ᴅᴇᴄᴇɪᴛ
ᴅᴇᴄᴇɪᴛ
فـریـبــ
ᵖᵃʳᵗ-⁶⁸
جونگکوک گوشه لبش رو بالا داد.
همون لبخند کوتاهی که همیشه قبل از اذیت کردنش ظاهر میشد.
اما این بار داهی فقط ابرویی بالا انداخت.
انگار میگفت:
«امتحانش کن.»
و عجیب بود که همین واکنش ساده، جونگکوک را بیشتر از هر دستپاچگیای به هم ریخت.
یکی از دوستاش چیزی در گوشش گفت و او خندید، اما نگاهش هنوز هر چند ثانیه یک بار سمت داهی برمیگشت.
داهی هم سعی میکرد مشغول به نظر برسه.
با بقیه حرف میزد
میخندید
گاهی از آهنگ لذت میبرد.
اما هر بار که سرش رو برمیگردوند، جونگکوک رو میدید.
گاهی کنار دوستانش
گاهی تکیه داده به دیوار
گاهی در حال صحبت با کسی.
و هر بار، نگاهش دقیقاً روی او بود
نه آنقدر واضح که بقیه متوجه شوند.
فقط همون نگاه سنگینی که آدم حضورش را حتی از اون سوی سالن حس میکنه.
چند بار فاصلهشان کمتر شد
جمعیت آنها را به مسیرهای مشترک کشاند
از کنار هم رد شدند.
آنقدر نزدیک که بوی عطر همدیگر را تشخیص بدهند.
اما هیچکدام چیزی نگفتن.
فقط لحظهای چشم در چشم شدن
و رد شدند.
انگار هر دو داشتن بازی خطرناکی رو ادامه میدادند که هیچکس حاضر نبود برندهاش را مشخص کند.
داهی به خودش میگفت اصلاً اهمیتی نداره
و جالبه جونگکوک هم دقیقاً همین رو به خودش میگفت
اما حقیقت این بود که در تمام آن مهمانی شلوغ، با تمام نورها، موسیقیها و آدمها...
هر دو فقط از حضور یک نفر بیشتر از حد لازم آگاه بودن.
داهی ناگهان بعد این همه مدت یاد اون سو افتا
بلاخره جشن فارغالتحصیلی برادرم اونم بود و قطعا حضور داشت اما نمیتونست پیداش کنه.
چشمش به جونگ وو برادر جونگکوک(که حتما یادتون رفتع) افتاد.
سمتش حرکت کرد تا بهش تبریک بگه و از اون سو بپرسه.
هنوز بهش نرسیده بود که جمله ای که شنید متوقفش کرد." دیگه نمیذارم جونگکوک واسم رئیس بازی دربیاره.. بهونه پدرم تموم کردن دانشگاه بود"
کمی تامل کرد و باز قدمی جلو گذاشت.
جونگوو:" همه چیز که مال اون نیس.. منم باید برم شرکت بلاخره منم جئونم از حق خودم نمیگذرم"
این حرفا حس بدی رو بهش منتقل کرد.
شاید اگه کس دیگه ای میشنید زیاد بهش فکر نمیکرد یا اصلا جملات مهم و خاصی براش نبود..
ولی داهی حسادت و کمبود رو از لحنش حس میکرد.
خارج شدن این کلمات از دهن برادر کوچکتر جونگکوک ناراحت و نگرانش کرده بود و حسابی به فکر جونگکوک بود.
هه یه پارت دیگه هم گذاشتم😏
فـریـبــ
ᵖᵃʳᵗ-⁶⁸
جونگکوک گوشه لبش رو بالا داد.
همون لبخند کوتاهی که همیشه قبل از اذیت کردنش ظاهر میشد.
اما این بار داهی فقط ابرویی بالا انداخت.
انگار میگفت:
«امتحانش کن.»
و عجیب بود که همین واکنش ساده، جونگکوک را بیشتر از هر دستپاچگیای به هم ریخت.
یکی از دوستاش چیزی در گوشش گفت و او خندید، اما نگاهش هنوز هر چند ثانیه یک بار سمت داهی برمیگشت.
داهی هم سعی میکرد مشغول به نظر برسه.
با بقیه حرف میزد
میخندید
گاهی از آهنگ لذت میبرد.
اما هر بار که سرش رو برمیگردوند، جونگکوک رو میدید.
گاهی کنار دوستانش
گاهی تکیه داده به دیوار
گاهی در حال صحبت با کسی.
و هر بار، نگاهش دقیقاً روی او بود
نه آنقدر واضح که بقیه متوجه شوند.
فقط همون نگاه سنگینی که آدم حضورش را حتی از اون سوی سالن حس میکنه.
چند بار فاصلهشان کمتر شد
جمعیت آنها را به مسیرهای مشترک کشاند
از کنار هم رد شدند.
آنقدر نزدیک که بوی عطر همدیگر را تشخیص بدهند.
اما هیچکدام چیزی نگفتن.
فقط لحظهای چشم در چشم شدن
و رد شدند.
انگار هر دو داشتن بازی خطرناکی رو ادامه میدادند که هیچکس حاضر نبود برندهاش را مشخص کند.
داهی به خودش میگفت اصلاً اهمیتی نداره
و جالبه جونگکوک هم دقیقاً همین رو به خودش میگفت
اما حقیقت این بود که در تمام آن مهمانی شلوغ، با تمام نورها، موسیقیها و آدمها...
هر دو فقط از حضور یک نفر بیشتر از حد لازم آگاه بودن.
داهی ناگهان بعد این همه مدت یاد اون سو افتا
بلاخره جشن فارغالتحصیلی برادرم اونم بود و قطعا حضور داشت اما نمیتونست پیداش کنه.
چشمش به جونگ وو برادر جونگکوک(که حتما یادتون رفتع) افتاد.
سمتش حرکت کرد تا بهش تبریک بگه و از اون سو بپرسه.
هنوز بهش نرسیده بود که جمله ای که شنید متوقفش کرد." دیگه نمیذارم جونگکوک واسم رئیس بازی دربیاره.. بهونه پدرم تموم کردن دانشگاه بود"
کمی تامل کرد و باز قدمی جلو گذاشت.
جونگوو:" همه چیز که مال اون نیس.. منم باید برم شرکت بلاخره منم جئونم از حق خودم نمیگذرم"
این حرفا حس بدی رو بهش منتقل کرد.
شاید اگه کس دیگه ای میشنید زیاد بهش فکر نمیکرد یا اصلا جملات مهم و خاصی براش نبود..
ولی داهی حسادت و کمبود رو از لحنش حس میکرد.
خارج شدن این کلمات از دهن برادر کوچکتر جونگکوک ناراحت و نگرانش کرده بود و حسابی به فکر جونگکوک بود.
هه یه پارت دیگه هم گذاشتم😏
- ۵۹۶
- ۰۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط