ᴅᴇᴄᴇɪᴛ
ᴅᴇᴄᴇɪᴛ
فـریـبــ
ᵖᵃʳᵗ-⁶⁹
بلاخره دوستانِ پراکنده دست از عشقبازی برداشتن و کنار هم برگشتن.
همه دور میزی نشسته بودن و حرف میزدن.
از شوخی گرفته تا چرت و پرت و مسخره کردن همدیگه، البته که همه کاملا با جنبه بودن و هیچوقت از هم ناراحت نمیشدن.
صدای موسیقی از دور میاومد اما این گوشه از سالن بیشتر پر از خنده و سر و صدای خودشان بود.
"خدایا..."
یکی از دوستای نزدیک جونگکوک گفت و سرش رو تکون داد." یادتونه دبیر ریاضی فکر میکرد جونگکوک بچهی آرومیه؟"
همه یکصدا گفتن:" وای نههههه!"
خنده جمع بلند شد.
جونگکوک پوزخند زد." هنوزم نمیفهمم چرا اخراجم کردن."
جیمین با ناباوری بهش نگاه کرد." تو پنکه دفتر مدیر رو با کنترل ماشین کنترلی روشن کردی"
"علم بود"
"خرابکاری بود"
خنده دوباره جمع رو برداشت.
داهی ناباور و ناخواسته میخندید و براش جالبتر این بود که جونگکوک با کمال خونسردی داشت حرف میزد.
جونگکوک همون لحظه نگاه کوتاهی سمتش انداخت
و داهی لبخندش رو پشت لیوانش پنهان کرد.
چند دقیقه بعد حرفها به زندگی فعلی همه کشیده شد.
یکی گفت:"خب.."
دستهاشو بهم زد." کیا از تو جمع خودمون باهم قرار میزارن؟"
صدای جیرجیرک به گوش میرسید
همه ساکت شده بودن.
"وای همهتون خیلی مشکوک تر از چیزی که فکر میکردم هستین"
دو نفر از اینطرف میز به اونطرف بهمدیگه نگاه میکردن ولی.. هردوشون پسر بودن...
همون پسر دستهاشو رو سرش گذاشت:" واااااااااااااااای"
جمع منفجر شد...
چند نفر هنوز میخندیدن که ناگهان یکی از دخترا گفت:
"باشه حالا یه سوال مهمتر."
همه برگشتند سمتش
لبخند شیطنتآمیزی زد." هیچکس هنوز ازدواج نکرده؟"
بحث مسخرهای بین چند نفر شروع شد و دوباره خندهها بالا گرفت.
بعد ناگهان نگاه همون دختر روی داهی ثابت ماند." تو چی؟ کسی تو زندگیت هست؟"
چند نفر کشیدن:" اوووووووه..."
داهی بیتفاوت شانه بالا انداخت."نه."
جوابش خیلی سریع بود
و همین باعث شد چند نفر مشکوک بشن.
"این نه زیادی سریع نبود؟"
"دقیقاً"
"انگار از قبل آماده کرده بود جوابو"
داهی چشمهاشو ریز کرد." میخواین از روی کاغذ بخونم؟"
خنده جمع بلند شد.
اما قبل از اینکه بحث تمام شود، همان نفر برگشت سمت جونگکوک. "خب تو چی؟"
دوستان ببینید من چقدر ماهم هرشب دارم دوپارت میزارم😇🎀
پس بخدا ببینم لایک و کامنت کمه خفهتون میکنم🔪👁 حداقل کامنت باید بالای ۳۵ باشههه
و اینکه صحنه مهمونی رو زود تموم کنم یا نه؟😁
فـریـبــ
ᵖᵃʳᵗ-⁶⁹
بلاخره دوستانِ پراکنده دست از عشقبازی برداشتن و کنار هم برگشتن.
همه دور میزی نشسته بودن و حرف میزدن.
از شوخی گرفته تا چرت و پرت و مسخره کردن همدیگه، البته که همه کاملا با جنبه بودن و هیچوقت از هم ناراحت نمیشدن.
صدای موسیقی از دور میاومد اما این گوشه از سالن بیشتر پر از خنده و سر و صدای خودشان بود.
"خدایا..."
یکی از دوستای نزدیک جونگکوک گفت و سرش رو تکون داد." یادتونه دبیر ریاضی فکر میکرد جونگکوک بچهی آرومیه؟"
همه یکصدا گفتن:" وای نههههه!"
خنده جمع بلند شد.
جونگکوک پوزخند زد." هنوزم نمیفهمم چرا اخراجم کردن."
جیمین با ناباوری بهش نگاه کرد." تو پنکه دفتر مدیر رو با کنترل ماشین کنترلی روشن کردی"
"علم بود"
"خرابکاری بود"
خنده دوباره جمع رو برداشت.
داهی ناباور و ناخواسته میخندید و براش جالبتر این بود که جونگکوک با کمال خونسردی داشت حرف میزد.
جونگکوک همون لحظه نگاه کوتاهی سمتش انداخت
و داهی لبخندش رو پشت لیوانش پنهان کرد.
چند دقیقه بعد حرفها به زندگی فعلی همه کشیده شد.
یکی گفت:"خب.."
دستهاشو بهم زد." کیا از تو جمع خودمون باهم قرار میزارن؟"
صدای جیرجیرک به گوش میرسید
همه ساکت شده بودن.
"وای همهتون خیلی مشکوک تر از چیزی که فکر میکردم هستین"
دو نفر از اینطرف میز به اونطرف بهمدیگه نگاه میکردن ولی.. هردوشون پسر بودن...
همون پسر دستهاشو رو سرش گذاشت:" واااااااااااااااای"
جمع منفجر شد...
چند نفر هنوز میخندیدن که ناگهان یکی از دخترا گفت:
"باشه حالا یه سوال مهمتر."
همه برگشتند سمتش
لبخند شیطنتآمیزی زد." هیچکس هنوز ازدواج نکرده؟"
بحث مسخرهای بین چند نفر شروع شد و دوباره خندهها بالا گرفت.
بعد ناگهان نگاه همون دختر روی داهی ثابت ماند." تو چی؟ کسی تو زندگیت هست؟"
چند نفر کشیدن:" اوووووووه..."
داهی بیتفاوت شانه بالا انداخت."نه."
جوابش خیلی سریع بود
و همین باعث شد چند نفر مشکوک بشن.
"این نه زیادی سریع نبود؟"
"دقیقاً"
"انگار از قبل آماده کرده بود جوابو"
داهی چشمهاشو ریز کرد." میخواین از روی کاغذ بخونم؟"
خنده جمع بلند شد.
اما قبل از اینکه بحث تمام شود، همان نفر برگشت سمت جونگکوک. "خب تو چی؟"
دوستان ببینید من چقدر ماهم هرشب دارم دوپارت میزارم😇🎀
پس بخدا ببینم لایک و کامنت کمه خفهتون میکنم🔪👁 حداقل کامنت باید بالای ۳۵ باشههه
و اینکه صحنه مهمونی رو زود تموم کنم یا نه؟😁
- ۴۱۹
- ۰۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط