{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

⛓️━━━━━━━━━━━━━━⛓️

⛓️━━━━━━━━━━━━━━⛓️

𝒜 𝐹𝑜𝓇𝒷𝒾𝒹𝒹𝑒𝓃 𝒟𝒶𝓃𝒸𝑒 𝒾𝓃 𝓉𝒽𝑒 𝑀𝒾𝒹𝓈𝓉 𝑜𝒻 𝒞𝓇𝒾𝓂𝓈𝑜𝓃 𝒮𝒽𝒶𝒹𝑜𝓌𝓈

⛓️━━━━━━━━━━━━━━⛓️
part 10

سر فصل پنجم = طوفانِ در درون

عمارت حالا دیگر خانه ی جانگ می نبود بلکه توری از سایه ها و صداهای ترسناک بود. هرگوشه ی عمارت هر لکه ی تیره روی فرش های قرمز برای او یادآور آن فیلم های خشنی بود که در زیرزمین دیده بود.

او دیگر آن زن قدرتمند نبود؛ او حالا مثل موجودی بود که تمام حواسش جمع شده بود تا فقط از صدای "تنهایی" خود، فرار کند.

جانگ می در راهروی طولانی و تاریک، با قدم های لرزان حرکت میکرد. او از نور مستقیم فرار میکرد؛ نور خورشید برایش خیلی تند و دردناک بود و نور چراغ ها، سایه هایی میساختند که در ذهن او، شبیه به آدم های در حال مرگ بودند.

ناگهان، صدای رعد و برق شدیدی از بیرون پنجره های بلند عمارت شنیده شد.

جانگ می در جای خود خشکش زد. او روی زمین نشست، زانوهایش را در سینه جمع کرد و سرش را بین بازوانش پنهان کرد. او شروع کرد به لرزیدن.

لرزشی که نه از سرما، بلکه از شدت وحشت بود. او در ذهنش، آن لحظه ی انفجار را دوباره می دید. او در ذهنش، خون را می دید که روی لباس های مشکی اش میپاشید.

در همین حال، جونگکوک در اتاق کارش، پشست میز سنگین شیشه ای اش نشسته بود. او به نقشه هایی که روی میز بود خیره شده بود، اما ذهنش جای دیگری بود. او به جانگ می فکر میکرد، به آن موجود در هم شکسته ای که حالا در عمارت او، مثل یک سایه ی رانده شده، پرسه میزد.

او با عصبانیت، پوشه ی پزشکی جانگ می را دوباره باز کرد. اما این بار، به دنبال گزارش های جراحت نبود؛ او به دنبال "حقیقت" بود. او به یاد آن شب بارانی افتاد؛ شب درگیری بزرگ. او به یاد آورد که چگونه جانگ می، بدون حتی یک لحظه تردید، در مقابل ماشه های مسلسل ایستاد تا گلوله هارا از مسیر او منحرف کند. او به یاد آورد که چطور جانگ می با لبخندی تلخ به او نگاه کرد و گفت:

_فرقی نمیکنه من کی باشم، جونگکوک... تو باید زنده بمونی تا این باندو رهبری کنی.

ناگهان، انگشتان جونگکوک روی کاغذِ گزارشِ مغزیِ جانگ می خشک شد.

«آسیب ناشی از ضربه ی مستقیم به ناحیه ی هیپوکامپ و ایجاد تروما به دلیل شوک ناشی از حادثه ی درگیری مسلحانه...»

سکوتی سنگین در اتاق جونگکوک حکم فرما شد. او به دیوار مشکی اتاق خیره شد. تمام آن رفتار سخت گیرانه، تمام آن تلاش برای بازگرداندن"سلاح"، تمام آن کلمات بی رحمانه ای که در اتاق آرشیو به جانگ می گفته بود، همه مثل خنجر های سرد، به سمت قلب خودش برگشتند.

او فهمید که جانگ می را بخاطر خودش از دست داده است.


______________________________________________________________♡
continue...
دیدگاه ها (۱)

⛓️━━━━━━━━━━━━━━⛓️𝒜 𝐹𝑜𝓇𝒷𝒾𝒹𝒹𝑒𝓃 𝒟𝒶𝓃𝒸𝑒 𝒾𝓃 𝓉𝒽𝑒 𝑀𝒾𝒹𝓈𝓉 𝑜𝒻 𝒞𝓇𝒾𝓂𝓈𝑜𝓃 ...

سلام بانوبرای پارت جدیدِ فیکشن"رقص ممنوعه در میان سایه های خ...

⛓️━━━━━━━━━━━━━━⛓️𝒜 𝐹𝑜𝓇𝒷𝒾𝒹𝒹𝑒𝓃 𝒟𝒶𝓃𝒸𝑒 𝒾𝓃 𝓉𝒽𝑒 𝑀𝒾𝒹𝓈𝓉 𝑜𝒻 𝒞𝓇𝒾𝓂𝓈𝑜𝓃 ...

⛓️━━━━━━━━━━━━━━⛓️𝒜 𝐹𝑜𝓇𝒷𝒾𝒹𝒹𝑒𝓃 𝒟𝒶𝓃𝒸𝑒 𝒾𝓃 𝓉𝒽𝑒 𝑀𝒾𝒹𝓈𝓉 𝑜𝒻 𝒞𝓇𝒾𝓂𝓈𝑜𝓃 ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط