این یه عشقه بیب

این یه عشقه بیب
پارت : 35
با جونگکوک به سمت خونه حرکت کردیم به سمتش برگشتم و گفتم
+ جونگکوک میشه منو ببری شرکت یکم کار دارم باید اونا رو انجام بدم
به لباسم اشاره کرد و گفت
_ حتما با این لباسا میخوای بری ؟
+ مشکلی نیس بعدش میخوام برم تولد دوستم
_ لازم نکرده شما جایی نمیری امشبو فقط قراره با من بگذرونی
خواستم اعتراض کنم که انگشت اشاره‌شو رو لبش گذاشت به معنای اینکه ساکت شو
دست به سینه به بیرون نگا کردم دلم نمی‌خواست برم خونه اما مثل اینکه چاره‌ای نبود باید برم خونه
جلوی عمارت نگه داشت و منو جونگکوک پیاده شدیم و وارد عمارت سدیم همه خدمتکارا احترام گذاشتن و رفتن سراغ کاراشون جونگکوک برگشت سمتم و گفت
_ برو یه لباس خوشگل بپوش حسابی خوشگل کن قراره بریم یجایی
+ کجا قراره بریم
_ برو حاضر شو فقط پنج دقیقه وقت داری تا حاضر شی حاضر نشی خودم تنها میرم
هنوز مونده بودم که به ساعتش اشاره کرد و گفت
_ پنج دقیقت از همین حالا شروع شده
جیغ خفیفی زدم و بدو بدو رفتم اتاقم یه لباس سفید پوشیدم که دامنش تا راه پام بود و کیف ستش رو هم برداشتم یه ارایش عروسکی کردم و عطری که برای مجلس بود رو هم زدم
دیدگاه ها (۰)

این یه عشقه بیبپارت.: 36از اتاقم اومدم بیرون جونگکوک به لباس...

این یه عشقه بیبپارت : 37جونگکوک گردنشو خاروند و گفت _ اینو گ...

این یه عشقه بیبپارت : 34با همه احوالپرسی کردم و نشستم پیش جو...

این یه عشقه بیبپارت : 33( جنی ) با ذوق فراوون به لباس تنم نگ...

سناریو [درخواستی]وقتی دختر ۱۴ سالتون رو با دوست پسرش میبینین...

جیمین فیک زندگی پارت ۸۱#

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط