ᴅᴇᴄᴇɪᴛ
ᴅᴇᴄᴇɪᴛ
فـریـبــ
ᵖᵃʳᵗ-⁷⁰
اما قبل از اینکه بحث تمام شود، همان نفر برگشت سمت جونگکوک. "خب تو چی؟"
جونگکوک که در حال نوشیدن بود ابرویی بالا انداخت." من چی؟"
"تو هم کسی تو زندگیت نیست؟"
سکوت کوتاهی افتاد
جونگکوک نگاهش رو از روی جمع رد کرد
و برای یک ثانیه روی داهی ماند. "نه."
داهی نمیدونست چرا از شنیدن اون جواب حس عجیبی گرفت.
راحتی؟
ناراحتی؟
یا چیزی بین این دو؟
بعد پسر دوباره گفت:" خب..."
"باز شروع شد" یکی نالید.
"به نظرتون کی با چیزی که تو اولین دیدار ها فکر میکردین فرق داره؟"
همه جواب میدادن." سوهو"
"چرا؟"
دستاشو باز کرد." معلومه چون فکر نمیکردم گی باشه"
همه دوباره خندیدن، نوبت جونگکوک رسیده بود.
کمی مکث کرد:" داهی!" (دوستان یه اشاره مستقیمی داریم بلاخره💃)
"چرا؟"
"فکر میکردم.. قابل پیش بینی باشه"
"و نیست؟"
بهش خیره شد و سرشو به دو طرف تکون داد." اصلا"
جمع وسط خنده و خاطرهبازی غرق شده بود که پسری از آن طرف سالن نزدیک شد.
چند نفر با دیدنش خوشحال شدند.
"یوچان!"
"فکر کردیم نمیای."
پسر با خنده سلام کرد و بعد نگاهش روی داهی ثابت ماند." وای... داهی؟؟"
داهی چند ثانیه طول کشید تا بشناسدش." خدایا... یوچان"
"بالاخره یادش اومد." جمع خندید.
یوچان دستش رو روی قلبش گذاشت. "من هنوز از دوران دبیرستان ترومای نادیده گرفته شدن دارم"
داهی خندید و بعد گفت:" چقدر عوض شدی"
"خوبه یا بده؟"
"خوبه"
"آهان، پس امشب با روحیه میخوابم"
خندهی جمع بلند شد.
داهی هم بیاختیار خندید.
آن طرف میز، جونگکوک لیوانش رو روی میز گذاشت
کمی محکمتر از چیزی که لازم بود.
نوشیدنی دور لیوان روی میز ریخت.
جونگوو کنار دستش آروم گفت:" اوووه..."
جونگکوک حتی نگاهش نکرد." چی؟"
"هیچی."
ولی لبخند مسخرهش بدجور رو مخ جونگکوک بود.
یوچان به دختری که کنار داهی نشسته بود مظلومانه نگاه کرد.
دختر که قضیه رو فهمید با خنده بلند شد و یوچان با خوشحال کنار داهی نشست و شروع به حرف زدن کرد." هنوزم همون اخلاق قدیمو داری؟"
کامنتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت
#BTS #bts #ARMY #army #Namjoon #Seokjin #Yoongi #Heosok #Jimin #Teahyung #Jungkook
#jungkook #fake #novel #fake_jungkook
#بی_تی_اس #آرمی #نامجون #جین #شوگا #جیهوپ #جیمین #تهیونگ #جونگکوک #فیک #رمان
فـریـبــ
ᵖᵃʳᵗ-⁷⁰
اما قبل از اینکه بحث تمام شود، همان نفر برگشت سمت جونگکوک. "خب تو چی؟"
جونگکوک که در حال نوشیدن بود ابرویی بالا انداخت." من چی؟"
"تو هم کسی تو زندگیت نیست؟"
سکوت کوتاهی افتاد
جونگکوک نگاهش رو از روی جمع رد کرد
و برای یک ثانیه روی داهی ماند. "نه."
داهی نمیدونست چرا از شنیدن اون جواب حس عجیبی گرفت.
راحتی؟
ناراحتی؟
یا چیزی بین این دو؟
بعد پسر دوباره گفت:" خب..."
"باز شروع شد" یکی نالید.
"به نظرتون کی با چیزی که تو اولین دیدار ها فکر میکردین فرق داره؟"
همه جواب میدادن." سوهو"
"چرا؟"
دستاشو باز کرد." معلومه چون فکر نمیکردم گی باشه"
همه دوباره خندیدن، نوبت جونگکوک رسیده بود.
کمی مکث کرد:" داهی!" (دوستان یه اشاره مستقیمی داریم بلاخره💃)
"چرا؟"
"فکر میکردم.. قابل پیش بینی باشه"
"و نیست؟"
بهش خیره شد و سرشو به دو طرف تکون داد." اصلا"
جمع وسط خنده و خاطرهبازی غرق شده بود که پسری از آن طرف سالن نزدیک شد.
چند نفر با دیدنش خوشحال شدند.
"یوچان!"
"فکر کردیم نمیای."
پسر با خنده سلام کرد و بعد نگاهش روی داهی ثابت ماند." وای... داهی؟؟"
داهی چند ثانیه طول کشید تا بشناسدش." خدایا... یوچان"
"بالاخره یادش اومد." جمع خندید.
یوچان دستش رو روی قلبش گذاشت. "من هنوز از دوران دبیرستان ترومای نادیده گرفته شدن دارم"
داهی خندید و بعد گفت:" چقدر عوض شدی"
"خوبه یا بده؟"
"خوبه"
"آهان، پس امشب با روحیه میخوابم"
خندهی جمع بلند شد.
داهی هم بیاختیار خندید.
آن طرف میز، جونگکوک لیوانش رو روی میز گذاشت
کمی محکمتر از چیزی که لازم بود.
نوشیدنی دور لیوان روی میز ریخت.
جونگوو کنار دستش آروم گفت:" اوووه..."
جونگکوک حتی نگاهش نکرد." چی؟"
"هیچی."
ولی لبخند مسخرهش بدجور رو مخ جونگکوک بود.
یوچان به دختری که کنار داهی نشسته بود مظلومانه نگاه کرد.
دختر که قضیه رو فهمید با خنده بلند شد و یوچان با خوشحال کنار داهی نشست و شروع به حرف زدن کرد." هنوزم همون اخلاق قدیمو داری؟"
کامنتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت
#BTS #bts #ARMY #army #Namjoon #Seokjin #Yoongi #Heosok #Jimin #Teahyung #Jungkook
#jungkook #fake #novel #fake_jungkook
#بی_تی_اس #آرمی #نامجون #جین #شوگا #جیهوپ #جیمین #تهیونگ #جونگکوک #فیک #رمان
- ۱.۰k
- ۰۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط