پس از روزی سرشار از خستگی و دوندگیهای بیوقفه نفسگیران درست چند ثانیه قبل ...
.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁵⁴.
.𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
پس از روزی سرشار از خستگی و دوندگیهای بیوقفه، نفسگیران، درست چند ثانیه قبل از بسته شدنِ درها، خودشان را به آخرین اتوبوسِ شب رساندند. انگار تمام انرژیشان در لحظهی رسیدن به اتوبوس تخلیه شد.
هر دو همزمان روی صندلیهای نرم اتوبوس ولو شدند و نفس عمیقی از سرِ آسودگی و خستگی بیرون دادند.
لوسیا چشمانش را بست و با صدایی که از خستگی میلرزید، زمزمه کرد:
_ پاهام داره میترکه!
جونگکوک هم متقابل با سر تایید کرد و گفت:
_ من دارم میمیرم!...این چه کوفتی بود امروز سرم اومد!
لوسیا کمی در جایش تکان خورد، و لبخند کجی زد و گفت:
_ احیانا تقصیر خودت نیست؟
جونگکوک نگاهش را چرخاند و آروم در جواب گفت:
_ حالا هر چی..!
.
.
.
چراغهای خیابان در شب مثل دانههای نور روی تاریکی میپاشیدند؛ هر کدوم روشن که میشد، براقیتِ خیلی کمِ آسفالت رو هم معلوم میکرد، بعضیها محوتر و لرزانتر بودند، بعضیها تیزتر و سفیدتر، و هر بار که نورشان میافتاد، گوشههای دیوار و پیادهرو یک لحظه جان میگرفتند.
لوسیا قدم زنان، آهسته کیسه های داخل دستش رو تاب میداد، بدون نگاه کردن به جونگکوک که کنارش راه میرفت گفت:
_ گفتی ماشینت جلوی خونهی ماست؟
جونگکوک سری تکان داد و گفت:
_ اره، کیسه هارو تنهایی نمیتونستی تا خونه ببری، تا دم درِ خونتون میام، بعدش ماشینم رو بر میدارم و میرم.
لوسیا « هومی» زیر لب گفت، و بعد نگاهش رو آروم سمت جونگکوک سوق داد، بعد نگاهی کوتاه به کیسه های داخل دستش کرد و آروم گفت:
_ ممنون..
جونگکوک سریع نگاهش کرد:
_ چی؟
لوسیا چشماشو بهش دوخت، و باز تکرار کرد:
_ بابت، امروز ممنونم.
و با انگشت به کیسه های داخل دست جونگکوک اشاره کرد.
جونگکوک نگاهش رو ازش گرفت، بعد پوزخند کوچیکی گوشهی لبش رو کش داد و گفت:
_ انتظار همچین کلماتی ازت نداشتم!
لوسیا چشماشو لحظهای بست، بعد با صبر نگاهش کرد و با حرص گفت:
_ اصلا تقصیر منه تشکر میکنم!...پسره ی رو مخ!
جونگکوک خندید، بلند و تعجب آور، لوسیا نگاهش رو بهش چرخوند، تاحالا خندشو ندیده بود، اما خب شاید...قشنگ بود؟!
جونگکوک خودش هم فهمید اولین خندهی از ته دلیشه، و اینم فهمید که سبب این اتفاق به خاطر لوسیاست. اما نمیخواست باور کنه شاید داشت کمی تغییر میکرد!
خندشو که تموم کرد، رو به دختر گفت:
_ خب، رسیدیم.
لوسیا که انگار تازه متوجه رسیدنشون شد، سریع به خودش اومد و گفت:
_ اوه، اره رسیدیم....تو کیسه هارو بزار همینجا، بعدشم برو.
جونگکوک: باشه.
پسر آهسته سمت در رفت، و کیسه هارو جلویش روی زمین قرار داد.
ادامه دارد...
لایک و کامنت یادت نره خانومی
.𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
پس از روزی سرشار از خستگی و دوندگیهای بیوقفه، نفسگیران، درست چند ثانیه قبل از بسته شدنِ درها، خودشان را به آخرین اتوبوسِ شب رساندند. انگار تمام انرژیشان در لحظهی رسیدن به اتوبوس تخلیه شد.
هر دو همزمان روی صندلیهای نرم اتوبوس ولو شدند و نفس عمیقی از سرِ آسودگی و خستگی بیرون دادند.
لوسیا چشمانش را بست و با صدایی که از خستگی میلرزید، زمزمه کرد:
_ پاهام داره میترکه!
جونگکوک هم متقابل با سر تایید کرد و گفت:
_ من دارم میمیرم!...این چه کوفتی بود امروز سرم اومد!
لوسیا کمی در جایش تکان خورد، و لبخند کجی زد و گفت:
_ احیانا تقصیر خودت نیست؟
جونگکوک نگاهش را چرخاند و آروم در جواب گفت:
_ حالا هر چی..!
.
.
.
چراغهای خیابان در شب مثل دانههای نور روی تاریکی میپاشیدند؛ هر کدوم روشن که میشد، براقیتِ خیلی کمِ آسفالت رو هم معلوم میکرد، بعضیها محوتر و لرزانتر بودند، بعضیها تیزتر و سفیدتر، و هر بار که نورشان میافتاد، گوشههای دیوار و پیادهرو یک لحظه جان میگرفتند.
لوسیا قدم زنان، آهسته کیسه های داخل دستش رو تاب میداد، بدون نگاه کردن به جونگکوک که کنارش راه میرفت گفت:
_ گفتی ماشینت جلوی خونهی ماست؟
جونگکوک سری تکان داد و گفت:
_ اره، کیسه هارو تنهایی نمیتونستی تا خونه ببری، تا دم درِ خونتون میام، بعدش ماشینم رو بر میدارم و میرم.
لوسیا « هومی» زیر لب گفت، و بعد نگاهش رو آروم سمت جونگکوک سوق داد، بعد نگاهی کوتاه به کیسه های داخل دستش کرد و آروم گفت:
_ ممنون..
جونگکوک سریع نگاهش کرد:
_ چی؟
لوسیا چشماشو بهش دوخت، و باز تکرار کرد:
_ بابت، امروز ممنونم.
و با انگشت به کیسه های داخل دست جونگکوک اشاره کرد.
جونگکوک نگاهش رو ازش گرفت، بعد پوزخند کوچیکی گوشهی لبش رو کش داد و گفت:
_ انتظار همچین کلماتی ازت نداشتم!
لوسیا چشماشو لحظهای بست، بعد با صبر نگاهش کرد و با حرص گفت:
_ اصلا تقصیر منه تشکر میکنم!...پسره ی رو مخ!
جونگکوک خندید، بلند و تعجب آور، لوسیا نگاهش رو بهش چرخوند، تاحالا خندشو ندیده بود، اما خب شاید...قشنگ بود؟!
جونگکوک خودش هم فهمید اولین خندهی از ته دلیشه، و اینم فهمید که سبب این اتفاق به خاطر لوسیاست. اما نمیخواست باور کنه شاید داشت کمی تغییر میکرد!
خندشو که تموم کرد، رو به دختر گفت:
_ خب، رسیدیم.
لوسیا که انگار تازه متوجه رسیدنشون شد، سریع به خودش اومد و گفت:
_ اوه، اره رسیدیم....تو کیسه هارو بزار همینجا، بعدشم برو.
جونگکوک: باشه.
پسر آهسته سمت در رفت، و کیسه هارو جلویش روی زمین قرار داد.
ادامه دارد...
لایک و کامنت یادت نره خانومی
- ۸۶۰
- ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط