{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part

[☆part²³☆]
ویوی ایزابلا:
منو لیلی رفتیم تا پسرا جمع و جور میکردن اطراف خونه رو بگردیم،یکمی از ویلا دور شدیم و رفتیم سمت جنگل که صدایی از پشتمون اومد،هردو فکر کردیم پسرا مسخره بازی درمیارن‌
-الکس،بیا بیرون خنده دار نیست.
رفتیم تا مرکز صدارو چک کنیم که یه چیزی از پشت به سرم ضربه زد و افتادم روی زمین،اخرین چیزی که دیدم چندتا مرد نقاب دار بودن و بعد همچی سیاه شد.
وقتی چشمام رو باز کردم توی یه اتاق قدیمی و مرطوب به یه صندلی بسته شده بودم،سرم شدیدا درد میکرد و دیدم تار بود،با برخورد دستی با صورتم به خودم اومدم،بالا سرم دوتا ادم قدبلند و کت شلواری ایستاده بودن.
-شما کی هستید؟ازم چی میخواید؟
*خواهی دید.فقط یه سوال ازت میپرسم بعدش میتونی بری.محموله الکس امشب کجا میره؟
(فلش بک به دیشب)
+یه محموله فردا شب قراره برسه،.باید برم اونجا،میتونی تنها خونه بمونی؟
-کجا میره؟از اینجا دوره؟
+یه انبار نزدیک فرودگاه قدیمی
-مراقب باش نمیخوام اسیب ببینی.
+هستم
(زمان حال)
-نمیدونم.اگه میدونستم هم بهتون نمیگفتم.
دوباره بهم سیلی زد،خون رو توی دهنم احساس کردم.
*خیلی پرویی.اما من بلدم ادم هایی مثل تورو به حرف بیارم،هرزه ی لعنتی.
محکم موهام رو گرفت و عقب کشید،کل سرم تیر میکشید.
*حرف بزن‌
-عمرا‌.
مشتش با گونم برخورد کرد،از شدت ضربه گوشه لبم شکافت و گونم درد وحشتناکی گرفت.
مشت بعدیش توی شکمم بود،از درد خم شدم،دوباره موهام رو گرفت و صورتش رو نزدیک کرد
*حرف بزن،هرزه ی لعنتی،وگرنه همینجا چالت میکنم!
-من هیچی نمیدونم،عوضی!
*حالا که هیچی نمیدونی به دردم نمیخوری.
گلوم رو گرفت محکم فشار داد،نفسم قطع شد هرچقدر سعی میکردم ول نمیکرد چشمام داشت سیاهی میرفت که.‌‌..
دیدگاه ها (۱)

[♡part⁴♡]صبح روز بعد خانوم کاسانو برای صبحانه دعوتم کرد تا د...

[☆part²⁴☆]چشمام داشت سیاهی میرفت که صدای گلوله توی فضای اتاق...

[♡part³♡]بعد از ساعت ها رانندگی بلاخره رفتم‌ خونه،ساعت نزدیک...

[☆part²²☆]صبح با صدای پرنده ها از خواب بیدار شدم،بلا هنوز تو...

[☆part³⁶☆]رفتم سمت انباری که ادرسش رو فرستاده بود،توی ناکجا ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط