𝐋𝐚𝐰 𝐨𝐟 𝐂𝐨𝐥𝐨𝐫
𝐋𝐚𝐰 𝐨𝐟 𝐂𝐨𝐥𝐨𝐫
p44
پنج دقیقه طول کشید تا جونگکوک با دستمالهای تا شده به اتاق برگرده. تهیونگ، خسته از کشمکشهای شب، در خوابی سنگین فرو رفته بود؛ تنها نشانهی بیداریِ ناخودآگاهش، پرشِ کوتاه پلکهاش بود. جونگکوک با احتیاطی که از اون آلفایِ سختگیر بعید به نظر میرسید، کارش رو انجام داد و پتو رو روی شانههای امگای خستهاش کشید.
صبحِ روز بعد، جونگکوک چهل دقیقه زودتر بیدار شده بود. اتاق در سکوتی کشدار غرق بود. نگاهش روی وانِ پر از آبِ گرم، مسکنهای چیده شده کنارِ دستش و کیسهآبگرمی که با دقت روی میز مطالعه قرار داده بود، چرخید. اون میدونست بیدار شدنِ تهیونگ، دردی که در عضلاتش داره و نگاهِ طلبکارانه یا شاید هم شکنندهای که قراره بهش بندازه، قراره چطور باشه.
بازی دیشب تموم شده بود، اما مسئولیتِ اون، تازه شروع شده بود.
نور راه خودش رو به اتاق پیدا کرده بود و صدای نفس نفس های آروم تهیونگ که غرق در خواب بود تضاد زیبایی با سکوت اتاق پیدا کرده بود.
برای لحظه ای از اتاق خارج شد و از پله ها پایین رفت. نگاهش بین صبحانه های مختلف که روی میز چیده بود چرخید. نمیدونست امگا دوست داره چه چیزی بخوره و تا وقتی بیدار میشد هم طول میکشید و وقت نمیکرد هرچیزی که امگا میخواد رو درست کنه. برای همین روی میز پر از چیزهای مختلف بود. از پنکیک با موز و توت فرنگی و بلوبری که با خامه و سس شکلات تزئین شده تا اوتمیل و شیر کاکائو و هرچیزی که فکرش رو بکنید.
همونطور که مطمئن میشد همه چیز روی میز باشه گوش های تیزش ناله ی کوتاهی شنیدن.
با سرعت از پله ها بالا رفت و در اتاق رو باز کرد. با تهیونگ که توی تخت وول میخوره و دلش رو گرفته رو به رو شد.
جونگکوک با سرعت سمت تخت حرکت کرد و زیر پای تهیونگ رو با حرکتی خالی کرد. امگا که از درد به خودش میپیچید رو آروم توی وان آب گرم گذاشت.
آستین پیرهن مردونش رو بالا زد و با دستش آروم شکم تهیونگ رو میمالید.
تهیونگ که هالش حالا آبی بود نیم نگاهی به آلفا انداخت:« هم.. همش.. تقصیر توعه.. ج.. جئون! »
- متاسفم، دارلینگ..
تهیونگ میدونست خودش بود که دیشب کلی اصرار کرده بود، اما اگر اون موقع که از جونگکوک خواسته بود بس کنه بی میکرد شاید شکم و ران هاش در این حد درد نمیکرد.
تهیونگ به چشم های جونگکوک نگاه نمیکرد و با اخم به نقطه ای تا معلوم خیره شده بود.
- صبحونت هم امادست..
« ولی من که نمیتونم راه برم!!! »
- نیازی نیست، همهچیز رو برات میارم اینجا.
با این حرف اخم تهیونگ کمی باز شد.
شرایط:
80 لایک، ۲۵۰ کامنت، ۱۵ بازنشر
p44
پنج دقیقه طول کشید تا جونگکوک با دستمالهای تا شده به اتاق برگرده. تهیونگ، خسته از کشمکشهای شب، در خوابی سنگین فرو رفته بود؛ تنها نشانهی بیداریِ ناخودآگاهش، پرشِ کوتاه پلکهاش بود. جونگکوک با احتیاطی که از اون آلفایِ سختگیر بعید به نظر میرسید، کارش رو انجام داد و پتو رو روی شانههای امگای خستهاش کشید.
صبحِ روز بعد، جونگکوک چهل دقیقه زودتر بیدار شده بود. اتاق در سکوتی کشدار غرق بود. نگاهش روی وانِ پر از آبِ گرم، مسکنهای چیده شده کنارِ دستش و کیسهآبگرمی که با دقت روی میز مطالعه قرار داده بود، چرخید. اون میدونست بیدار شدنِ تهیونگ، دردی که در عضلاتش داره و نگاهِ طلبکارانه یا شاید هم شکنندهای که قراره بهش بندازه، قراره چطور باشه.
بازی دیشب تموم شده بود، اما مسئولیتِ اون، تازه شروع شده بود.
نور راه خودش رو به اتاق پیدا کرده بود و صدای نفس نفس های آروم تهیونگ که غرق در خواب بود تضاد زیبایی با سکوت اتاق پیدا کرده بود.
برای لحظه ای از اتاق خارج شد و از پله ها پایین رفت. نگاهش بین صبحانه های مختلف که روی میز چیده بود چرخید. نمیدونست امگا دوست داره چه چیزی بخوره و تا وقتی بیدار میشد هم طول میکشید و وقت نمیکرد هرچیزی که امگا میخواد رو درست کنه. برای همین روی میز پر از چیزهای مختلف بود. از پنکیک با موز و توت فرنگی و بلوبری که با خامه و سس شکلات تزئین شده تا اوتمیل و شیر کاکائو و هرچیزی که فکرش رو بکنید.
همونطور که مطمئن میشد همه چیز روی میز باشه گوش های تیزش ناله ی کوتاهی شنیدن.
با سرعت از پله ها بالا رفت و در اتاق رو باز کرد. با تهیونگ که توی تخت وول میخوره و دلش رو گرفته رو به رو شد.
جونگکوک با سرعت سمت تخت حرکت کرد و زیر پای تهیونگ رو با حرکتی خالی کرد. امگا که از درد به خودش میپیچید رو آروم توی وان آب گرم گذاشت.
آستین پیرهن مردونش رو بالا زد و با دستش آروم شکم تهیونگ رو میمالید.
تهیونگ که هالش حالا آبی بود نیم نگاهی به آلفا انداخت:« هم.. همش.. تقصیر توعه.. ج.. جئون! »
- متاسفم، دارلینگ..
تهیونگ میدونست خودش بود که دیشب کلی اصرار کرده بود، اما اگر اون موقع که از جونگکوک خواسته بود بس کنه بی میکرد شاید شکم و ران هاش در این حد درد نمیکرد.
تهیونگ به چشم های جونگکوک نگاه نمیکرد و با اخم به نقطه ای تا معلوم خیره شده بود.
- صبحونت هم امادست..
« ولی من که نمیتونم راه برم!!! »
- نیازی نیست، همهچیز رو برات میارم اینجا.
با این حرف اخم تهیونگ کمی باز شد.
شرایط:
80 لایک، ۲۵۰ کامنت، ۱۵ بازنشر
- ۵.۹k
- ۱۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط