Part

Part 7
میدوریا
یک هفتست بهوش اومدم و زخمم بهتر شده .. امروز مرخص میشدم ولی کسی نیومده دنبالم .
تاکسی گرفتم و تا خونه رفتم ، هرچی زنگ زدم باکوگو درو باز نکرد .
یهو یادم اومد توی وسایلی که باهام بود یک کلید دیدم . کلیدو درآوردم و در کمال تعجب در باز شد : چرا باید کلید خونشو بزاره تو وسایلم؟
خونه بهم ریخته بود و بطری های الکل و ته مونده های سیگار همه جا بودن ... همه جارو دنبال باکوگو گشتم ولی پیداش نکردم .
آخرین جایی که میخواستم بگردم اتاقش بود . تو اون یک هفته ای که پیشش بودم فرصت نکرده بودم برم اتاقش . در و باز کردم و با دیدن وضعیت اتاق شوکه شدم ، روی زمین پر شده بود از نرمه شیشه و چندتا گل خشک شده هم کف زمین بود . داشتم نرمه شیشه هارو از زمین برمی‌داشتم و فرش کوچیک کف اتاقشو برداشتم .
به چیزی که دیدم فقط خیره شدم ، یک دستگیره در بود . دستگیره رو بالا کشیدم و دیدن یه زیر زمینه !
از پله ها پایین رفتم و شوکه فقط به دیوار زل زدم . روی دیوار یه تخته بود و روی همون تخته پر از عکسای من بود … یکم اونور تر یه میز بود و روی میز یه عالمه دفتر که روشون تاریخ داشت .
اولین دفتر مال سال 2021 بود ، بازش کردم و شروع کردم به خوندن صفحات .
٢١ اکتبر ٢٠٢١:
از همه آدما متنفرم ، از همه کسایی که منو اذیت میکنن بدم میاد . امروز لئو و دوستاش بازم منو کتک زدن ، قسم میخورم یروز با دستای خودم میکشمش!
٢٠ اکتبر ٢٠٢١ :
امروز فهمیدم همه‌ی آدما شبیه هم نیستن ، وقتی داشتم توی پارک کتک میخوردم یه پسر با موهای سبز اومد و درحالی که خودشم کتک خورد از من محافظت کرد ..
۴ مارس ٢٠٢٢ :
تونستم بعد کلی گشتن اون پسرو پیدا کنم ، اسمش میدوریا عه . من یواشکی ازش عکس گرفتم و انقدری موهای سبزش خیره کنندست که باعث میشه ساعتها محو عکسش شم
..
13 دسامبر 2022: امروز میدوریا با خونوادش دارن میرن آلمان ، کاش میتونستم بهش بگم چقد دوسش دارم …
6نوامبر 2025: امروز میدوریا برگشت ژاپن ولی تصادف کرده و مادر پدرشو از دست داد … خودم اون راننده ماشینو میکشم!
10 نوامبر 2025: امشب میدوریا رو تعقیب کردم و تونستم شمارمو بندازم تو جیبش ، امیدوارم هرچی زودتر بهم زنگ بزنه
11 نوامبر 2025: امشب از شر اون زن راننده که باعث شد میدوریا گریه کنه و خونوادشو از دست بده خلاص شدم .
18 نوامبر 2025: من یه بی‌عرضم … میدوریا بخاطر من زخمی شد و من تنها کاری که کردم این بود بهش خون دادم و پول بیمارستانشو دادم ! من لیاقتش رو ندارم و امشب برای همیشه از پسرکم خداحافظی کردم..

قطره های گرم اشک گونه میدوریا رو نوازش کرد ،. سعی کرد جلوی اشکاشو بگیره ولی با به یاد آوردن باکوگو بیشتر گریش گرفت … بعنی اون 4 سال تموم استاکریشو میکرده؟
کلی طول کشید تا بفهمه ولی باکوگو یه دزد یا قاتل یا هرچیزی که شما بهش میگید نبود … اون فقط عاشق بود :)
دیدگاه ها (۲۱)

Part 8میدوریا از زیرزمین بیرون اومد و برگه ای که توی دستش بو...

Part 9ساعت 8 شده بود و میدوریا هنوز برنگشته بود ، ریچل نگران...

Part 6باکوگو یبار دیگه مشتشو به صورت تودوروکی زد : برای آخری...

Part 5میدوریا: الان سه روز از اون اتفاق گذشته بود و توی این ...

چند دقیقه بعدتو مسیری که جی پی اس نشون می‌دادمیدوریا در حالی...

خببب قرعه کشی کردن و گروه اول= تودوروکی باکوگو میدوریا(قابل ...

پارت ۴

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط