مخملی
مخملی
Part 19
اون گربه خودش بود که داشت به سه تا بچه گربه شیر میداد؟؟!!
کوک- لوسی....ته خودتی؟
و بله..تهیونگ از یونگی دو ماه پیش باردار شده بود و حالا نتیجه این کار جلو چشم جونگکوک بود!
یونگی از قبل فهمیده بود که تهیونگ باردار شده تو حالت گربه ای و تا دوماه که بچه ها بدنیا میان نمیتونه تبدیل به انسان بشه پس خیالش راحت بود که جونگکوک نمیفهمه. خیلی مراقبت کرده بود از گربه ماده و شب قبل از اینکه بچه هارو بدنیا بیاره دیده بودتشون.
ولی حالا جونگکوک فهمیده بود!
گربه با صدای جونگکوک سمتش برمیگرده و میویی میکنه و بعد با خر خر بچه هاشو تند تند لiس میزنه.
جونگکوک همچنان با اخم و چشای درشت شده به اون بچه ها نگاه میکرد. یعنی یونگی کاری کرده باهاش باعثش اونه؟
جونگکوک بعد از دید زدن گربش اونم با سوپرایزی که شد میره میشینه تا جناب مین از خواب بیدار بشه.
از دست یونگی اعصبی شد بود و به این فکر میکرد که اون به کاری که قرار بود باهم انجام بدن خیانت کرده.
تهیونگ بعد چندی که بچه هاش خوابید اروم بلند میشه و از جاش میاد بیرون و کشو قوصی به بدنش میده. میره رو کاناپه میپره و خودشو به جونگکوک میماله و میو و خر خر میکنه.
جونگکوک که تو فکر بود با صدای میو گربه و خرخر هاش به خودش میاد. نگاهشو بهش میده. گربه خودشو برای صاحبش لوس میکنه.
کوک- امیدوارم اونا بچهی تو نباشن...چون دوست ندارم که به این زودی صاحب بچه بشی!
گربه خودشو تو بغل جونگکوک جا میدم و صورتشو به شکمش میماله و همراه با خرخر میو میکنه. دلش میخواست تبدیل بشه بعد دوماه!
جونگکوک علت این که گربش تبدیل به پسر کوچولو نمیشد رو نمیدونست. دلش هم کلی براش تنگ شده بود!
کوک- من با تو قهرم لوسی... پسرمو نمیزاری ببینم!
گربه که دید جونگکوک هم دوست داره که اون تبدیل شه چشاشو میبنده و بعد چندی تبدیل به قالب انسانیش میشه.
جونگکوک بعد از دیدن پسر به جای گربه تو بغلش اونم بعد دوماه لبخند بزرگی میزنه و دستشو دور پسر حلقه میکنه و سرشو چندباری میبوسه.
کوک- چرا نمیومدی تو ؟
تهیونگ سرشو تو گردن جونگکوک فرو میبره.
ینی نمیدونست که باردار بود؟
ته-...باردار بودم..
با حرفی که تهیونگ زد جونگکوک دست از نوازش کردن پسر برمیداره. اخمی بین ابروهاش میشینه
کوک- تو چی بودی؟؟
صحنه ای که یکم قبل دیده بود میاد جلوی چشمهاش..اون بچه گربه ها..
کوک- پس یونگی اون شرطی که گذاشتیم رو شکسته..هع
تهیونگ سرشو میاره بالا به جونگکوک نگاه میکنه.
ته- تقصیر یونگی نیست!
جونگکوک با همون اخم به پسر نگاه میکنه.
کوک- پس از هوا باردار شدی ؟؟
یونگی از خواب بیدار میشه. به سمت حموم میره تا دوشی بگیره بعد از دوش گرفتن خارج میشه و لباساش و میپوشه از اتاق خارج میشه.
میرسه به پایین و به تهیونک که تو بغل جونگکوک نشسته بود نگاه میکنه.
یونگی- اوه شت فهمیده( تو دلش )
ته- نه تقصیر خودم بود..فصل جفت گیری بود و من تو هیت رفته بودم...اونم تحت تاثیر قرار گرفت وگرنه که تقصیری نداشت..
تهیونگ داشت به جونگکوک توضیح میداد که نگاهش به یونگی که بهشون خیره شده میخوره.
یونگی که فهمیده بود موضوع چیه میاد سمتشون.
یونگی- فصل جفت گیری بود.
جونگکوک نگاشو به یونگی میده.
کوک- بهت چی گفته بودم؟ بهت گفته بودم نپر روش!
یونگی اخم کمرنگی میکنه و جواب جونگکوک رو میده.
یونگی- از روی غریزه ماست نه اون مقصره نه من!
کوک- تو میتونستی خودتو کنترل کنی!
یونگی- چیزی نیست که بخوام کنترل کنم
کوک- پس آفرین بهت عشق و حالتو کردی نه؟
یونگی- منظورت چیه جونگکوک حتی منو اون هم متوجه اش نشدیم تو حالت انسانیمون!
یونگی تازه یادش اومد که ته به حالت انسانیش برگشته و این یعنی بچه هاش بدنیا اومده! سریع به سمت جای خواب گربه ماده میره سرشو خم میکنه و گربه کوچولو هارو میبینه. اخمش کنار میره و جاشو لبخند میگیره.
Part 19
اون گربه خودش بود که داشت به سه تا بچه گربه شیر میداد؟؟!!
کوک- لوسی....ته خودتی؟
و بله..تهیونگ از یونگی دو ماه پیش باردار شده بود و حالا نتیجه این کار جلو چشم جونگکوک بود!
یونگی از قبل فهمیده بود که تهیونگ باردار شده تو حالت گربه ای و تا دوماه که بچه ها بدنیا میان نمیتونه تبدیل به انسان بشه پس خیالش راحت بود که جونگکوک نمیفهمه. خیلی مراقبت کرده بود از گربه ماده و شب قبل از اینکه بچه هارو بدنیا بیاره دیده بودتشون.
ولی حالا جونگکوک فهمیده بود!
گربه با صدای جونگکوک سمتش برمیگرده و میویی میکنه و بعد با خر خر بچه هاشو تند تند لiس میزنه.
جونگکوک همچنان با اخم و چشای درشت شده به اون بچه ها نگاه میکرد. یعنی یونگی کاری کرده باهاش باعثش اونه؟
جونگکوک بعد از دید زدن گربش اونم با سوپرایزی که شد میره میشینه تا جناب مین از خواب بیدار بشه.
از دست یونگی اعصبی شد بود و به این فکر میکرد که اون به کاری که قرار بود باهم انجام بدن خیانت کرده.
تهیونگ بعد چندی که بچه هاش خوابید اروم بلند میشه و از جاش میاد بیرون و کشو قوصی به بدنش میده. میره رو کاناپه میپره و خودشو به جونگکوک میماله و میو و خر خر میکنه.
جونگکوک که تو فکر بود با صدای میو گربه و خرخر هاش به خودش میاد. نگاهشو بهش میده. گربه خودشو برای صاحبش لوس میکنه.
کوک- امیدوارم اونا بچهی تو نباشن...چون دوست ندارم که به این زودی صاحب بچه بشی!
گربه خودشو تو بغل جونگکوک جا میدم و صورتشو به شکمش میماله و همراه با خرخر میو میکنه. دلش میخواست تبدیل بشه بعد دوماه!
جونگکوک علت این که گربش تبدیل به پسر کوچولو نمیشد رو نمیدونست. دلش هم کلی براش تنگ شده بود!
کوک- من با تو قهرم لوسی... پسرمو نمیزاری ببینم!
گربه که دید جونگکوک هم دوست داره که اون تبدیل شه چشاشو میبنده و بعد چندی تبدیل به قالب انسانیش میشه.
جونگکوک بعد از دیدن پسر به جای گربه تو بغلش اونم بعد دوماه لبخند بزرگی میزنه و دستشو دور پسر حلقه میکنه و سرشو چندباری میبوسه.
کوک- چرا نمیومدی تو ؟
تهیونگ سرشو تو گردن جونگکوک فرو میبره.
ینی نمیدونست که باردار بود؟
ته-...باردار بودم..
با حرفی که تهیونگ زد جونگکوک دست از نوازش کردن پسر برمیداره. اخمی بین ابروهاش میشینه
کوک- تو چی بودی؟؟
صحنه ای که یکم قبل دیده بود میاد جلوی چشمهاش..اون بچه گربه ها..
کوک- پس یونگی اون شرطی که گذاشتیم رو شکسته..هع
تهیونگ سرشو میاره بالا به جونگکوک نگاه میکنه.
ته- تقصیر یونگی نیست!
جونگکوک با همون اخم به پسر نگاه میکنه.
کوک- پس از هوا باردار شدی ؟؟
یونگی از خواب بیدار میشه. به سمت حموم میره تا دوشی بگیره بعد از دوش گرفتن خارج میشه و لباساش و میپوشه از اتاق خارج میشه.
میرسه به پایین و به تهیونک که تو بغل جونگکوک نشسته بود نگاه میکنه.
یونگی- اوه شت فهمیده( تو دلش )
ته- نه تقصیر خودم بود..فصل جفت گیری بود و من تو هیت رفته بودم...اونم تحت تاثیر قرار گرفت وگرنه که تقصیری نداشت..
تهیونگ داشت به جونگکوک توضیح میداد که نگاهش به یونگی که بهشون خیره شده میخوره.
یونگی که فهمیده بود موضوع چیه میاد سمتشون.
یونگی- فصل جفت گیری بود.
جونگکوک نگاشو به یونگی میده.
کوک- بهت چی گفته بودم؟ بهت گفته بودم نپر روش!
یونگی اخم کمرنگی میکنه و جواب جونگکوک رو میده.
یونگی- از روی غریزه ماست نه اون مقصره نه من!
کوک- تو میتونستی خودتو کنترل کنی!
یونگی- چیزی نیست که بخوام کنترل کنم
کوک- پس آفرین بهت عشق و حالتو کردی نه؟
یونگی- منظورت چیه جونگکوک حتی منو اون هم متوجه اش نشدیم تو حالت انسانیمون!
یونگی تازه یادش اومد که ته به حالت انسانیش برگشته و این یعنی بچه هاش بدنیا اومده! سریع به سمت جای خواب گربه ماده میره سرشو خم میکنه و گربه کوچولو هارو میبینه. اخمش کنار میره و جاشو لبخند میگیره.
- ۱.۲k
- ۰۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط