{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part

[♡part⁴♡]
صبح روز بعد خانوم کاسانو برای صبحانه دعوتم کرد تا درمورد نامزدی حرف بزنیم.
دوش گرفتم،یه کت شلوار تمام مشکی پوشیدم،موهام رو مرتب کردم،عطر زدم و رفتم توی ماشینم و حرکت کردم سمت عمارت،اروم پیاده شدم و در زدم،الینا در رو باز کرد،یه پیراهن صورتی روشن کوتاه پوشیده بود،نمیتونم انکار کنم که بانمک شده بود.
-بیا تو.
سر تکون دادم و دنبالش رفتم داخل،همه سر میز نشسته بودن،روی صندلی کنار الینا نشستم،سرش تو گوشیش بود،مشخص بود علاقه ای به مکالمه ی دورش نداشت،همچیز نرمال بود تا اینکه اقای کاسانو شروع کرد به صحبت کردن
$.هفته ی دیگه نامزدی و ماه بعد هم عروسی رو برگزار میکنیم.
×منم موافقم.‌هرچه سریعتر این کارو پیش ببریم بهتره.
~منم موافقم.بچه ها شما چی فکر میکنید؟
-فرقی نداره.
+خوبه.
بعد صبحونه همه مشغول تدارکات شدن و من رو با مایکل و الینا و الیزابت فرستادن دنبال لیست خرید نامزدی. دیگه.یه لیست طولانی بهمون دادن تا بخریم‌.
از لباس نامزدی تا حتی هماهنگی با مسئول دیزاین.وقتی با مسئول تدارکات هماهنگ کردیم الیزابت و مایکل رفتن دنبال کت و شلوار من و من و الینا رفتیم براش لباس انتخاب کنیم.
همه لباس هایی که امتحان میکرد بهش میومدن،اما هرکدوم به یه نحوی زیادی بدن نما یا باز بودن پس مجبور میشدم همه رو رد کنم.معلوم بود عصبی و کلافه شده بود اما نمیدونم چرا از اذیت کردنش داشتم لذت میبردم...
دیدگاه ها (۱)

[☆part²⁴☆]چشمام داشت سیاهی میرفت که صدای گلوله توی فضای اتاق...

[♡part⁵♡]ویوی الیناواقعا روی اعصابم بود،هر لباسی که انتخاب ک...

[☆part²³☆]ویوی ایزابلا:منو لیلی رفتیم تا پسرا جمع و جور میکر...

[♡part³♡]بعد از ساعت ها رانندگی بلاخره رفتم‌ خونه،ساعت نزدیک...

الان یه خاطره از خودم یادم اومد 🌚✨یادمه کوچیک بودم یادم نیست...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط