{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خیابونهای سنگفرششدهی بازار زیر نور عصرگاهی برق میزدن خیابان های باریک و آدم های ...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁵².
.𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨


خیابون‌های سنگفرش‌شده‌ی بازار، زیر نور عصرگاهی برق می‌زدن. خیابان های باریک، و آدم های بسیار زیادی که برای خرید در حال رفت و آمد بودن.
لوسیا جلو تر راه میرفت، و جونگکوک آهسته پشت سرش قدم بر میداشت، و با کمی تعجب به همه چیز نگاه می‌کرد؛ از بوی ادویه‌ها گرفته تا صدای فروشنده‌هایی که با لهجه‌های مختلف حرف می‌زدن. دستاش رو داخل جیبش فرو برد و نگاهش را در اطراف می‌چرخاند..مغازه‌ها، آدم‌ها، شلوغی… همه‌اش براش زیادی معمولی بود.
لوسیا به مغازه‌ی وسایل خانه رسید، فهرست مادرش رو از جیب درآورد، نگاهی سریع بهش انداخت و زیر لب گفت:

_ هم… یه بطری روغن زیتون، دو تا بسته شکر قهوه‌ای…

سپس سمت دستگیره درِ مغازه رفت، که قبل باز کردنش جونگکوک بهش نزدیک تر شد، نگاه دقیقی بهش انداخت و خشک گفت:

_ کارت چقدر طول میکشه؟

لوسیا برگشت و نگاهش کرد، بدون پلک زدن، با سردی گفت:

_ اونقدر که خیلی خسته بشی!....پس برگرد و برو خونه ات

جونگکوک که انگار فهمید اون حرف ها رو از عمد به صورتش کوبید، لبخند کجی تحویلش داد و سرش رو به چپ و راست تکانید:

_ نمیرم، میخوام همراه تو خسته بشم!

سکوت بینشان افتاد.

پسر خودش میدونست تمام حرف ها و رفتاراش فقط به خاطر نقشه اش بود، اما لوسیا، کاملا گیج شده بود، و کلافه.
نگاه چپی بهش کرد و بدون جواب دادن وارد مغازه شد.
و پشت سرش جونگکوک هم با فاصله‌ ی نه چندان کوتاه، قدم بر میداشت، و نگاهی گذرا در مغازه می‌چرخاند. دریغ از متوجه شدن نگاه های بعضی از مشتری ها که مجذوب شده و با تعجب بهش خیره شده بودن..زیر لب سوتی کش دار و آروم زمزمه میکرد. و به وسیله ها نگاه میکرد.

کمی بعد، لوسیا با کیسه‌ی خرید، سمت صندوق رفت تا حساب کنه.

و بعد اینکه هزینه های وسایل رو پرداخت کرد، برگشت، اما ناگهان شونه اش محکم با شونه ی جونگکوک برخورد کرد، شدید و درد آور.
چهره‌ی هر دو در هم رفت و لوسیا قدمی عقب تر رفت.
بعد با نگاهی عصبی و حسابگر به پسر خیره شد، که جونگکوک تند گفت:

_ حواست رو جمع کن!

لوسیا ابرو هاش رو در هم کشید و تنها با گفتن:

_ تو بزن کنار!

شونه اش رو از عمد، به شونه ی جونگکوک کوبید، و از مغازه خارج شد.


ادامه دارد...
دیدگاه ها (۱۱)

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁵³..𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨چندین ساعت، به همین روال گذشت...

فالو شه♡@switcharoo

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁵¹..𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨ناگهان. موجی تیز از درد، در پ...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁵⁰..𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨سکوت مثل سایه، در داخل اتوبوس...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁸..𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨لوسیا با نگاهش آنا رو دنبال کر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط