرفــ آگین ایستاد،به نقطهای خـیـره شد و به فکر فرو رفـتــ.
زن از گریستن دست کشید و پرسید:
آنجا چه میبینید?
خردمند پاسخ داد: دشـتی از گـُلِ سرخ.
خـداوند،آنگاه که قدرت حافظه را به من میبخشید، بسیار سخاوتمند بـود.
میدانست در زمستان،هـمـواره میتوانم بـهـار را به یاد آورم...و لبخند بزنم.
خردمندِ پیری در دشتی پوشیده از برف قدم میزد که به زنِ گـریانی رسید.
پرسید چرا میگریی?
ـ چون به زندگیام میاندیشم،به جوانیام،به زیبایی که در آینه میدیدم، و به مَردی که دوست داشتم.
خـداوند بیرحم است که قدرتِ حافظه را به انسان بخشیده است.
میدانست که من بـهـاره عمرم را به یاد میآورم و میگریم.
مَردِ خردمنددر میانِ دشتِ بـرفــ آگین ایستاد،به نقطهای خـیـره شد و به فکر فرو رفـتــ.
زن از گریستن دست کشید و پرسید:
آنجا چه میبینید?
خردمند پاسخ داد: دشـتی از گـُلِ سرخ.
خـداوند،آنگاه که قدرت حافظه را به من میبخشید، بسیار سخاوتمند بـود.
میدانست در زمستان،هـمـواره میتوانم بـهـار را به یاد آورم...و لبخند بزنم.
- ۳۲۱
- ۱۰ آذر ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط