Part

Part 9
ساعت 8 شده بود و میدوریا هنوز برنگشته بود ، ریچل نگران روی مبل نشسته بود … در باز شد و ریچل مثل جت پرید طرف در و داداششو کنار مردی دید . لبخند گرمی زد : شما باید باکوگو باشید .
_ بله خودمم
+ خوشحالم پیداتون کرده ..
ریچل کتشو از روی جالباسی برداشت و تعظیمی کرد : مراقب برادرم باشید .
ریچل رفت و باکوگو نگاهی به خونه انداخت: چقد تمیز نگهش داشتی
_ من مثل تو تنبل نیستم !
+ حرفتو پس بگیر!
_ نگیرم چی میشه؟
+ باشه خودت خواستی ، خبری از شام نیست
میدوریا لبش آویزون شد و لب زد: ولی تو یکساله برام غذا درست نکردی
+باشه باشه شوخی کردم
بعد شام روی مبل نشسته بودم که باکوگو هم کنارم نشست و سرشو روی شونم گذاشت : نازم کن ( Bakugo core )
از حرفش خندش گرفت : کی فکرشو میکرد تو یه قاتل و استاکری؟
_ مگه چمه ؟
لپاشو کشیدم و ادامه دادم: آخه خیلی نازی
باکوگو سرشو بالا آورد و نگاهم کرد : وایسا ببینم ، تو از کی انقد عاشق شدی؟
_ یادت رفته؟
+ چیو؟
_ اونی که از اول عاشقم بود تو بودی و الان خونِ توی عاشق توی بدن منه ، معلومه منم مثل خودت میشم ! ( اشاره به شبی که زخمی شد و بهش خون داد)
باکوگو از حرفش لال شد و پسر روبروشو بغل کرد .
-
چند روز از برگشتن باکوگو گذشته بود .
_ میدوریا
+ بله؟
_ میگم ، میای بریم بیرون؟
لبخندی زد و از جاش بلند شد : آره بریم
بعد از آماده شدن سوار ماشین شدیم و رسیدیم به یه آکواریوم بزرگ .
باکوگو : میدوریا با ذوق به آکواریوم نگاه میکرد و من با دیدن چهره خوشحالش بیشتر از دیروز عاشقش شدم … ( خدایا یه دوست پسر پولدار و خوشگل و از همه مهمتر آشپز بهم بده🙏🏻)
+ اگه نمیخوای گم شی زودباش بیا دیگه ..
با صدای میدوریا به خودش اومد و پشت سرش راه رفت .
+ راستی ، چه بلایی سر اونی که بهم چاقو زد اومد؟
_ خب راستش ... سر قبرش گل گذاشتم ( A mannnnnnn)
نگاهی بهش انداخت و لب زد : ازت بعیدم نبود … سر تودوروکی چه بلایی اومد؟
_ خب اون … بعد اونشب رفت خودشو تحویل پلیس میده ، و دادگاه چون خودش اعتراف کرد بهش 6 سال زندان داد ( تودوروکی معذرت)
+ که اینطور ... بعدا یه سر بهش بزن اون هنوز دوست داره
رفتیم توی سالن دیگه و اونجا بجز ما کَسه دیگه ای نبود : چرا اینجا خالیه؟
_ میفهمی
داشتم به ماهی های داخل آکواریوم نگاه میکردم که باکوگو صدام زد ، برگشتم و بهش نگاه کردم .
روی زانو هاش نشست و از جیب کتش حلقه آیو در اورد : میدوریا ایزوکو ... من زخم هایی توی زندگیم دارم ، قبول میکنی تا اخر عمر مرحم زخمام بشی؟
میدوریا با دیدن همچین صحنه ای احساساتی شد و بغض کرد ، بعد چند دقیقه صداش از ته گلوش بیرون اومد : بله ، قبول میکنم !
باکوگو حلقه رو توی انگشت میدوریا انداخت و بوسه ای به لب هاش زد . ( نسنسنسنینیتنیتنیایتبا😭😭😭😭)

پ ن : خب نازنازیای من بزارید یه توضیحی بدم ، تودوروکی قاتل نبود و صرفا کارایی مثل قاچاق مواد مخدر یا کتک زدن بقیه میکرد و برای همین حکم دادگاهش سبک تره و اره ..
دیدگاه ها (۱۳)

از همراهی شما توی این مدت سپاسگذارم ، نیاز دارم برای یه مدت ...

-

Part 8میدوریا از زیرزمین بیرون اومد و برگه ای که توی دستش بو...

Part 7میدوریایک هفتست بهوش اومدم و زخمم بهتر شده .. امروز مر...

#رقیب_سختپارت ۱۸*شبجولیا خواب بود که یهو باکوگو اومد توی اتا...

رقیب سخت

رقیب سخت

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط