رمان عشق و عاشقی در فرودگاه
رمان عشق و عاشقی در فرودگاه
Part:45
بعد از خاستگاری دیانا و شام رفتیم تو اتاق لباس عوض کردیم دیانا هم هنوز جلوی اینه بود
منم خیلی خسته بودم رفتم و خوابیدم
کامل خواب رفته بودم که صدای فین فین کسی میومد مه دیدم دیانا روی تخت نشسته و داره گریه میکنه بلند شدم و رفتم کنارش نشستم
ارسلان،برا چی گریه میکنی دیانا
دیانا،برا چی بیدار شدی
ارسلان ،چون صدای فین فین کردنت بیدارم کرد دیگه خوابم نمیبره،الان بگو چرا گریه میکنی
دیانا،ناراحتم
ارسلان،از چی سهیل بهت چیزی گفته
دیانا،نه
ارسلان،پس چی
دیانا،از اینکه دیگه اینجا رو این اتاقو این دونفره رو نمیبینم
ارسلان،چرا مگه قراره دیگه همو نبینیم من همینجام بعد عقد تو میری خونه اونا تو شوهرت میاین اینجا
اتاق براتون درست میکنن
دیانا،بیشتر از اینکه قرار از تو جدا شم ناراحتم دیگه نیستی شبا سر به سرم بزاری
دیگه نیستی که کنارت بخوابم
نگاه ماتم فقط روش بودو هیچ حرفی نمیزدم
طاقت نیوردم و بغلش کردم
که اونم از گردم بغلم کردو و تو بغلم گریه کرد
بغض چیه
من دیگه یه مرد شدم چرا باید گریه کنم
ولی از گریش زارم در اومد منم یه چندتا اشک ریختم و بعد از چند دقیقه که اروم شد از هم جدا شدیم
دیانا،میشه هیچ وقت این شبای دوتاییمونو فراموش نکنی
ارسلان،معلومه که میشه هیچ وقت تورو و این شبا رو فراموش نمیکنم
تازه از این شبا یادته چقدر فیلم گرفتیم یخیلی ویدیو گرفتیم بازی کردیم اهنگ خوندیم تو میتونی با اینا به یادم باشی
خوبه؟
دیانا،اره
ارسلان،امشب بغلم بخواب میخوابی؟
دیانا،اره
بالشتایی رو که وسطمون گذاشته بودیم که فاصله ها رو راعیت کنیم و زدیم کنار و رفتیم زیر پتو
دیانا جسه کوچیکی داشت که تو بغلم یه نخود بود
از کمرم بغلم کرده بود و منم دور کمرشو بغل کردمو خوابیدیم
صبح
دیانا،
از خواب بلند شدم و دیدم ارسلان جلوی اینس
دیانا،سلام صبح بخیر
...................................
Part:45
بعد از خاستگاری دیانا و شام رفتیم تو اتاق لباس عوض کردیم دیانا هم هنوز جلوی اینه بود
منم خیلی خسته بودم رفتم و خوابیدم
کامل خواب رفته بودم که صدای فین فین کسی میومد مه دیدم دیانا روی تخت نشسته و داره گریه میکنه بلند شدم و رفتم کنارش نشستم
ارسلان،برا چی گریه میکنی دیانا
دیانا،برا چی بیدار شدی
ارسلان ،چون صدای فین فین کردنت بیدارم کرد دیگه خوابم نمیبره،الان بگو چرا گریه میکنی
دیانا،ناراحتم
ارسلان،از چی سهیل بهت چیزی گفته
دیانا،نه
ارسلان،پس چی
دیانا،از اینکه دیگه اینجا رو این اتاقو این دونفره رو نمیبینم
ارسلان،چرا مگه قراره دیگه همو نبینیم من همینجام بعد عقد تو میری خونه اونا تو شوهرت میاین اینجا
اتاق براتون درست میکنن
دیانا،بیشتر از اینکه قرار از تو جدا شم ناراحتم دیگه نیستی شبا سر به سرم بزاری
دیگه نیستی که کنارت بخوابم
نگاه ماتم فقط روش بودو هیچ حرفی نمیزدم
طاقت نیوردم و بغلش کردم
که اونم از گردم بغلم کردو و تو بغلم گریه کرد
بغض چیه
من دیگه یه مرد شدم چرا باید گریه کنم
ولی از گریش زارم در اومد منم یه چندتا اشک ریختم و بعد از چند دقیقه که اروم شد از هم جدا شدیم
دیانا،میشه هیچ وقت این شبای دوتاییمونو فراموش نکنی
ارسلان،معلومه که میشه هیچ وقت تورو و این شبا رو فراموش نمیکنم
تازه از این شبا یادته چقدر فیلم گرفتیم یخیلی ویدیو گرفتیم بازی کردیم اهنگ خوندیم تو میتونی با اینا به یادم باشی
خوبه؟
دیانا،اره
ارسلان،امشب بغلم بخواب میخوابی؟
دیانا،اره
بالشتایی رو که وسطمون گذاشته بودیم که فاصله ها رو راعیت کنیم و زدیم کنار و رفتیم زیر پتو
دیانا جسه کوچیکی داشت که تو بغلم یه نخود بود
از کمرم بغلم کرده بود و منم دور کمرشو بغل کردمو خوابیدیم
صبح
دیانا،
از خواب بلند شدم و دیدم ارسلان جلوی اینس
دیانا،سلام صبح بخیر
...................................
- ۵.۵k
- ۲۰ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط