p
p11
ویو ات
(چند روز از اون شب گذاشته)
احساس میکنم رفتارای کوک عوض شده ینی خب دیگه مثل قبل سرد نیست و این برام واقعا عجیبه...البته خیلی هم بدم نمیاد خب راستش دوست دارم این رفتاراشو ...چی ؟ چی دارم میگم زده به سرم ؟؟چرا دارم ازش تعریف میکنم وایی اصن ولش کن..گشنمه میرم ی چیزی بخورم
( از اتاقش رفت بیرون و دید که همه خدمتکارا جمع شدن و دارن تمیزکاری میکنن )
+ببخشید اتفاقی افتاده ؟ ( رو به یکی از خدمتکارا)
خدمتکار: نه چیزی نشده فقط ارباب امشب ی مهمونی بزرگ گرفتن ماهم مشغول تمیز کاری هستیم
+عاها باشه ممنون خسته نباشید
خدمتکار: خواهش میکنم همچنین خانم
+( لبخندی زد و رفت)
ویو کوک
رفتم اتاق پدرم تا بهش اطلاعاتی که تازه پیدا کرده بودم نشونش بدم ...
_بابا میتونم بیام تو
*اره پسرم بیا
_ببین این اطلاعات رو بلاخره پیدا کردم ( مثلا ی چی میگه)
*اوکی افرین این اطلاعات خیلی کمکمون میکنه...راستی در مورد مهمونی امشب میخوام که حواست به ات باشه تو این مدت کم سختی نکشیده نمیخوام حس اضافی بودن بکنه باید کاری کنیم که عادت کنه و خب...
_بله بابا میدونم چی میگی چشم سعی میکنم
*خوبه آفرین
_اوکی من دیگه میرم فعلا
*فعلا
( رفت اتاق ات و در زد)
_ات ؟؟
+( در و باز کرد) سلام
_سلام خوبی
+ممنون
_میگم حدود ساعت 8 شب مهمونی داریم میدونی که
+اره یکی از خدمتکارا بهم گفت
_عا اوکی پس همون ساعتا آماده شو میام دم اتاقت بابام گفت باهم بریم ( چرا دروغ میگی بابات نگفته که 😂)
+باشه فعلا
_فعلا
........
( چند ساعت بعد)
ویو ات
دیگه وقت آماده شدن بود پاشدم و ی کت دامن سیاه و شیک پوشیدم خیلییی بهم میومد... موهامو صاف کردم و ی عطر ملایم هم زدم....تو اینه به خودم نگاهی انداختم واووووو چه پسر کش شدمممم ( ماشالااا 😂😂)
همین طور داشتم تو آینه به خودم مینازیدم که صدای در اومد فک کنم کوک بود
_ات آماده ای ؟
+اره الان میام ( تا در رو باز دهن کوک دو متر وا موند)
کوک تو دلش: اوفف چه خوشگل شده ولی نباید به روی خودم بیارم....وایی پسر خودتو جمع و جور کن
+کوک؟؟ چت شده بریم ؟
_ها...چ..چی اها اره بریم
( رفتن تو تالار عمارت)
..........
ویو ات
(چند روز از اون شب گذاشته)
احساس میکنم رفتارای کوک عوض شده ینی خب دیگه مثل قبل سرد نیست و این برام واقعا عجیبه...البته خیلی هم بدم نمیاد خب راستش دوست دارم این رفتاراشو ...چی ؟ چی دارم میگم زده به سرم ؟؟چرا دارم ازش تعریف میکنم وایی اصن ولش کن..گشنمه میرم ی چیزی بخورم
( از اتاقش رفت بیرون و دید که همه خدمتکارا جمع شدن و دارن تمیزکاری میکنن )
+ببخشید اتفاقی افتاده ؟ ( رو به یکی از خدمتکارا)
خدمتکار: نه چیزی نشده فقط ارباب امشب ی مهمونی بزرگ گرفتن ماهم مشغول تمیز کاری هستیم
+عاها باشه ممنون خسته نباشید
خدمتکار: خواهش میکنم همچنین خانم
+( لبخندی زد و رفت)
ویو کوک
رفتم اتاق پدرم تا بهش اطلاعاتی که تازه پیدا کرده بودم نشونش بدم ...
_بابا میتونم بیام تو
*اره پسرم بیا
_ببین این اطلاعات رو بلاخره پیدا کردم ( مثلا ی چی میگه)
*اوکی افرین این اطلاعات خیلی کمکمون میکنه...راستی در مورد مهمونی امشب میخوام که حواست به ات باشه تو این مدت کم سختی نکشیده نمیخوام حس اضافی بودن بکنه باید کاری کنیم که عادت کنه و خب...
_بله بابا میدونم چی میگی چشم سعی میکنم
*خوبه آفرین
_اوکی من دیگه میرم فعلا
*فعلا
( رفت اتاق ات و در زد)
_ات ؟؟
+( در و باز کرد) سلام
_سلام خوبی
+ممنون
_میگم حدود ساعت 8 شب مهمونی داریم میدونی که
+اره یکی از خدمتکارا بهم گفت
_عا اوکی پس همون ساعتا آماده شو میام دم اتاقت بابام گفت باهم بریم ( چرا دروغ میگی بابات نگفته که 😂)
+باشه فعلا
_فعلا
........
( چند ساعت بعد)
ویو ات
دیگه وقت آماده شدن بود پاشدم و ی کت دامن سیاه و شیک پوشیدم خیلییی بهم میومد... موهامو صاف کردم و ی عطر ملایم هم زدم....تو اینه به خودم نگاهی انداختم واووووو چه پسر کش شدمممم ( ماشالااا 😂😂)
همین طور داشتم تو آینه به خودم مینازیدم که صدای در اومد فک کنم کوک بود
_ات آماده ای ؟
+اره الان میام ( تا در رو باز دهن کوک دو متر وا موند)
کوک تو دلش: اوفف چه خوشگل شده ولی نباید به روی خودم بیارم....وایی پسر خودتو جمع و جور کن
+کوک؟؟ چت شده بریم ؟
_ها...چ..چی اها اره بریم
( رفتن تو تالار عمارت)
..........
- ۶.۹k
- ۲۰ شهریور ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط