ᴅᴇᴄᴇɪᴛ
ᴅᴇᴄᴇɪᴛ
فـریـبــ
ᵖᵃʳᵗ-⁶⁷
دوستش جمعیت پسر هارو به سمتشون آورد.
داهی مضطرب دامنش رو تکوند مرتب کرد و از دوستاش پرسید:" سر و وضعم خوبه؟"
احوالپرسی و دست انداختن همدیگه و خنده.
جونگکوک و داهی سعی میکردن به بقیه گوش اما گاهی خیلی نامحسوس نگاهشون روی هم قفل میشد.
بعد وقتی شوخی واقعا خنده دار میشد و از حدش میگذشت میخندیدن.
بعد از خنده به جونگکوک نگاه کرد، حتی اینجا تو مهمونی با همون کت تیره...
ولی بازم بیش از حد جذاب بود.
دستی به موهاش کشید و با خودش گفت کاش لباس بهتری میپوشید، لباسی که (دوستان لباس ساده داریم و لباس که ساده نیست.لباس غلیظ؟ ولی به لباس که غلیظ نمیگن😭 پس لباس... چیی مث سگ دنبال کلمه امم)
بلاخره شوخی رو تمومش کردن و همه مثل آدم خودشون رو به هم معرفی کردن.
همه به جز داهی و جونگکوک که فقط زل زدن بلد بودن...
"اوه صبر کن شما همو میشناسین؟"
جونگکوک نگاهش رو برداشت." متاسفانه!"
همه دوباره خندیدن حتی داهی هم به این شوخی لبخند زد
و بعد جمع کم کم جدا شد.
فقط داهی و جونگکوک به بهانه خوراکی کنار میزِخوراکی باقی مونده بودن.
داهی:" فکر نمیکردم اینجا ببینمت"
"البته که به جشن فارغالتحصیلی برادرم شرکت میکنم"
موهاش رو پشت گوشش داد، اون جشن فارغالتحصیلی داداشش بود...
"تو.. چرا اینجایی؟"
_نود درصد جمع دوست و همکلاسی هامن
جونگکوک تا خواست چیزی بگه دست داهی کشیده شد." داهی نگفتم از جلو چشام دور نشو؟"
_ولی...
نگاهش به جونگکوک بود و جونگکوک هم نوشیدنی رو روی میز ول کرد و قدمی جلو گذاشت و خواست چیزی بگه ولی داهی کشیده شد و برده شد...(چه سرنوشت غم انگیزی😭)
نورهای رنگی روی جمعیت میرقصیدن.
موسیقی آنقدر بلند بود که آدم مجبور میشد برای شنیدن صدای نفر کناری خم بشه، اما با این حال سالن پر از خنده و هیاهو بود.
داهی با دوستاش کنار بار ایستاده بود؛ لیوانی تو دستش و لبخندی نصفهنیمه روی لبهاش.
بعد از این هفته آخرین چیزی که انتظار داشت این بود اینجا ببینتش
ولی خب دید.
اون طرف سالن
میان جمعیتی که مدام از جلویش رد میشدن.
جونگکوک.
برای چند لحظه زمان کند شد
نه به خاطر شوکه شدن
بیشتر شبیه پیدا کردن چیزی بود که تمام شب ناخودآگاه دنبالش گشته باشی.
نگاه جونگکوک هم همان لحظه روی او ثابت ماند.
انگار هر دو به طور غریزی همدیگرو در میان دهها نفر پیدا میکردن.
داهی اینبار نگاهش رو ندزدید
چانهاش رو کمی بالا گرفت و مستقیم به چشمهاش خیره شد.
هیچ فراری در کار نبود.
هیچ دستپاچگیای هم نبود.
جونگکوک گوشه لبش رو بالا داد.
همون لبخند کوتاهی که همیشه قبل از اذیت کردنش ظاهر میشد.
اما این بار داهی فقط ابرویی بالا انداخت.
انگار میگفت:
«امتحانش کن.»
فـریـبــ
ᵖᵃʳᵗ-⁶⁷
دوستش جمعیت پسر هارو به سمتشون آورد.
داهی مضطرب دامنش رو تکوند مرتب کرد و از دوستاش پرسید:" سر و وضعم خوبه؟"
احوالپرسی و دست انداختن همدیگه و خنده.
جونگکوک و داهی سعی میکردن به بقیه گوش اما گاهی خیلی نامحسوس نگاهشون روی هم قفل میشد.
بعد وقتی شوخی واقعا خنده دار میشد و از حدش میگذشت میخندیدن.
بعد از خنده به جونگکوک نگاه کرد، حتی اینجا تو مهمونی با همون کت تیره...
ولی بازم بیش از حد جذاب بود.
دستی به موهاش کشید و با خودش گفت کاش لباس بهتری میپوشید، لباسی که (دوستان لباس ساده داریم و لباس که ساده نیست.لباس غلیظ؟ ولی به لباس که غلیظ نمیگن😭 پس لباس... چیی مث سگ دنبال کلمه امم)
بلاخره شوخی رو تمومش کردن و همه مثل آدم خودشون رو به هم معرفی کردن.
همه به جز داهی و جونگکوک که فقط زل زدن بلد بودن...
"اوه صبر کن شما همو میشناسین؟"
جونگکوک نگاهش رو برداشت." متاسفانه!"
همه دوباره خندیدن حتی داهی هم به این شوخی لبخند زد
و بعد جمع کم کم جدا شد.
فقط داهی و جونگکوک به بهانه خوراکی کنار میزِخوراکی باقی مونده بودن.
داهی:" فکر نمیکردم اینجا ببینمت"
"البته که به جشن فارغالتحصیلی برادرم شرکت میکنم"
موهاش رو پشت گوشش داد، اون جشن فارغالتحصیلی داداشش بود...
"تو.. چرا اینجایی؟"
_نود درصد جمع دوست و همکلاسی هامن
جونگکوک تا خواست چیزی بگه دست داهی کشیده شد." داهی نگفتم از جلو چشام دور نشو؟"
_ولی...
نگاهش به جونگکوک بود و جونگکوک هم نوشیدنی رو روی میز ول کرد و قدمی جلو گذاشت و خواست چیزی بگه ولی داهی کشیده شد و برده شد...(چه سرنوشت غم انگیزی😭)
نورهای رنگی روی جمعیت میرقصیدن.
موسیقی آنقدر بلند بود که آدم مجبور میشد برای شنیدن صدای نفر کناری خم بشه، اما با این حال سالن پر از خنده و هیاهو بود.
داهی با دوستاش کنار بار ایستاده بود؛ لیوانی تو دستش و لبخندی نصفهنیمه روی لبهاش.
بعد از این هفته آخرین چیزی که انتظار داشت این بود اینجا ببینتش
ولی خب دید.
اون طرف سالن
میان جمعیتی که مدام از جلویش رد میشدن.
جونگکوک.
برای چند لحظه زمان کند شد
نه به خاطر شوکه شدن
بیشتر شبیه پیدا کردن چیزی بود که تمام شب ناخودآگاه دنبالش گشته باشی.
نگاه جونگکوک هم همان لحظه روی او ثابت ماند.
انگار هر دو به طور غریزی همدیگرو در میان دهها نفر پیدا میکردن.
داهی اینبار نگاهش رو ندزدید
چانهاش رو کمی بالا گرفت و مستقیم به چشمهاش خیره شد.
هیچ فراری در کار نبود.
هیچ دستپاچگیای هم نبود.
جونگکوک گوشه لبش رو بالا داد.
همون لبخند کوتاهی که همیشه قبل از اذیت کردنش ظاهر میشد.
اما این بار داهی فقط ابرویی بالا انداخت.
انگار میگفت:
«امتحانش کن.»
- ۷۶۲
- ۳۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط